احمد مهاجري
Sunday 23 February 2003, 11:30AM
سلام عليكم
از تمامي دوستان بخاطر غيبت طولاني ام در سايت و ناقص ماندن مباحثم پوزش مي طلبم . البته دليل غيبتم كمي شخصي بود اما اگر باز پيش آمد ايندفعه حتما با اجازه دوستان مدتي مرخص ميشوم . اينك مهمات از مباحث گذشته :
شايد تا بحال مبحث علت و معلول را بارها شنيده باشيد و اين اصل يك قضيه كاملا بديهي براي انسان است . مثلا همين نوشته كه بر روي اين صفحه مي بينيد , شما مطمئن هستيد كه كسي آنرا تايپ كرده پس نويسنده اين مطلب علت و اين نوشته ها معلول اين علت ميباشند و رابطه بين نويسنده و نوشته رابطه عليت نام دارد . و با توجه به مثال بالا خود نويسنده نيز خود وجود نداشته و به وجود آمده و به عبارت ساده تر خود معلول علتي ديگر است و اين رابطه علت و معلولي آنقدر ادامه دارد تا به علت نهائي وجود برسد و بايد توجه داشت كه تمامي علت و معلول ها به اين "علت" ختم ميشوند , كه به آن "علت العلل" يا "علت همه علتها" ميگويند .
اما اينجا يك سوال پيش مي آيد كه چرا دايره علت و معلول را بينهايت در نظر نگيريم و آيا اصولا به مشكلي برخورد ميكنيم ؟
جواب : اگر سلسله علتها را بينهايت در نظر بگيريم دچار تسلسل ميشويم و به اعتراف همه فلاسفه موضوعي كه به تسلسل برسد منتفي است و در آن صورت ما "وجود" را نفي كرده ايم .
توضيح : ميدان جنگي را در نظر بگيريد كه سربازان در يك صف ايستاده اند , اگر فرمانده به سرباز اول دستور دهد برو به جنگ دشمن و آن سرباز بگويد نمي جنگم تا سرباز سمت چپ من شروع به جنگ كند , فرمانده به سرباز سمت چپ ميگويد برو به جنگ دشمن و آن سرباز نيز بگويد نمي جنگم تا سرباز سمت چپ من شروع به جنگ كند و اگر همينطور هر سربازي جنگ خود را مشروط بر جنگ سرباز ديگري قرار دهد ديگر جنگي صورت نمي پذيرد و وقتي ديديم جنگ شروع شده ميفهميم كه سربازي بوده كه جنگ خود را مشروط بر جنگ ديگري نكرده و به همين علت جنگ شروع شده است .
حال اين مثال را به صورت فرضي در قضيه علت و معلول قرار ميدهيم بدين صورت كه من براي موجود شدن به علت خود ميگويم موجود شو و او بگويد موجود نميشوم تا علتم بوجود بيايد و آن علت نيز همين را بگويد و اگر بخواهد اين دور بينهايت باشد ديگر وجودي موجود نميشد و حال كه من موجود هستم ميفهمم كه در يك مورد وجودي بوده كه وجود شدنش منوط و مشروط به وجود ديگري نيست و تسلسل در اين مورد رد ميشود .
علت العلل را چون همه موجودات به آن نياز دارند واجب الوجود و موجودات ديگر را چون وجود علت العلل به آنها وابسته نيست ممكن الوجود ميگويند .
قانون علت و معلول به طور خلاصه : همه ممكن الوجود ها معلول علتي هستند ولي واجب الوجود علتي ندارد چرا كه اگر ميداشت ديگر وجودي موجود نميشد ( توضيحش در بالا گذشت ).
در قسمت قبل در ادامه عرائضم از مبحث علت و معلول وجود علت العلل را اثبات كردم , اما بحثي در منطق و فلسله وجود دارد كه در چه حالتي ميگوئيم بين دو موجود رابطه علت و معلولي وجود دارد و نتيجه آن بحث اين است كه اگر بين دو موجود يكي به ديگري نياز داشته باشد , موجود نياز دارنده معلول و موجود برآورنده نياز , علت محسوب ميشود . مثلا يك نوشته براي وجودش نياز به نويسنده دارد پس نويسنده علت براي نوشته است . و يا مثالي ديگر كه همه ما با آن رو به رو هستيم كه در هنگام گرسنگي براي رفع گرسنگي نياز به غذا داريم , پس غذا علت است براي رفع گرسنگي و سير شدن . از اين مباحث فهميده شد كه وجود علت وابسته به نياز است و آنجا كه نيازي نباشد علتي نيز وجود نخواهد داشت .
در مباحث گذشته گفته شد كه علت العلل نبايد خود علتي داشته باشد بنابر اين علت العلل به هيچ عنوان نميتواند نياز داشته باشد چرا كه در آن صورت خود معلول علتي ديگر ميگردد و از علت العلل بودن خارج ميشود ( و دوباره دور تسلسل پيش مي آيد كه توضيح آن در مباحث قبلي گذشته است ) .
پس تا اينجا يك صفت براي واجب الوجود اثبات شد و آن "" بي نياز مطلق "" بودن اوست .
سلام عليكم
در ادامه مباحث به مبحث بي نهايت بودن خدا رسيديم كه لازم است چند جمله اي به عنوان مقدمه خدمتتان عارض شوم .
از آنجا كه ما در دنيائي زندگي ميكنم كه محدود به زمان و مكان است به همين علت تصور چيري خارج از اين محدوده براي ما ممكن نيست و اصطلاحا قوه وهم و قوه ذهن در انسان فقط ميتواند محسوسات را تصور كند . و همچنين به همين علت است كه عقل انساني قادر به تصور "عدم مطلق " و يا مفهوم "بي نهايت" نيست . به همين علت نيز بنده مجبورم در بعضي از قسمتهاي مباحث از كلماتي استفاده كنم كه باعث تقريب معني به ذهن گردد ( هرچند بشود به آنها ايرادهائي نيز گرفت ) در ادامه به اين موضوع اشاره خواهم نمود .
امروز مبحث خود را با مثالي شروع ميكنم : اگر خانه شما ناگهان آتش بگيرد ( خداي ناكرده ) , شما ميفهميد كه اين آتش علتي داشته چرا كه اين آتش قبلا وجود نداشته و حالا وجود دارد . به عبارت ديگر از آنجا كه اين آتش در زماني موجود نبوده و در زماني ديگر موجود شده , پس در زمان وجودش علت بوجود آورنده اي داشته است .
مثالي ديگر : شما به ظرفي در منزلتان دست ميزنيد ( شايد براي شستن ) اما از گرماي ظرف , دستتان ميسوزد و ظرف را رها كرده , نيم ساعت ديگر به آن ظرف دست ميزنيد ( به دستور مادر يا همسر گراميتان و شايد هم مادر زن ) و ميبينيد كه آن ظرف ديگر گرم نيست , نتيجه ميگيريد كه در موقع گرماي ظرف علتي بوده كه با زائل شدن آن علت , معلول كه همان گرما باشد از بين رفته است .
با كمي تفكر در مثالهاي بالا متوجه خواهيد شد كه هر آنچه محدود است داراي علت است چرا كه زمان و مكاني را ميتوانيم پيدا كنيم كه آن چيز در آنجا عدم باشد و عدم بودن در يك زمان و مكان , و موجود بودن در زمان و مكاني ديگر دلالت ميكند كه آن شي, در آنجا كه وجود است دليلي داشته كه در آنجا كه عدم است آن دليل از او زائل شده .
اينكه ميگويم زمان و مكان , دليل بر اين نيست كه هر وجودي كه وراي زمان و مكان بود اين قانون در مورد آن صدق نميكند بلكه اين الفاظ براي تقريب و نزديك شدن معني به ذهن است , چرا كه ذهن ما درك بي نهايت بجز در محدوده زمان و مكان برايش ممكن نيست .
نتيجه در قسمت قبل در يك جمله اين بود كه : هر آنچه محدود است داراي علت است . و البته توضيحاتش ذكر شد .
از مطلب بالا اينطور نتيجه گيري ميشود كه علت العلل ( واجب الوجود ) ذاتا نميتواند محدود باشد چراكه اثبات شد كه واجب الوجود نميتواند علت داشته باشد .
از مطلب بالا دو صفت كه زير مجموعه بي نهايب بودن هستند ثابت ميشود و آن ازلي و ابدي بودن واجب الوجود است . ازلي به اين معني است كه نميتوان براي واجب الوجود ابتدائي فرض كرد و ابدي يعني تصور انتها براي واجب الوجود محال است , چراكه مفهوم ابتدا و انتها دو مفهوم محدود كننده هستند و محدوديت در واجب الوجود راه ندارد .
پس تا به امروز چند صفت براي واجب الوجود شناحته شد :
1- بي نياز بودن
2- بي نهايت بودن : كه اين مورد خود زير مجموعه هائي دارد از جمله :
الف ) ازلي بودن
ب ) ابدي بودن
با توجه به بي نهايت بودن واجب الوجود در تمامي جوانب بسيار راحت يكتا بودن نيز براي واجب الوجود ثابت ميشود چرا كه در بي نهايت دوئيت راه ندارد . اگر بگوئيم دو موجود بي نهايت داريم , پس در جائي كه وجود دوم موجود است , وجود اول عدم است پس از يك جهت از بي نهايت بودن سلب شده و در نتيجه ديگر واجب الوجود نيست .
سوال : آيا ميشود دو خط موازي فرض كرد كه هردو بي نهايت باشند ؟ و اگر ميشود پس مطلبي كه گفته شد كه بي نهايت دوئيت نمي پذيرد چه ميشود ؟
جواب : بله ميشود دو خط موازي نا محدود تصور كرد اما اين نامحدودي فقط در يك جهت است ( طول محور ) نه در تمامي جهات و بايد توجه داشت آنجا كه گفته ميشود بي نهايت دوئيت نمي پذيرد براي بي نهايت از همه جوانب است .
اگر بخواهيم براي وجود دوئيت در نظر بگيريم ناچار خواهيم بود كه بين آن دو وجود تفاوتهائي قائل شويم چرا كه اگر بگوئيم دو وجود موجود ميباشند كه از هيچ نظر حتي زمان و مكان و... با هم تفاوت ندارند ديگر دو وجود نخواهيم داشت بلكه دوتائي كه ما تصور كرده ايم در اصل يك وجود است و اگر قائل به تفاوت باشيم از دو جهت مورد اشكال است كه بعد از توضيح دو اصطلاح به آنها مي پردازم :
" ما به الاشتراك " = آنچه يبن دو وجود مشترك است .
" ما به الاختلاف " = خصوصيتي كه باعث اختلاف بين دو موجود است .
1- تفاوت به اين معني است كه يكي داراي چيزي است كه ديگري فاقد آنست ( كه اصطلاحا به آن " ما به الاختلاف " ميگويند , يعني آنچه بوسيله آن دو موجود مختلف ميگردند ) و اين به اين معني است كه ديگري در اين چيز عدم است و فاقد آن ميباشد و عدم بودن , آنرا از واجب الوجودي جدا ميكند .
2- اين مورد را با مثال توضيح ميدهم تا بيشتر روشن گردد : فرض كنيد دو موجود داريم كه يكي انسان و ديگري اسب , ما به الاشتراك آنها حيوان بودن آنهاست و ما به الاختلاف آنها شعور داشتن براي انسان و شيهه كشيدن براي اسب است , بنا بر اين فرض تعريف انسان ميشود (( حيوان با شعور )) و تعريف اسب ميشود (( حيواني كه شيهه ميكشد )) يعني تعريف هركدام ميشود : ما به الاشتراك + ما به الاختلاف ( براي تحقيق بيشتر به كتب منطقي , فصل تعريف رجوع شود ) پس قائل شدن به تفاوت بين دو واجب الوجود باعث ميشود كه تعريف ما از واجب الوجود به اين صورت باشد : ( واجب الوجود = ما به الاشتراك + ما به الاختلاف ) و اين تعريف نتيجه ميدهد كه واجب الوجود مركب از دو عنصر است و اين مطلب براي واجب الوجود محال است .
توضيح : هر شي, مركب براي بوجود آمدنش نياز به اجزائش دارد و اين نياز ذاتي اوست و قبلا ثابت شد كه واجب الوجود از هر نياز مبرا است .
ضمنا توجه داشته باشيد كه در اينجا صفت مركب بودن از واجب الوجود سلب و صفت بسيط بودن براي او اثبات شد ( بسيط به مفهومي گفته ميشود كه جز, پذير نباشد ) .
(( التماس دعا ))
از تمامي دوستان بخاطر غيبت طولاني ام در سايت و ناقص ماندن مباحثم پوزش مي طلبم . البته دليل غيبتم كمي شخصي بود اما اگر باز پيش آمد ايندفعه حتما با اجازه دوستان مدتي مرخص ميشوم . اينك مهمات از مباحث گذشته :
شايد تا بحال مبحث علت و معلول را بارها شنيده باشيد و اين اصل يك قضيه كاملا بديهي براي انسان است . مثلا همين نوشته كه بر روي اين صفحه مي بينيد , شما مطمئن هستيد كه كسي آنرا تايپ كرده پس نويسنده اين مطلب علت و اين نوشته ها معلول اين علت ميباشند و رابطه بين نويسنده و نوشته رابطه عليت نام دارد . و با توجه به مثال بالا خود نويسنده نيز خود وجود نداشته و به وجود آمده و به عبارت ساده تر خود معلول علتي ديگر است و اين رابطه علت و معلولي آنقدر ادامه دارد تا به علت نهائي وجود برسد و بايد توجه داشت كه تمامي علت و معلول ها به اين "علت" ختم ميشوند , كه به آن "علت العلل" يا "علت همه علتها" ميگويند .
اما اينجا يك سوال پيش مي آيد كه چرا دايره علت و معلول را بينهايت در نظر نگيريم و آيا اصولا به مشكلي برخورد ميكنيم ؟
جواب : اگر سلسله علتها را بينهايت در نظر بگيريم دچار تسلسل ميشويم و به اعتراف همه فلاسفه موضوعي كه به تسلسل برسد منتفي است و در آن صورت ما "وجود" را نفي كرده ايم .
توضيح : ميدان جنگي را در نظر بگيريد كه سربازان در يك صف ايستاده اند , اگر فرمانده به سرباز اول دستور دهد برو به جنگ دشمن و آن سرباز بگويد نمي جنگم تا سرباز سمت چپ من شروع به جنگ كند , فرمانده به سرباز سمت چپ ميگويد برو به جنگ دشمن و آن سرباز نيز بگويد نمي جنگم تا سرباز سمت چپ من شروع به جنگ كند و اگر همينطور هر سربازي جنگ خود را مشروط بر جنگ سرباز ديگري قرار دهد ديگر جنگي صورت نمي پذيرد و وقتي ديديم جنگ شروع شده ميفهميم كه سربازي بوده كه جنگ خود را مشروط بر جنگ ديگري نكرده و به همين علت جنگ شروع شده است .
حال اين مثال را به صورت فرضي در قضيه علت و معلول قرار ميدهيم بدين صورت كه من براي موجود شدن به علت خود ميگويم موجود شو و او بگويد موجود نميشوم تا علتم بوجود بيايد و آن علت نيز همين را بگويد و اگر بخواهد اين دور بينهايت باشد ديگر وجودي موجود نميشد و حال كه من موجود هستم ميفهمم كه در يك مورد وجودي بوده كه وجود شدنش منوط و مشروط به وجود ديگري نيست و تسلسل در اين مورد رد ميشود .
علت العلل را چون همه موجودات به آن نياز دارند واجب الوجود و موجودات ديگر را چون وجود علت العلل به آنها وابسته نيست ممكن الوجود ميگويند .
قانون علت و معلول به طور خلاصه : همه ممكن الوجود ها معلول علتي هستند ولي واجب الوجود علتي ندارد چرا كه اگر ميداشت ديگر وجودي موجود نميشد ( توضيحش در بالا گذشت ).
در قسمت قبل در ادامه عرائضم از مبحث علت و معلول وجود علت العلل را اثبات كردم , اما بحثي در منطق و فلسله وجود دارد كه در چه حالتي ميگوئيم بين دو موجود رابطه علت و معلولي وجود دارد و نتيجه آن بحث اين است كه اگر بين دو موجود يكي به ديگري نياز داشته باشد , موجود نياز دارنده معلول و موجود برآورنده نياز , علت محسوب ميشود . مثلا يك نوشته براي وجودش نياز به نويسنده دارد پس نويسنده علت براي نوشته است . و يا مثالي ديگر كه همه ما با آن رو به رو هستيم كه در هنگام گرسنگي براي رفع گرسنگي نياز به غذا داريم , پس غذا علت است براي رفع گرسنگي و سير شدن . از اين مباحث فهميده شد كه وجود علت وابسته به نياز است و آنجا كه نيازي نباشد علتي نيز وجود نخواهد داشت .
در مباحث گذشته گفته شد كه علت العلل نبايد خود علتي داشته باشد بنابر اين علت العلل به هيچ عنوان نميتواند نياز داشته باشد چرا كه در آن صورت خود معلول علتي ديگر ميگردد و از علت العلل بودن خارج ميشود ( و دوباره دور تسلسل پيش مي آيد كه توضيح آن در مباحث قبلي گذشته است ) .
پس تا اينجا يك صفت براي واجب الوجود اثبات شد و آن "" بي نياز مطلق "" بودن اوست .
سلام عليكم
در ادامه مباحث به مبحث بي نهايت بودن خدا رسيديم كه لازم است چند جمله اي به عنوان مقدمه خدمتتان عارض شوم .
از آنجا كه ما در دنيائي زندگي ميكنم كه محدود به زمان و مكان است به همين علت تصور چيري خارج از اين محدوده براي ما ممكن نيست و اصطلاحا قوه وهم و قوه ذهن در انسان فقط ميتواند محسوسات را تصور كند . و همچنين به همين علت است كه عقل انساني قادر به تصور "عدم مطلق " و يا مفهوم "بي نهايت" نيست . به همين علت نيز بنده مجبورم در بعضي از قسمتهاي مباحث از كلماتي استفاده كنم كه باعث تقريب معني به ذهن گردد ( هرچند بشود به آنها ايرادهائي نيز گرفت ) در ادامه به اين موضوع اشاره خواهم نمود .
امروز مبحث خود را با مثالي شروع ميكنم : اگر خانه شما ناگهان آتش بگيرد ( خداي ناكرده ) , شما ميفهميد كه اين آتش علتي داشته چرا كه اين آتش قبلا وجود نداشته و حالا وجود دارد . به عبارت ديگر از آنجا كه اين آتش در زماني موجود نبوده و در زماني ديگر موجود شده , پس در زمان وجودش علت بوجود آورنده اي داشته است .
مثالي ديگر : شما به ظرفي در منزلتان دست ميزنيد ( شايد براي شستن ) اما از گرماي ظرف , دستتان ميسوزد و ظرف را رها كرده , نيم ساعت ديگر به آن ظرف دست ميزنيد ( به دستور مادر يا همسر گراميتان و شايد هم مادر زن ) و ميبينيد كه آن ظرف ديگر گرم نيست , نتيجه ميگيريد كه در موقع گرماي ظرف علتي بوده كه با زائل شدن آن علت , معلول كه همان گرما باشد از بين رفته است .
با كمي تفكر در مثالهاي بالا متوجه خواهيد شد كه هر آنچه محدود است داراي علت است چرا كه زمان و مكاني را ميتوانيم پيدا كنيم كه آن چيز در آنجا عدم باشد و عدم بودن در يك زمان و مكان , و موجود بودن در زمان و مكاني ديگر دلالت ميكند كه آن شي, در آنجا كه وجود است دليلي داشته كه در آنجا كه عدم است آن دليل از او زائل شده .
اينكه ميگويم زمان و مكان , دليل بر اين نيست كه هر وجودي كه وراي زمان و مكان بود اين قانون در مورد آن صدق نميكند بلكه اين الفاظ براي تقريب و نزديك شدن معني به ذهن است , چرا كه ذهن ما درك بي نهايت بجز در محدوده زمان و مكان برايش ممكن نيست .
نتيجه در قسمت قبل در يك جمله اين بود كه : هر آنچه محدود است داراي علت است . و البته توضيحاتش ذكر شد .
از مطلب بالا اينطور نتيجه گيري ميشود كه علت العلل ( واجب الوجود ) ذاتا نميتواند محدود باشد چراكه اثبات شد كه واجب الوجود نميتواند علت داشته باشد .
از مطلب بالا دو صفت كه زير مجموعه بي نهايب بودن هستند ثابت ميشود و آن ازلي و ابدي بودن واجب الوجود است . ازلي به اين معني است كه نميتوان براي واجب الوجود ابتدائي فرض كرد و ابدي يعني تصور انتها براي واجب الوجود محال است , چراكه مفهوم ابتدا و انتها دو مفهوم محدود كننده هستند و محدوديت در واجب الوجود راه ندارد .
پس تا به امروز چند صفت براي واجب الوجود شناحته شد :
1- بي نياز بودن
2- بي نهايت بودن : كه اين مورد خود زير مجموعه هائي دارد از جمله :
الف ) ازلي بودن
ب ) ابدي بودن
با توجه به بي نهايت بودن واجب الوجود در تمامي جوانب بسيار راحت يكتا بودن نيز براي واجب الوجود ثابت ميشود چرا كه در بي نهايت دوئيت راه ندارد . اگر بگوئيم دو موجود بي نهايت داريم , پس در جائي كه وجود دوم موجود است , وجود اول عدم است پس از يك جهت از بي نهايت بودن سلب شده و در نتيجه ديگر واجب الوجود نيست .
سوال : آيا ميشود دو خط موازي فرض كرد كه هردو بي نهايت باشند ؟ و اگر ميشود پس مطلبي كه گفته شد كه بي نهايت دوئيت نمي پذيرد چه ميشود ؟
جواب : بله ميشود دو خط موازي نا محدود تصور كرد اما اين نامحدودي فقط در يك جهت است ( طول محور ) نه در تمامي جهات و بايد توجه داشت آنجا كه گفته ميشود بي نهايت دوئيت نمي پذيرد براي بي نهايت از همه جوانب است .
اگر بخواهيم براي وجود دوئيت در نظر بگيريم ناچار خواهيم بود كه بين آن دو وجود تفاوتهائي قائل شويم چرا كه اگر بگوئيم دو وجود موجود ميباشند كه از هيچ نظر حتي زمان و مكان و... با هم تفاوت ندارند ديگر دو وجود نخواهيم داشت بلكه دوتائي كه ما تصور كرده ايم در اصل يك وجود است و اگر قائل به تفاوت باشيم از دو جهت مورد اشكال است كه بعد از توضيح دو اصطلاح به آنها مي پردازم :
" ما به الاشتراك " = آنچه يبن دو وجود مشترك است .
" ما به الاختلاف " = خصوصيتي كه باعث اختلاف بين دو موجود است .
1- تفاوت به اين معني است كه يكي داراي چيزي است كه ديگري فاقد آنست ( كه اصطلاحا به آن " ما به الاختلاف " ميگويند , يعني آنچه بوسيله آن دو موجود مختلف ميگردند ) و اين به اين معني است كه ديگري در اين چيز عدم است و فاقد آن ميباشد و عدم بودن , آنرا از واجب الوجودي جدا ميكند .
2- اين مورد را با مثال توضيح ميدهم تا بيشتر روشن گردد : فرض كنيد دو موجود داريم كه يكي انسان و ديگري اسب , ما به الاشتراك آنها حيوان بودن آنهاست و ما به الاختلاف آنها شعور داشتن براي انسان و شيهه كشيدن براي اسب است , بنا بر اين فرض تعريف انسان ميشود (( حيوان با شعور )) و تعريف اسب ميشود (( حيواني كه شيهه ميكشد )) يعني تعريف هركدام ميشود : ما به الاشتراك + ما به الاختلاف ( براي تحقيق بيشتر به كتب منطقي , فصل تعريف رجوع شود ) پس قائل شدن به تفاوت بين دو واجب الوجود باعث ميشود كه تعريف ما از واجب الوجود به اين صورت باشد : ( واجب الوجود = ما به الاشتراك + ما به الاختلاف ) و اين تعريف نتيجه ميدهد كه واجب الوجود مركب از دو عنصر است و اين مطلب براي واجب الوجود محال است .
توضيح : هر شي, مركب براي بوجود آمدنش نياز به اجزائش دارد و اين نياز ذاتي اوست و قبلا ثابت شد كه واجب الوجود از هر نياز مبرا است .
ضمنا توجه داشته باشيد كه در اينجا صفت مركب بودن از واجب الوجود سلب و صفت بسيط بودن براي او اثبات شد ( بسيط به مفهومي گفته ميشود كه جز, پذير نباشد ) .
(( التماس دعا ))