نمايش نسخه نهائي : دين ستيزي نافرجام ( پاسخ تولدي ديگر )
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:26PM
نوشته : سيد مصطفي حسيني طباطبائي
بنام خدا بلندتر از هر نام
پيشگفتار
يكي از دوستان كتابي را كه اخيراً از اروپا رسيده بمن نشان داد و خواست تا پاسخي بدان دهم. كتاب مزبور “ تولدي ديگر “ نام دارد و در خرده گيري از ساحت اديان الهي نگاشته شده است. اينجانب پيش از اين كتابي با عنوان “ خيانت در گزارش تاريخ “ نوشتهام و در خلال آن، كتاب “ بيست و سه سال ” را نقد نمودهام و همچنين به “ نقد آثار خاورشناسان “ دست زدهام و با آثاري كه بر ضد ديانت يا در رد اسلام نگاشته شده آشنايي دارم و خود را موظف به دفاع از حقيقت دين (نه رفتار متديننماها !) ميدانم. بنابراين به دوستم پاسخ مثبت دادم و بر آن شدم تا كتاب “ تولدي ديگر “ را با دقت بخوانم و در ترازوي نقد نهم.
با خواندن كتاب مزبور كه اثر آقاي شجاعالدين شفا است دريافتم كه دشمنان ديانت در بي دقتي و ناآگاهي از حقيقت دين، چقدر شبيه يكديگرند و به قول قرآن مجيد: تشابهت قلوبهم ! و بر خلاف كساني كه از خواندن اينگونه كتابها، پريشان خاطر ميشوند، بيش از پيش به اسلام عزيز دلباختم و خطاب به قرآن كريم گفتم :
به رغم مدعياني كه منع عشق كنند جمال چهرة تو حجت موجه ما است
ايرادهاي آقاي شفا بويژه از اسلام، نزد صرافان فن اسلام شناسي، حقاً بسيار دور از انصاف و بدون وقوف از ژرفاي اين آئين خدايي صورت گرفته است. من گمان نميكردم كه از دست دادن “ معاونت فرهنگي دربار پهلوي “ جناب شفا را تا اين اندازه آشفته خاطر سازد كه به سقوطگاه رزم با پيامبران خدا قدم گذارند ! و البته بارها ثابت شده است كه: من صارع الحق صرع (1).
كتاب “ تولدي ديگر “ متأسفانه كژراهة “ بيست و سه سال“ را پي گرفته است و نويسندة آنرا از “ پيشگامان عصر فروغ ايراني “ (2) ميشمرد ! و در عين حال همانند پيشگام خود از فرو افتادن در خطاهاي گوناگون و تحريف متون ديني و غرض ورزيهاي آشكار، دريغ نميورزد !
ـــــــــــــــــــــــــــــ
(1) هر كس با حق در افتد به زمين خورد.
(2) تولدي ديگر، چاپ چهارم، ص 549.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:27PM
خوانندگان محترم به خوبي ميدانند كه تعصب داشتن به معناي پافشاري در آراء باطل، نشانة خودخواهي بيش از اندازه و كم خردي است و سخن متعصبانه چه در دفاع از بي ديني گفته شود يا رنگ ديني به خود گيرد، نزد خردمندان ارزش و اعتباري ندارد. جاي تأسف است كه آقاي شجاعالدين شفا به علت تحولات سياسي كشور و محروميت از امتيازات درباري، در مخالفت با اسلام به وادي تعصب افتادهاست. كتاب ايشان را در واقع بايد “ سياه نامه “ خواند كه با بدبيني تمام نسبت با همة اديان و بويژه اسلام نگاشته شدهاست. نويسنده در هيچيك از اديان الهي حتي يك نقطة روشن و آموزش صحيح نمي بيند، هيچ كمالي در پيامبران بزرگ و شخصيتهاي برجستة ديني ملاحظه نميكند، به آئين هاي سه گانة يهود و مسيحيت و اسلام جز دروغسازي و افسانه سرايي سخني را نسبت نميدهد و با اين روش ميخواهد جامعة ايراني را به “ تولدي ديگر “ فرا خواند ! آيا اين كار، شدني است ؟ آيا اقداماتي كه به نيت “ براندازي اديان “ تا كنون در دنيا صورت گرفته، به موفقيت انجاميده است ؟ آيا دنيا در قرن ما شاهد اين رويداد نبود كه تلاشهاي كمونيزم بر ضد دين به جايي نرسيد بلكه به فروپاشي و انهدام خودش انجاميد ؟ آيا دنيا شاهد نبود كه تودههاي مردم دوباره، راهي كليساها و مساجد شدند ؟ آقاي شفا ! آنچه را كه در آزمون شكست خورده است چرا بايد از نو پي گرفت ؟ مگر حكيمان نگفتهاند: من جرب المجرب حلت به الندامه ؟(1)
نويسندة “ تولدي ديگر “ تعصب ضد اسلامي را به جايي رسانده است كه امور روشن تاريخي را انكار ميكند، به عنوان نمونه دربارة فرهنگ درخشان اسلامي در قرون اوليه مينويسد :
“ جهان اسلامي در قرن دوم تا ششم تاريخ خود، كانون فرهنگي شكوفا بود كه دانشمندان اسلام شناس قرن اخير، بدان عنوان خودساختة فرهنگ اسلامي دادهاند ! بي آنكه اين شكوفايي با مذهب ارتباطي داشته باشد “ !(2)
معناي سخن ايشان آنستكه از سدة دوم تا ششم هجري، آئين اسلام هيچ تأثيري در پويايي فرهنگ مسلمانان نداشته است و مسلمين در بالندگي تاريخي خود بهيچوجه تحت نفوذ آموزشهاي اسلامي نبــودهاند ! آيا اين ادعا درست است و نشان دهنده خصومت و تعصب نيست ؟ آيا اسلام كه ميگفت : اطلبواالعلم و لو بالصين(3). “ دانش را هر چند در چين باشد، بجوييد “ مسلمانانرا به فراگيري دانش تشويق نميكرد و روحية علمي را در آنها ندميده بود؟
ـــــــــــــــــــــــــــــ
(1) بقول پارسي زبانان : آزموده را آزمودن خطاست.
(2) تولدي ديگر، ص 416
(3) حديث مشهور نبوي است كه سيوطي آنرا در” الجامع الصغير في احاديث البشير النذير” ج 1 ص 44 (چاپ قاهره) ضبط كردهاست.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:28PM
شما اگر آثاري را كه در آن چند سده از مسلمانان باقي مانده و شكوفايي فرهنگ ايشان را نمايش ميدهد، بررسي كنيد خواهيد ديد كه آثار مزبور از آيات قرآني و سخنان پيامبر ارجمند اسلام (ص) سرشار است و به گواهي اسناد و مدارك معتبر، كساني كه در آن روزگار، سرآمد فرهنگيان اسلامي بشمار مي رفتند اكثريت قاطعشان دلباختة اسلام و تحت تأثير پيامبر بزرگ آن بودهاند خواه از مفسران شمرده ميشدند (چون ابن جرير طبري) يا از متكلمان (چون جاحظ) يا از فيلسوفان (چون فارابي) يا از عارفان (چون جنيد بغدادي) يا از مورخان (چون مسعودي) يا از اديبان (چون زمخشري) يا از فقيهان (چون شافعي) يا از لغت شناسان (چون خليل بن احمد) و … همينكه به آثار هر كدام از اين نخبگان بنگريم بدون ترديد با مآثر اسلامي فراواني روبرو ميشويم.
آيا انكار اين امر روشن از سوي آقاي شفا كه ادعاي مطالعه در فرهنگ اسلامي دارد، دشمني و تعصب وي را نشان نميدهد؟ آقاي شفا در راه ستيزه با ديانت، گاهي به سخن كساني دست ميآويزد كه اتفاقاً دربارة اسلام از تمجيد و ستايش خودداري ننموده اند و شفا اين معنا را ناديده ميگيرد و اساساً به روي خود نميآورد! دكتر گوستاولوبون يكي از اين افراد بشمار ميآيد كه جناب شفا از او به عنوان “ صاحبنظري از جهان غرب “(1) ياد ميكند و از سخنانش گواه ميآورد. اين مرد كتاب گستردهاي بنام “ تمدن عرب “ به زبان فرانسه نگاشته (كه آنرا به عربي و پارسي ترجمه كردهاند)(2) و در آنجا آئين اسلام را بسيار ستوده است و دربارة پيامبر ارجمند آن مينويسد :
“ ما اگر بخواهيم ارزش اشخاص را به كردار و آثار نيكشان بسنجيم، بطور مسلم محمد بزرگترين مرد تاريخ است “ (3).
شخص ديگري كه آقاي شفا در دين شناسي بدو اعتماد دارد و پياپي سخنان وي را شاهد ميآورد، ولتر نويسندة نامدار فرانسوي است كه “ ديكسيونر فلسفي “ او مورد استفاده شفا قرار گرفته و در نقد تورات و انجيل از آن بهره ميگيرد. هر چند ولتر در آغاز كار نسبت به اسلام خوشبين نبود (و حتي نمايشنامهاي بر ضد پيامبر اسلام (ص) ترتيب داد) ولي پس از پژوهش بيشتر به خطاي خود پي برد و نوشت :
“ من در حق محمد بسيار بد كردهام “ (4).
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر ص 462.
(2) عنوان ترجمة عربي كتاب: “ حضاره العرب “ و نام ترجمه پارسي آن: “تمدن اسلام و عرب” است.
(3) تمدن اسلام و عرب اثر گوستاولوبون ترجمه هاشم حسيني ص 129.
(4) اسلام از نظر ولتر، اثر دكتر جواد جديدي. ص128 به نقل از “كليات آثار ولتر” ج 1، ص 83.
همين ولتر است كه سرانجام بدين نتيجه دست يافت و به صراحت نوشت كه :
“ دين محمد ديني است معقول و جدي و پاك و دوستدار بشريت “ (1).
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:28PM
اما آقاي شفا كه زادة مسلمانان و فرزند محيط اسلامي است اين انصاف را نشان نميدهد و متأسفانه جز اهانت به اسلام و قرآن راهي نميپيمايد. وي در كتاب “ تولدي ديگر “ سعي ميكند گزارشهاي تحريف شده يهوديان را به حساب آموزشهاي پاك قرآن گذارد و آيات متعدد قرآني و آثار اسلامي را كه از تحريفهاي اهل كتاب خبر ميدهند بكلي ناديده ميگيرد و شگفت آنكه از همان آثار دست خورده و تحريف شده نيز اطلاعات درستي بدست نميدهد و انواع دروغها را دربارة تورات و انجيل كنوني به قلم ميآورد! مثلاً مينويسد :
“ در هيچ قسمت از كتاب داوران تورات و ديگر نوشتههاي مربوط بدين دوران و دوران پادشاهان اسرائيل، از مقام استثنائي موسي در تاريخ يهود سخن به ميان نميآيد بلكه حتي نام ساده او را – ولو يكبار – در اين نوشتهها نميتوان يافت “!(2)
و اين خطاي واضح و دروغ آشكاري است زيرا ذكر موسي (ع) و اوامر خداوند به او در سفر داوران و كتاب پادشاهان يهود، مكرر آمده است (چنانكه در همين كتاب نشان خواهيم داد) و در اينجا براي نمونه يك مورد را از “كتاب دوم پادشاهان “ مي آوريم. در باب هيجدهم از كتاب مزبور چنين مينويسد :
“ او (هو شع پادشاه اسرائيلي) بر يهوه خداي اسرائيل توكل نمود … و اوامري را كه خداوند به موسي امر فرموده بود نگاه داشت “(3).
اما آقاي شفا از استقراء ناقص خود اين را نتيجه ميگيرد كه: موسي (ع) اساساً وجود تاريخي نداشته است و كاهنان يهـودي افسانه او را ساختهاند!
بهمين صورت دربارة اينكه عيسي (ع) ادعاي مسيحيت داشته، جناب شفا راه انكار را ميپيمايد و مينويسد:
“ به مسيح بودن عيسي كه سنگ زير بناي آئين مسيحيت است تنها در يك مورد و آنهم در يك انجيل از انجيلهاي چهارگانه (يوحنا، باب هفدهم، 3) اشاره شده است“!(4)
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) اسلام از نظر ولتر، ص 127 به نقل از “كليات آثار ولتر” ج 28، ص 547
(2) تولدي ديگر ، ص 151
(3) تورات، كتاب دوم پادشاهان باب 18 شماره 6 و 7
(4) تولدي ديگر، ص 201
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:29PM
با آنكه انجيلهاي چهارگانه (متي، لوقا، مرقس، يوحنا) بارها به مسيح بودن عيسي (ع) تصريح نمودهاند (كه تفصيل آنرا در همين كتاب ميخوانيد) و براي نمونه در اينجا به دو مورد بسنده ميشود. يكي آنكه در انجيل متي آمده است كه عيسي (ع) به شاگردان خود گفت :
“ استاد شما يكي است يعني مسيح و جميع شما برادرانيد “ (1).
و ديگر آنكه در انجيل مرقس ميخوانيم :
“ او (عيسي) از ايشان (شاگردانش) پرسيد : شما مرا كه ميدانيد؟ پطرس در جواب او گفت : تو مسيح هستي” (2).
از تورات و انجيل كه بگذريم، آگاهيهاي آقاي شفا از قرآن مجيد و تفسير آن، بسيار محدود و مغلوط است (كه در متن كتاب به توضيح آن پرداخته ايم) و در اينجا براي نمونه، سه مورد را خاطرنشان ميسازيم :
اول آنكه آقاي شفا در فصل نخستين از كتابش از قول فريمن كلارك (و به رسم تصديق و تأييد او) مينويسد :
“ خداي محمد را معمولاً بايد در زلزله و طوفان و آتش جستجو كرد “ (3).
هر كس يكبار قرآن كريم را بخواند، به دروغ بودن اين ادعا پي ميبرد و ملاحظه ميكند كه قرآن مجيد، خدا را در همه جا حاضر و ناظر معرفي ميكند و آيات حكمت و قدرت او را در زمين و آسمان و خشكي و دريا نشان ميدهد و از رحمت و آمرزش و مهرباني و رأفت و لطف و كرم و فضل وي بارها ياد مينمايد و 114 بار ذكر بسم الله الرحمن الرحيم به نشانة رحمت بر بندگان، در سوره هاي مكي و مدني قرآن، براي تكذيب ادعاي آقاي شفا كافي است و ما در جاي خود آيات فراواني را در اين باب ميآوريم.
دوم آنكه آقاي شفا از قول لويي ماسينيون ( و به رسم تصديق و تأييد او) دربارة قرآن مينويسد :
“ اصطلاح عشق به خداوند را كه در قرآن نيامده براي نخستين بار حلاج در بيان رابطة خالق و مخلوق بكار برده است “(4)!
عشق به خداوند جز محبت شديد به او چيزي نيست و در قرآن كريم به تصريح آمده است كه :
“ والذين آمنوا أشد حباً لله “ (البقره : 165)
يعني : كساني كه ايمان آوردهاند، محبت شديد تري نسبت به خداوند دارند.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) انجيل متي، باب 23، شمارة 8
(2) انجيل مرقس، باب 8، شمارة 30
(3) تولدي ديگر، ص 107
(4) تولدي ديگر، ص 468
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:30PM
و در بيان رابطة خداوند و بندگان با ايمانش ميفرمايد:
“ يحبهم و يحبونه “(المائده : 54)
يعني: خدا آنها را دوست ميدارد و آنها (نيز) خدا را دوست دارند.
البته آيات محبت الهي بيش از اينها است و ما در اين پيشگفتار به اشارهاي بسنده ميكنيم.
سوم آنكه جناب شفا در زمينه خدا از ديدگاه قرآن، مينويسد :
“ برگي بي اجازة او از درختي فرو نميافتد “ (1).
اين سخن شفا ترجمهاي تحريف شده از اين آية قرآن است كه ميفرمايد :
“ و ما تسقط من ورقه إلا يعلمها … “ (الانعام : 59)
يعني : هيچ برگي فرو نميافتد مگر اينكه (خدا) آنرا مي داند.
چنانكه ملاحظه ميشود شفا اجازه خداوند را بجاي “دانش” او نهاده در حاليكه خدا از همة امور آگاه است ولي به هر كاري اجازه نميدهد! از اينرو خطاب به مشركان ميفرمايد :
الله أذن لكم أم علي الله تفترون؟ (يونس : 59)
يعني : آيا خدا به شما اجازه داده است يا بر خدا دروغ ميبنديد؟!
آري، تفسير قرآن مجيد دقت و رعايت نكاتي را مي طلبد كه جناب شفا از آنها فاصله دارد و از فن و تخصص ايشان بيگانه است بهمين جهت در ترجمه و تفسيرآيات قرآن به اشتباهات فراواني در افتاده كه بزودي به بحث از آنها خواهيم رسيد. آقاي شفا در مباحث تاريخي نيز خطاهاي چشمگير دارد و حتي نامهاي اعلام تاريخي را به اشتباه و از راه تقليد محض ياد ميكند. مثلاً مكرر نام هابيل و قابيل را در كتاب خود ميآورد(2) با اينكه ايندو نام در قرآن كريم اساساً نيامـــده و در تورات نيز بصورت هابيل و قائن ذكر شده است (سفر پيدايش، باب چهارم:2) يا مثلاً نـــام علامه فقيــد، ابوالعلاء مودودي رهبر جماعت اسلامي پاكستان را بـــه “ ابوالعلاء معدودي” ! تبديل نموده است (3) و … راستي چرا آقاي شفا با نداشتن آگاهيهاي كافي، در برابر همة اديان و پيامبران راستين خدا به ستيزه برخاسته است؟ آيا اين روش، در محكمه وجدان محكوم نيست؟ و آيا ايشان از فرجام اين راه پروا ندارد؟
اميد است اين نوشتار(4) ماية بيداري آقاي شجاع الدين شفا و همفكران وي را فراهم آورد و بجاي افزودن بر خشم و خصومت ايشان بر انصاف و دقتشان بيافزايد.
ايران، زمستان 1379 : مصطفي حسيني طباطبايي
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 58 (2) تولدي ديگر، ص 81 و 257
(3) تولدي ديگر، ص 41
(4) برخي از مباحث كتاب تولدي ديگر با آنچه در كتاب “23 سال” آمده همانند است و ما در كتاب “خيانت در گزارش تاريخ” به تفصيل بدانها پرداختهايم و خوانندگان گرامي را بدان كتاب ارجاع ميدهيم.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:31PM
“سرآغاز”
نويسنده كتاب “ تولدي ديگر“ در سرآغاز نوشتة خود چنين مي گويد :
“ كتاب حاضر در آخرين سال يك سده و در آخرين سال يك هزاره نوشته شده است و با اين انگيزه نوشته شده است كه تا آنجا كه بتواند راهنماي فكري نسل نوخاسته اي باشد كه در كوتاه زماني پا به قرني تازه خواهند گذاشت”(1).
چنانكه ملاحظه مي كنيد آقاي شفا ادعا دارد كه آهنگ آن نموده تا نسل نو را رهنمايي كند. روشن است كه در اين زمينه ابتدا بايد دانست كمبودهاي اساسي قرن ما كدامست تا با شناخت آنها، نسل جديد را آگاه سازيم و راه حل نشان دهيم، مبادا همچون ما گرفتار آن كاستيها شوند. اما آيا دنياي ما بلحاظ صنعت و تكنيك دچار نقصان شده است يا بلحاظ معنوي در جايگاه شايستهاي قرار ندارد و از اين حيث بايد بيشتر احساس كاستي كنيم ؟
آقاي شفا از پيشرفت ملل متمدن داد سخن مي دهد و از اينكه : “جامعه انساني در اين قرن وارد عصر اتمي شد“ (2) با اهميت بسيار ياد ميكند ولي از كمبود اساسي بشر در قرن اتم كه چهرة قرن را در بيشتر موارد ناپسند نمايش ميدهد، سخني نميگويد! البته ايشان از جنگهاي بزرگ و كشته شدن ميليونها انسان در قرن بيستم سخن به ميان ميآورد ولي از فقر معنوي و حرص و آزي كه ماية بروز اين قبيل منازعات غير انساني شده بحثي ندارد و بهمين دليل به نظر من درد را بدرستي نشناخته است تا نسخة درمانش را مرقوم دارد!
برخي از علماي مغرب زمين كه شكوفايي تمدن مادي، چشم آنها را پرنكرده است در اين باره با ژرفنگري و آگاهي بيشتري به مسئله نگاه كردهاند مانند دانشمند فرانسوي لوئي برگلي كه در كتاب MATIERE ET LUMIERE يعني “ماده و نور” مينويسد:
“خطر يك تمدن خيلي پيشرفته در خود آن تمدن نيست بلكه اگر در آنجا به موازات پيشرفتهاي مادي، ترقي روحاني ايجاد نشود خطري پديد ميآيد كه آن را محصول عدم تعادل بايد شمرد” (3).
اما آيا اين عدم تعادل را بنا بقول آقاي شفا با انكار اصل و ريشه اديان بزرگ بايد جبران كنيم؟!
يا براي ايجاد توازن، سزاوار است كه به تقويت و اصلاح دين بپردازيم (و زوائد خرافي را از ساحت آن بزدائيم؟)
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص11.
(2) تولدي ديگر، ص 17.
(3) به كتاب مذكور، فصل مربوط به “ماشين روح” نگاه كنيد.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:31PM
آقاي شفا بدنبال بحث از شكوه تمدن در قرن بيستم، اظهار تأسف مينمايد كه ايران در اين مسابقه عقب افتاده است و سرآغاز اين واپس ماندگي را از آنهنگامي ميپندارد كه ايرانيان، آئين اسلام را پذيرفتند و به پيروي از قرآن كريم اهتمام ورزيدند! و از اينرو بمناسبت ورود اسلام به ايران مينويسد:
“ايران در هر دو زمينة مادي و معنوي بازنده بوده است يعني آنچه را كه داشته از دست داده است و آنچه را كه نداشته بدست نياورده است” (1)!
پيش از آنكه ملاحظه كنيم از ديدگاه اين نويسنده، ايران با پذيرش اسلام دچار چه نقصان و زياني شد؟ بايد خاطرنشان سازيم كه آقاي شفا در چند صفحه پيش مينويسد:
“ از قتل عام كارتاژها تا تأسيس سنت بارتلمي، از جنگهاي صليبي تا مبارزات مذهبي كاتوليكها و پروتستانها، از هيمههاي آتشي كه هزاران نفر به جرم ارتباط با شيطان در آن سوختند تا چرخهاي شكنجه انگيز يسيون كه استخوانهاي هزاران نفر ديگر در آنها خورد شد يا زبانهايشان از حلقها بيرون كشيده شد، پرچم مسيحيت مقدس از درون دريايي از خون سربرافراشت. در همان سالها جهان اسلام كه هنوز از آسياي ميانه تا كرانه هاي اقيانوس اطلس را در بر ميگرفت با برخورداري از شرايط ممتاز نخستين قرون امپراتوري اسلامي نيمه برتر و بسيار پيشرفتهتر جهان باستان بود”(1)
پس به اعتراف آقاي شفا جهان اسلامي (كه ايران نيز سهم بسزايي از آن داشت و بسياري از دانشمندانش از ايران برخاسته بودند) پيشرفتهترين حوزه تمدن را در روزگار گذشته تشكيل ميداد بنابراين معلوم نيست چگونه و به چه دليل اسلام را بايد مسئول عقب افتادگي ايران شمرد؟
اينك به سخن آقاي شفا باز مي گرديم تا ببينيم ايران با پذيرفتن اسلام چه نعمتي را از دست دادهاست؟ آقاي شفا مينويسد:
“ ايراني كه عرب در سالهاي 14 تا 36 هجري تحويل گرفت يكي از چهار امپراتوري صدر نشين جهان باستان بود، با اعتباري سياسي و رونقي اقتصادي و شكوهي فرهنگي كه عميقاً مورد قبول جهانيان بود” (3)!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 17.
(2) تولدي ديگر، ص 11.
(3) تولدي ديگر، ص 17.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:32PM
آنچه آقاي شفا در اينجا به قلم آوردهاند متأسفانه نشانة بي دقتي شگفت ايشان دربارة تاريخ ايران است. قياس حكومت متزلزل و آشفتة يزدگرد سوم كه مغلوب عرب شد با دورههاي پيشين از تاريخ ايران كه اين كشور در طي آنها از صدرنشينان جهان باستان بود، قياسي كاملاً باطل است. اگر حكومت پادشاهي ايران در روزگار اخير ساساني يكي از بزرگترين امپراتوريهاي جهان شمرده ميشد پس چرا در برابر مسلمانان عرب آنهمه زبوني و ناتواني از خودنشان داد و بزودي در هم شكست؟ و چرا جامعة ايراني با تأثيرپذيري شديد از آئين مسلمانان، دين هزار سالة خود را از دست داد؟
مگر همين ايرانيان نبودند كه در روزگار واپسين امويان به سرداري ابومسلم خراساني قيام كردند و سپاه عرب را شكست دادند؟ مگر همين ايرانيان نبودند كه در روزگار مأمون عباسي او را ياري دادند و سپاه عرب را كه از بغداد به طرفداري أمين (خليفه عباسي) بسيج شده بود، در هم شكستند و سرانجام خليفه را كشتند؟ مگر طاهر كه سمت فرماندهي سپاه مأمون را بر عهده داشت، يك ايراني نبود؟
همة پژوهشگران تاريخ ايران (جز آقاي شفا!) دوران پادشاهي يزدگرد سوم را يكي از فروماندهترين ادوار تاريخي اين سرزمين شمردهاند و برخي ريشه فساد حكومت و ضعف كشور را از دوران خسروپرويز دانستهاند چنانكه ايران شناس نامدار دانماركي پروفسور كريستن سن در كتاب “ ايران در زمان ساسانيان” مينويسد :
“ تعديات و جنگهاي او (خسرو پرويز) كشور را فقير كرد و شكستهاي سنوات اخير جنگ ايران و روم ضربتي هولناك بر اين كشور وارد آورد”(1).
و نيز مينويسد علت اينكه قوم عرب : “ در ظرف مدت قليلي توانست كه دولتي صاحب تأسيسات نظامي، مانند دولت ساساني را از ميان بر دارد، اغتشاش و فسادي بود كه بعد از خسرو پرويز در همة امور ايران رخ داد”(2).
آري، اغتشاش و فساد در همة امور كشور رخ داده بود وگرنه، دولتي كه به ادعاي آقاي شفا از: “ اعتباري سياسي و رونقي اقتصادي و شكوهي فرهنگي” برخوردار بود چگونه با يك درگيري نظامي، بكلي منقرض گرديد و مردمش به آئين و فرهنگ ديگري روي آوردند؟ گويا آقاي شفا در مسئله تحولات تاريخي به هيچ ضابطه و قاعدهاي پايبند نيست و همة انقلابهاي اجتماعي را بي زمينه و بدون علت ميپندارد!
حكومتي كه پادشاهش بهنگام درگيري با بيگانه، به همراه هزاران تن طباخ و رامشگر! از مركز كشور مي گريزد، معلوم است كه به تودة مردمش كه با مالياتهاي خود چنين دربار فاسدي را ميگردانند، چه مي گذرد؟
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ايران در زمان ساسانيان، اثر كريستن سن، ترجمه رشيد ياسمي، ص 520.
(2) ايران در زمان ساسانيان، ص 523.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:33PM
كريستن سن مينويسد :
“ يزدگرد با دربار و حرمسراي خود از پايتخت گريخت در حاليكه هزار نفر طباخ و هزار تن رامشگر، و هزار تن يوزبان و هزار تن با زبان و جماعتي كثير از ساير خدمه همراه او بودند و شاهنشاه، اين گروه را هنوز كم ميدانست”(1)!
اگر تودة مردم در رفاه اقتصادي و شكوه فرهنگي باشند البته از پادشاه يا حكومتي كه آن شرايط را براي ايشان فراهم آورده است از دل و جان و با ايمان و توان، دفاع مي كنند، آنهم در برابر هجوم بيگانه به كشور و آئين خود! پس چرا دعوت يزدگرد را كه به اميد كمك مردم از اين شهر بدان شهر ميگريخت پاسخ ندادند و سرانجام يزدگرد در ميان كشورش بدست آسياباني كشته شد؟! بقول فردوسي :
يكي دشنه زد بر تهيگاه شاه
رهـــا شد به زخم اندر از شــاه آه
بخاك اندر آمد سرو افسرش
همان نان كشكين به پيش اندرش!(2)
آقاي شفا كه از “شكوه فرهنگي” سخن به ميان ميآورد مگر نميداند كه در ايران دورة ساساني “كاست طبقاتي” حاكم بود و اجازه نميداد تا تودة مردم به دانش و فرهنگ روي آورند و اين فاجعه حتي در دوران انوشيروان دادگر! نيز رواج داشت چنانكه فردوسي داستان كفشگري را آورده كه اموال خود را در اختيار نوشيروان نهاد تا شايد پادشاه اجازه دهد كه فرزندش دانش آموزد! و انوشيروان به درخواست كفشگر اعتنايي ننمود. اين اسلام بود كه با ورود خود به ايران، كاست طبقاتي را شكست و به حكم: طلب العلم فريضه علي كل مسلم(3) جستجوي دانش را بر هر مسلماني لازم شمرد و در نتيجه، صدها دانشمند همچون : ابنهيثم و ابن سينا و بيروني و خوارزمي و نصير طوسي و … امثال اينها پديد آمدند كه همانند يكي از ايشان در سراسر دوران ايران باستان نداشتهايم.
اگر آقاي شفا با فرهنگ ديني ايران كهن مأنوس بود ملاحظه ميكرد كه در “بهمن يشت” بند دوم و در “ خرداد يشت “ بند نهم تصريح شده كه موبدان، كتاب “ زند “ را جز به محارم و نزديكان خود نياموزند و اهورامزدا اين سفارش را به زرتشت كردهاست. خوبست جناب شفا اينگونه سفارشها را با فرمان به تعليم و تربيت عمومي در قرآن كريم و سنت نبوي، بسنجند تا بهتر دريابند كه ايران با قبول اسلام چه چيزي را از دست داد و چه را بدست آورد!
ــــــــــــــــــــــــ
(1) ايران در زمان ساسانيان، ص 528
(2) شاهنامة فردوسي، چاپ بمبئي، ج 4 ص123. در“كشته شدن يزدگرد بدست خسرو آسيابان”.
(3) الجامع الصغير في احاديث البشير النذير، اثر سيوطي، ج 1، ص 44
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:36PM
آقاي شفا مينويسد:
“ واقعيت انكار ناپذير تاريخ اينست كه اسلام از راه شمشير به ايران تحميل شد”(1)!
اين داوري شتابزده نتيجة عدم تأمل در رويدادهاي تاريخي و ريشههاي آنهاست. ماجراي دعوت ايرانيان به اسلام از روزگار پيامبر (ص) آغاز ميشود كه در ضمن نامهاي به خسرو پرويز، وي را به اسلام فرا خواند و اين پادشاه متكبر، نامة پيامبر اسلام را پاره كرد و به نمايندة خود در يمـــن كه “ باذان “ ناميده ميشد، دستور داد تا پيامبر را دستگير كند و به نزد وي روانه سازد! چون فرستادگان باذان به حضور پيامبر رسيدند و خواستند تا بهمراه ايشان نزد خسرو رود پيامبر بدانان فرمود: اينك برويد و فردا نزد من آييد. و همينكه آمدند به ايشان خبر داد كه خسرو پرويز به فرمان پسرش “ شيرويه “ به قتل رسيد! (و مأموريت شما ملغي شد). فرستادگان باذان كه با خودداري پيامبر از آمدن و خبر عجيب او روبرو شدند براي كسب دستور جديد، به يمن بازگشتند در حاليكه هنوز اخبار كشته شدن پادشاه ايران بدانجا نرسيده بود. آنان خبري را كه پيامبر داده بود به باذان گزارش كردند و باذان مصلحت چنان ديد كه چند روزي صبر كند تا پيكي از ايران برسد و درستي يا نادرستي آن خبر را دريابد. چون پيك ايران رسيد خبر كشته شدن خسرو پرويز و پادشاهي پسرش را آورد، باذان و همراهان ايراني وي دانستند كه پيامبر اسلام (ص) جز به الهام خداوند از آن حادثه آگاه نشده بود و از اينرو همگي به اسلام گرويدند و اين نخستين گروه ايراني بود كه با ميل و رغبت اسلام را پذيرا شدند چنانكه مورخان نامدار و موثق همچون ابن اثير و ابن خلدون و ديگران ماجراي اعجاز آميز مزبور را گزارش نمودهاند.(2)
اين روش پيامبر اسلام بود كه به حكم “ ادع إلي سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي أحسن “(3) (النحل : 125) از راه حكمت و موعظت، مردم را به اسلام فرا ميخواند و شمشير را بكار نبرد مگر هنگاميكه قريش يارانش را شكنجه كردند و برخي را كشتند و در شب هجرت، آهنگ قتل او نمودند و از ديارشان آواره ساختند و جنگ آغاز نمودند چنانكه در قرآن كريم ميفرمايد: “ ألا تقاتلون قوماً نكثوا أيمانهم و هموا بإخراج الرسول و هم بدءوكم أول مره “ (التوبه : 13) يعني چرا با گروهي نمي جنگيد كه پيمانهاي خود را شكستند و آهنگ بيرون راندن پيامبر كردند و ايشان بودند كه نخستين بار جنگ را با شما آغاز كردند.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 21
(2) به: “الكامل في التاريخ” اثر ابن اثير، ج 2، ص 165 و 146 (چاپ بيروت) و تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 793 و 794 (چاپ بيروت) نگاه كنيد
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:37PM
(3) (مردم را) به راه خداوندت با حكمت و اندرز نيكو فرا خوان و با ايشان به بهترين روش گفتگو كن.
اما درگيري مسلمانان با سپاه ايران پس از وفات پيامبر (ص) ماجراي ديگري دارد كه آنهم انصافاً از تحميل دين، به زور شمشير جدا است. ماجرا بطور خلاصه از اين قرار است كه پس از رحلت رسول اكرم (ص) گروهي از قبايل عرب كه در حجاز و عراق و يمن ميزيستند در پيرامون پيامبر نماياني به نامهاي: طليحه و سجاح و مسيلمه و أسود عنسي گرد آمدند و فتنه و آشوب بپا ساختند و جنگهاي سختي را با مسلمانان آغاز كردند و شهر مدينه را كه كانون اسلام بود، به خطر افكندند و اگر دفاع جدي ياران پيامبر (ص) نبود آنجا را به تصرف در ميآوردند. در اين هنگام خالدبن وليد از سوي خليفة اول مأموريت يافت تا آشوبگران و حاميان ايشان را بر جاي خود نشاند. اين گروهها بصورت قبائلي در سواد عراق و حيره پراكنده بودند و در ميان ايشان برخي از طوائف مسيحي نيز ديده ميشدند. خالد به آهنگ آرام ساختن اين فتنهانگيزان به سوي سواد حركت كرد و با برخي از قبائل مصالحه نمود و با گروهي ديگر كارش به جنگ كشيد تا سواد و حيره را به تصرف در آورد. دولت ساساني كه از زمان خسروپرويز دشمني با اسلام را آغاز كرده بود، از قبائل آشوبگر حمايت مينمود و همين كار موجب شد تا سپاه اسلام با آن دولت درگير شود و نبردهاي ذات السلاسل و ثني و ولجه و اليس و بادقلي در بين النهرين با ايرانيان پيش آيد. در اين مرحله بود كه كار نبرد گسترش يافت و به داخل ايران كشيده شد و دولت ساساني سرنگون گرديد چنانكه مورخان پرآوازه همچون طبري و بلاذري و ابن اثير و ابن خلدون در اسناد و آثار خود اين امر را نشان دادهاند و كسي كه به تاريخ با ديدة تحليلي بنگرد و از نگرش سطحي، دوري ورزد حقيقت مزبور را به روشني در مييابد همانگونه كه از تاريخ نويسان معاصر، شادروان دكتر زرين كوب مينويسد :
“ سبب آمدن خالد به عراق چنانكه از تأمل در قرائن بر ميآيد تنبيه اعراب عراق و همپيمانان أهل رده بوده است ليكن ناچار منتهي به تصادم با لشكريان ايران شده و جنگها و فتحهاي اسلام از آن ميان پديد آمدهاست” (1).
بنابراين در واقع خود دولت ساساني پيشگام و آتش افروز و محرك جنگ بود و سبب شد كه مسلمانان بر ايران بتازند و در صدد بر آيند تا سر رشتة فتنه را بر كنند همانگونه كه طبري پس از ذكر واقعة “ ولجه “ مينويسد :
فانهزمت صفوف الأعاجم و ولوا … و قام خالد في الناس خطيباً يرغبهم في بلاد العجم(2).
يعني : “صفوف پارسيان در هم شكست و روي به گريز نهادند و خالدبن وليد در ميان مردم برخاست و سخنراني كرد و آنانرا در حمله به شهرهاي پارسيان تشويق نمود.”
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تاريخ ايران بعد از اسلام، اثر زرين كوب، ص 295
(2) تاريخ الطبري، ج 3، ص 354 (چاپ مصر)
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:40PM
علاوه بر اين از جنگ مسلمانان با دولت ساساني، مردم حيره و بسياري از ايرانيان خشنود شدنـــد و آنرا بمنزلة “ نبردي نجاتبخش “ براي توده مردم شمردند. يحيي بن آدم در كتاب “ الخراج “ آورده است كه رؤساي سواد عراق پس از پيروزي مسلمين، به خليفة وقت گفتند:
انا كنا قد ظهر علينا أهل فارس فأضروابنا و أساؤوا إلينا و أخذوا يذكرون له شيئاً من شرورهم و ظلمهم حتي ذكروا النساء ! ثم قالوا له : فلما جاء الله بكم أعجبنا مجيئكم و فرحنا فلم نردكم عن شيء و لم نقاتلكم حتي أخرجتموهم عنا(1).
يعني : “ وضع ما چنان بود كه پارسيان بر ما چيره شدند و در حق ما آسيب و بدي روا داشتند و از بديها و ستمهاي ايشان سخن گفتند تا بجايي كه از نواميس و زنان خود ياد كردند! آنگاه به خليفه گفتند : چون خدا شما را به ديار ما آورد از آمدنتان شادمان شديم و نه شما را از كاري بازداشتيم و نه با شما كارزار كرديم تا آنانرا از سرزمين ما بيرون رانديد”.
اين نمونهاي از رفتار مأموران دولت ساساني با مردم حيره و سواد عراق بود. پروفسور توماس آرنولد در كتاب ارزندة “ تاريخ گسترش اسلام “ مينويسد :
“ زجر و شكنجه و تجسس عقايد و دين در تمام مردم (ايران) يكنوع حس تنفر عليه دين رسمي زرتشتي و خاندان پادشاهي كه به تحميل آن بر مردم كمك مينمود، بوجود آورده بود و موجب آن شد كه فتح اعراب بصورت يكنوع نجات و رهايي و آزادي جلوه نمايد “(2).
اين شواهد نشان ميدهد همانگونه كه گفتيم مردم ايران از حكومت ستمگرانة يزدگرد و اوضاع ديني آن روزگارراضي نبودند و بهمين جهت پادشاه را در برابر سپاه مسلمانان تنها گذاشتند و ارتش ايران نيز به دفاع جدي برنخاست بدليل آنكه مورخان گزارش نمودهاند : چهار هزار سپاه ايراني كه آنان را “ سپاه شاهنشاه “ (و به اصطلاح زمان ما : گارد سلطنتي) ميگفتند از ابوموسي فرماندة مسلمانان، زينهار خواستند تا به سپاه اسلام بپيوندند و در محاصرة شوشتر مسلمين را ياري كردند و همگي اسلام آوردند و سپس در كوفه مسكن گزيدند چنانكه بلاذري تاريخ نويس معروف در كتاب “ فتوح البلدان “ آورده است(3).
مهمتر از همه آنكه هيچگاه شكست نظامي موجب نشد كه ايرانيان باستان، دين خود را ترك كنند و آيين ديگران را بپذيرند. مگر ايران در يورش اسكندر مقدوني از يونانيان شكست نخورد؟ ولي آيا آداب و رسوم و افكار كشور غالب را پذيرفت؟ حتي فلسفه ارسطو (استاد اسكندر) مدتها پس از ظهور اسلام در ايران رواج يافت.
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) الخراج، اثر يحييبن آدم، ص 50 مقايسه شود با : الأموال، اثر ابوعبيدقاسمبن سلام، ص 204 (چاپ مصر)
(2) تاريخ گسترشاسلام، اثرتوماس آرنولد، ترجمةدكترابوالفضل عزتي،ص149(چاپدانشگاه تهران)
(3) فتوح البلدان، اثر بلاذري(بخش مربوط به ايران)، ترجمة دكتر آذرتاش آذرنوش، ص 40 و 41
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:43PM
پس چه دليل داشت كه ايرانيان، گروه گروه به اسلام روي آوردند و مدافعان بزرگ اسلامي در ميانشان پديد آمد و خدماتي كه آنها به اسلام نمودند از هيچ ملتي ديده نشد؟ چه دليلي داشت كه مفسران بزرگ قرآن (همچون طبري و زمخشري و بيضاوي و فخر رازي و نيشابوري و …) از ايران برخيزند؟ چه دليلي داشت كه محدثان بزرگ و گردآوري كنندگان جوامع حديث نبوي (مانند بخاري و ابن ماجة قزويني و ابو داود سجستاني و ترمذي و …) ايراني باشند؟ چه دليلي داشت كه حتي در ادبيات عرب، ايرانياني چون سيبويه پارسي، ابوعلي فارسي، عبدالقادر جرجاني و فيروز آبادي و امثال ايشان پديد آيند و خدمات شاياني به زبان عربي نمايند؟ آيا ديني كه به زور شمشير بر آنها تحميل شده بود، چنين دستاوردي را به بار آورد؟!
از همة اينها كه بگذريم، مسلمانان صدر اسلام با زرتشتيان رفتاري را در پيش گرفته بودند كه با “اهل كتاب” داشتند و اين موضوع از مسلمات تاريخ است. مورخان گزارش نمودهاند كه روزي خليفة دوم در ميان گروهي از بزرگان صحابه گفت: من نميدانم با مجوسيان (زرتشتيان) چه كنم؟ عبدالرحمن بن عوف برخاست و گفت: از پيامبر خدا (ص) شنيدم كه فرمود: سنوا بهم سنه أهل الكتاب. يعني: “ با آنان چنان رفتار كنيد كه با اهل كتاب رفتار مي كنيد “ خليفه پذيرفت و چنان كردند.(1) از طرفي در اسلام هيچگاه اهل كتاب به پذيرش آيين مسلماني وادار نميشوند بهمين جهت از روزگار قديم يهوديان و مسيحيان در ميان مسلمانان ميزيستند و كنيسهها و كليساهاي خود را حفظ ميكردند و به گواهي تاريخ، زرتشتيان ايران هم اجازه داشتند تا آيين زرتشتي و آتشكده هاي خويش را نگاهدارند چنانكه هنوز آثار آنها در نواحي گوناگون ايران ديده ميشود و خود آقاي شفا از قول اصطخري – جغرافيدان نامدار اسلامي – نقل ميكند كه در كتاب “ المسالك و الممالك “ نوشتهاست : “ اكثريت مردم فارس را در حال حاضر (قرن چهارم هجري) زرتشتيان تشكيل مي دهند و هيچ شهر و دهكدهاي نيست كه در آن آتشگاهي نباشد “ (2).
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) به : الموطأ، اثر مالكبن انس، جزء1، ص 271 (چاپ قاهره) و الأموال، اثر قاسمبن سلام، ص 45 (چاپ قاهره) و الخراج، اثر قاضي ابويوسف، ص 140 (چاپ مصر) رجوع شود.
(2) تولدي ديگر، ص 22.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:44PM
و نيز از مسعودي – مورخ شهير مسلمان – نقل مينمايد كه در كتاب “ مروج الذهب “ آورده است : “ در خراسان و نواحي درياي خزر و طبرستان و ديلم و نيز در كرمان عده زرتشتيان بسيار زياد است “ (1). و همچنين از “ تذكره الموضوعات “ اثر مقدسي نقل مي كند كه گويد: “ در بخش غربي ايران جماعت عظيمي از خرمدينان به آيين خود باقي ماندهاند “ (2) و نيز از ابن حوقل – جفرافيدان معروف اسلامي – در كتاب “ صوره الأرض “ گزارش ميكند كه كه نوشته است : “ در فارس شهري و روستايي و ناحيتي نيست مگر آنكه آتشكدهاي داشته باشد و در جبل (شمال غربي ايران) هنوز زرتشتيان در اكثريت هستند ” (3).
آنچه آقاي شفا آورده است گواهي ميدهد كه فاتحان عرب پس از گذشت چهار قرن از تصرف ايران، مردم اين سرزمين را به پذيرش اسلام وادار نكرده بودند و حتي آتشكدههاي ايشان را ويران ننموده بودند چنانكه قرآن مجيد از نابودساختن معابد اهل كتاب منع كرده است و ميفرمايد: ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيراً (4) (الحج : 40) پس اين خود مردم ايران بودند كه به تدريج آيين اسلام را پذيرفتند و اگر مايل نبودند همانند زرتشتيان پيشين، بر آيين پدرانشان استوار ميماندند چنانكه هم اكنون گروهي از زرتشتيان در ايران با حفظ دين خود، به آزادي زندگي ميكنند.
پروفسور ادوارد براون در كتاب “ تاريخ ادبيات ايران “ در همين زمينه مينويسد :
“ چه بسا تصور كنند كه جنگجويان اسلام، اقوام و ممالك مفتوحه را در انتخاب يكي از دو راه مخيـّر ميساختند. اوّل قرآن، دوم شمشير! ولي اين تصور صحيح نيست زيرا گبر و ترسا و يهود اجازه داشتند آئين خود را نگهدارند و فقط مجبور به دادن جزيه (ماليات سرانه) بودند و اين ترتيب كاملاً عادلانه بود زيرا اتباع غير مسلم خلفا، از شركت در غزوات و دادن خمس و زكوه كه بر امت پيامبر فرض بود، معافيت داشتند “(5).
ـــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 22.
(2) تولدي ديگر، ص 22.
(2) تولدي ديگر، ص 22.
(4) “ و اگر خدا شر برخي از مردم را بوسيلة ديگران دفع نميكرد، صومعهها و كليساها و كنيسهها و مساجدي كه نام خدا در آنها بسيار برده ميشود، سخت ويران ميشد”.
(5) تاريخ ادبيات ايران، اثر ادوارد براون، ترجمة علي پاشا صالح، ج 1، ص 297 .
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:46PM
ادوارد براون در پي سخن گذشته مينويسد :
“ مسلّم است كه قسمت اعظم كساني كه تغيير مذهب دادند به طيب خاطر و به اختيار و ارادة خودشان بود. پس از شكست ايران در قادسيـّه في المثل چهار هزار سرباز ديلمي (نزديك بحر خزر) پس از مشاوره تصميم گرفتند به ميل خود اسلام آورند و به قوم عرب ملحق شوند. اين عده در تسخير جلولا به تازيان كمك كردند و سپس با مسلمين در كوفه سكونت اختيار كردند و اشخاص ديگر نيز گروه گروه به رضا و رغبت به اسلام گرويدند “ (1).
ما انكار نميكنيم كه رفتار برخي از فرمانروايان دورة “ اموي” با مردم سرزمينهاي تازه مسلمانـــان، شايسته نبود ولي رفتار آنان، به اسلام و تربيت شدگان قرآن ربطي نداشت. آنها با “ خاندان ارجمند پيامبر (ص) “ نيز در افتادند و از ستمگري دربارة ايشان كوتاهي نكردند. پس به بهانة عمل امثال معاويه و يزيد و عبدالملك مروان و حجاج بن يوسف و … نميتوان همة مسلمانان را متهم ساخت و با اسلام ستيزه نمود. اما متأسفانه آقاي شفا ايندو موضوع جداگانه را از يكديگر تفكيك نمينمايد و همه را مشمول يك حكم قرار ميدهد و بر مسلمانان نخستين نيز طعن ميزند و مينويسد :
“ عربهاي فاتح، خود را برتر از ديگران ميپنداشتند و بويژة به ايرانيان مباهات ميكردند و آنها را موالي (بندگان آزاد شدة) خود ميخواندند و براي تحقير آنان ميگفتند كه سه چيز است كه نماز را باطل ميكند : سگ و الاغ و ايراني “(2)!
نويسنده گويا فراموش نموده! كه اين تعبيرات ناهنجار مربوط به عصر اموي است نه صدر اسلام. سلمان پارسي پس از اينكه ايران به تصرف درآمد، از سوي خليفة مسلمين به فرمانروايي مداين گماشته شد اما آيا كسي جرأت داشت كه او را با چنان اوصافي – كه آقاي شفا ذكر نموده است – ياد كند؟ آيا مأموران و زيردستان سلمان به خود اجازه ميدادند كه همشهريان مهترشان را بدان صورت بخوانند؟!
نويسنده تولدي ديگر گويا خبر ندارد كه پيامبر بزرگ اسلام (ص) در بازپسين حج خود، در حضور هزاران مسلمان از “ برابري عرب و عجم “ سخن گفت و چنانكه “ در تاريخ يعقوبي “ آمده است ندا در داد : “ لا فضل لعربي علي عجمي و لا عجمي علي عربي إلا بتقوي الله “(3). يعني : “ هيچ عربي بر عجمي و هيچ عجمي بر عربي برتري ندارد جز در سايه تقواي خدا “.
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) همان مدرك.
(2) تولدي ديگر، ص 21 .
(3) تاريخ اليعقوبي، اثر احمدبن أبي يعقوب، ص 110، چاپ بيروت. مقايسه شود با ترجمة آن به قلم دكتر محمد ابراهيم آيتي، ج 1، ص 504.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:48PM
با وجود اين آيا باز هم بايد گفت كه اسلام در ميان عرب و ايراني تفاوت نهاده و به برتري نژاد عرب قائل شده است؟ يا مسلمانان نخستين، به چنين امتيازي عقيده داشتند؟! پس چرا شما رعايت انصاف نميكنيد و انحراف امويان را از تعاليم پاك اسلام، به پاي دين خدا و مسلمانان پاكدين مي گذاريد؟
شما كه دكتر گوستاولوبون فرانسوي را “ صاحبنظري از جهان غرب “(1) ميخوانيد، جا دارد به سخن اين دانشمند صاحبنظر توجه كنيد و در داوري خويش تجديد نظر نماييد.
دكتر گوستاولوبون مينويسد :
“ پيشرفت سريع قرآن موجب شده كه مورخين دشمن اسلام، اين پيشرفت را معلول دو چيز دانستهاند. يكي آزاديهايي كه در اين دين موجود است و ديگر زور شمشير! ولي بايد دانست كه اين نسبتهاي ناروا روي پايه و اساس صحيحي نيست … رسم عربها اين بود كه هر كجا را فتح ميكردند مردم آنجا را در دين خود آزاد ميگذاردند و اينكه مردم مسيحي از دين خود دست بر ميداشتند و به دين اسلام ميگرويدند و زبان عرب را بر زبان مادري خود ترجيح ميدادند، بدان جهت بود كه عدل و دادي را كه از آن عربهاي فاتح ميديدند، مانندش را از زمامداران پيشين خود نديده بودند. تاريخ اين مطلب را ثابت كرده كه اديان به زور شمشير پيشرفت نكردهاند “ (2).
اگر فاتحان ايران، مردم اين سرزمين را همچون حيواناتي كه شما نام برديد! ميخواندند،آيا كسي از اين مردم آيين خود را رها ميكرد و به اسلام ميگراييد؟ مالكم كيف تحكمون؟! چرا نميخواهيد اين مسئله روشن را دريابيد؟!
شما بر پژوهشگران و محققان ايراني مانند دكتر زرينكوب طعنه ميزنيد كه چرا نوشته است :
“ نشر اسلام در كشورهاي فتح شده به زور جنگ نبود و انتشار آن نه از راه عنف و فشار بلكه به سبب مقتضيات و اسباب گوناگون اجتماعي بود. روايتي كه كتابخانه مدائن را اعراب نابود كردند هيچ اساس ندارد “ (3).
دستاويز شما در سرزنش و اتهام به زرينكوب اينست كه نوشتهايد وي : “ در كتابي بنام كارنامة اسلام كه در آستانة انقلاب ولايت فقيه انتشار يافت با تغيير جهتي صد و هشتاد درجهاي در مورد آنچه خود او پيش از آن نوشته بود “(4) حركت نمودهاست!
ـــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 462.
(2) تمدن اسلام و عرب، اثر گوستاولوبون، ترجمة هاشم حسيني، ص 144 و 145.
(3) تولدي ديگر، ص 19 به نقل از “كارنامة اسلام” اثر دكتر زرينكوب.
(4) تولدي ديگر، ص 19.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:50PM
امـًا اولاً آيا خود شما، به تغيير جهت “ صد در صد معكوس “ مبتلا نشدهايد؟ مگر نه اينكه در كتاب پيشين خودتان كه با عنوان “ ايران در چهار راه سرنوشت “ انتشار يافت يك مسلمان معتقد جلوه نمودهايد و نوشتهايد :
“ اسلام راستين همانند هر آيين آسماني ديگر، همانند هر حقيقتي كه از خداوند لا يزال سرچشمه ميگيرد، مظهر معنويت و تجلي آزادگي و پيام آور محبت است “(1).
پس چرا در كتاب تازة “تولدي ديگر” همة اديان آسماني و از جمله اسلام را به باد انتقاد گرفتهايد و همگي از ريشه انكار مينماييد؟ آيا اينكار تغيير جهت صد و هشتاد درجهاي به شمار نميآيد؟!
جاي شگفتي است كه شما اجازة تجديد نظر بخودتان را ميدهيد ولي اين اجازه را از ديگران سلب ميكنيد! آيا داشتن چنين سليقهاي نشانة خودخواهي بيش از اندازه نيست؟
ثانياً شما چنين نشان دادهايد كه دكتر زرينكوب بخاطر “انقلاب ولايت فقيه“ دربارة انتشار اسلام، چنان سخني را گفته است و به رعايت اين انقلاب، روايت نابودي كتابخانة مدائن را انكار نموده است! اما آيا هيچ چشم باز كردهايد كه تاريخ چاپ اول كتاب “كارنامة اسلام” را ببينيد و از داوري عجولانه و مغرضانة خود شرمنده شويد؟ آقاي شفا! چاپ اول كتاب مذكور در سال 1348 هجري شمسي بوسيلة “شركت سهامي انتشار” انجام پذيرفته است در حاليكه حركت مردم ايران بر ضد حكومت پهلوي، سالهال بعد از اين تاريخ رخ داد و مثلاً “حادثة ميدان شهداء” كه در دوران قدرت پهلوي پيش آمد، در هفده شهريور 1357 به وقوع پيوست. بنابراين، دكتر زرينكوب هنگامي دست به تأليف “كارنامة اسلام” زد كه ارباب خودخواه و مستبد جنابعالي بر اريكه قدرت نشسته بود و آنجناب هم به خيال آسوده، معاونت فرهنگي دربار وي را بعهده داشتيد!
اگر دكتر زرينكوب پس از سالها پژوهش، بدين نتيجه دست يافتهاست كه آتش زدن كتابخانه مدائن از سوي فاتحان عرب، مدرك تاريخي ندارد، چه جاي ملامت بر اوست؟ با آنكه هيچيك از مورخان قديم چون : طبري و بلاذري و يعقوبي و مسعودي و امثال ايشان ضمن بحث از فتح ايران، ابداً سخني در اين باره نياوردهاند و اين ادعا كه چند قرن بعد، از سوي كساني بميان آمده، فاقد سند متصل تاريخي است و علم تاريخ نيز دانشي نيست كه پس از چند قرن از وقوع حادثهاي، به كسي الهام شود! بلكه هر كس با فاصلة زماني به گزارش حوادث گذشته پردازد ناگزير بايد به مدارك پيشين استناد كند وگرنه، سخن او اعتبار تاريخي ندارد. كساني كه ادعاي مزبور را بميان آوردهاند، هيچ گواهي از تواريخ سلف ارائه ندادهاند. آقاي شفا نيز در اينباره به حدس و قرينه تراشي! توسل جستهاست و مينويسد :
ــــــــــــــــــــــــ
(1) ايران در چهارراه سرنوشت، اثر شجاعالدين شفا، ص 13
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:52PM
“ در آيين مسلمانان آن روزگار، تا آنچا كه تاريخ ميگويد آشنايي به خط و كتابت بسيار نادر بود و پيدا است كه چنين قومي تا چه حد ميتوانست به كتاب و كتابخانه علاقه داشته باشد، از همة قرائن پيدا است كه در حملة عرب بسياري از كتابهاي ايرانيان از ميان رفته است”(1).
با توجه به آنكه كتب ديني زرتشتيان مانند : گاته ها و يشتها و خرده اوستا و ونديداد و دينكرد و اردا ويرافنامه و امثال اينها از روزگار كهن بجاي مانده است، ما از آقاي شفا ميپرسيم : چطور شد كه بقول شما اعراب متعصب، كتابهاي ديني ايرانيان را باقي گذاشتند ولي كتابهاي غير ديني آنان را از ميان بردند؟! چرا از دانشمنداني كه كتب مزبور را نگاشتند لااقل نامي هم باقي نمانده است؟ چرا مورخان ملل ديگر مانند گزنفون و هردوت و امثال ايشان اسامي دانشمندان ايراني و تأليفات آنها را نياوردهاند؟ آيا با حدس و گمان ميتوان حوادث تاريخي ساخت؟!
ما برعكس آقاي شفا عقيده داريم كه چون اسلام با فرمان : إقرء و ربك الأكرم الذي علم بالقلـــم(2) (العلق : 3 تا 6) آغاز شد و خداي محمد (ص) بمصداق : ن والقلم و ما يسطرون (القلم : 1) به قلم و نگارش سوگند ياد فرمود، از اينرو رغبت و ميل به كتابت را در ميان مسلمانان بر انگيخت بويژه كه پيامبر اسلام (ص) مسلمين را به فرا گيري خواندن و نوشتن تشويق مينمود چنانكه پس از جنگ “بـــــدر” مقرر فرموداسيراني كه با كتابت آشنايي داشتند هر يك ده كودك مسلمان را نوشتن آموزد تا آزاد شود (3). و در خلال سخنان خود ميگفت: قيدوا العلم بالكتابه(4) يعني : "دانش را بوسيلة نگارش در بند كنيد (تا از ميان نرود)" از اينرو دستور ميداد تا قرآن كريم را كاتبان بنويسند و نامه هاي فراواني به املاء وي نگاشتند تا بسوي پادشاهان و رؤساي قبائل و ديگران فرستاده شود (چنانكه مجموعة آنها را در كتاب : “جمهره رسائل العرب” گردآوري احمدزكي صفوت و نيز در كتاب : مجموعه الوثائق السياسيه للعهد النبوي و الخلافه الراشده گردآوري دكتر محمد حميدالله ميتوان ديد).
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 19.
(2) “بخوان و خداي تو كريمتر از همه است. همان كسي كه بوسيلة قلم آموزش داد”.
(3) به : السيره الحلبيه، اثر برهانالدين حلبي، ج 2، ص 451 (چاپ مصر) رجوع كنيد. عبارت سيره چينين است: (و من لم يكن معه فداء و هو يحسن الكتابه دفع إليه عشره غلمان من غلمان المدينه يعلمهم الكتابه فإذا تعلموا كان ذلك فداؤه).
(4) به: المستدرك علي الصحيحين، تأليف حاكم نيشابوري، ج 1، ص 104،105و106 (چاپ حيدرآباد) نگاه كنيد.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:53PM
بنابراين دليل نداشت كه مسلمانان اوليه دشمن كتابت و نگارش باشند و بر هر اثر كتبي كه دست يافتند، آنرا طعمه آتش كنند! مگر نه اينكه پيامبر گرامي اسلام (ص) عموم مسلمين را به جستجوي دانش – هر چند در چين باشد – فرمان داده و گفته بود : “اطلبواالعلم و لو بالصين فإن طلب العلم فريضه علي كل مسلم(1) “ دانش را – هر چند در چين باشد – بجوييد كه جستجوي دانش بر هر مسلماني واجب است”.
آقاي شفا علاوه بر دكتر زرينكوب، تيغ حمله را بسوي “دكتر علي شريعتي” نيز متوجه ساخته و به دستاويز آنكه ابن خلدون (مورخ نامدار اسلامي) نوشته است : پيش از غلبه عرب بر پارسيان، دولت ايران سرزمينهاي پهناوري را با جمعيت بسيار در اختيار داشت ولي پس از فتح جمع آنان چنان رو به كاستي نهاد كأن لم يكونوا ! مينويسد با وجود اين :
“فرضيه پرداز ايراني در سالهاي پاياني قرن بيستم ادعا ميكند كه ايراني اسلام را با آغوش باز پذيرفت …. (علي شريعتي : علي و حيات بارورش پس از مرگ)”(2).
متاسفانه آقاي شفا از آوردن دنبالة سخت ابن خلدون خودداري ورزيده است كه مينويسد:
ولا تحسبن أن ذالك لظلم نزل بهم أوعدوان شملهم، فملكه الاسلام في العدل ما علمت و انما هي طبيعه في الانسان اذا غلب علي أمره(3).
يعني: “ البته گمان مكن كه اين رواديد به علت ستمي است كه بر ايشان (ايرانيان) رفته يا در اثر تجاوزي است كه شامل حالشان شده زيرا فرمانروايي اسلام در اجراي عدالت چنان است كه ميداني، بلكه اين كاهش لازمة طبيعت انساني است بهنگامي كه در كار خود مغلوب شود” . آري ايران پس از فتح اسلامي، جزئي از سرزمين بزرگ مسلمانان بشمار آمد و جمعيتش در جمع مسلمانان ادغام و پراكنده شد ولي پويايي مردم اين سرزمين در فراهم آوردن دانش و حكمت صدچندان فزوني يافت و دانشمندان بسياري از ميان ايشان برخاستند كه پيش از آن همانندشان ديده نشده بود چنانكه خود ابن خلدون در اينباره مينويسد: أن حمله العلم في المله الاسلاميه اكثرهم العجم(4). يعني :”بيشتر حاملان دانش در اسلام ايرانيان بودند” و سپس به حديث نبوي (ص) اشاره مي كند كه رسول اكرم (ص) فرمود: لو تعلق العلم با كناف السماء لناله قوم من أهل فارس(5).
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) به : الجامع الصغير في احاديث البشير النذير، تأليف سيوطي، ج 1، ص 44 (چاپ قاهره) نگاه كنيد.
(2) تولدي ديگر، ص 18.
(3) مقدمه ابن خلدون، ص 148، چاپ بغداد.
(4) مقذمه ابن خلدون، ص 543.
(5) مقدمه ابن خلدون، ص 544.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:55PM
يعني : “ اگر دانش به كرانههاي آسمان وابسته باشد، گروهي از پارسيان بدان دست يابند”.
آقاي شفا كه در پي آنست تا بهرصورت ادعاي خود را به كرسي نشاند كه ايرانيان، آئين اسلام را نپذيرفتند!! آخرين تير خويش را در تركش نهاده است و مينويسد:
“ در چنين شرايطي تنها راه مبارزه اي كه براي ايرانيان باقي مانده بود اين بود كه آئين حاكمان عرب را به رنگ آئين ملي خويش درآورند و اين درست همان كاري بود كه كردند” ! اما چگونه؟ جناب شفا مينويسد: “ ايرانيان با نوآوريهايي چون تشيع و عرفان، خيلي زود آئيني را كه با شمشير عرب به كشورشان تحميل شده بود به چيزي تبديل كردند كه گرچه همچنان شباهتي با اسلام داشت ولي محتواي آن با آنچه احتمالاً پيامبر عرب درنظر داشت بسيار تفاوت داشت”(1)!
در اينجا آقاي شجاع الدين شفا با شجاعتي تمام ! مشت خود را باز نموده و از ناآگاهي خويش نسبت به تاريخ تشيع پرده برداشته است! آيا ايشان نميداند كه مذهب تشيع در روزگار صفويه (يعني حدود 9 قرن پس از ورود اسلام به ايران) در اين كشور رواج يافت؟ آيا ايشان خبر ندارد كه پيش از آن بيشتر ايرانيان مذهب تسنن داشتند و اغلب علماي قديم ايران مانند بخـــاري و ابن ماجه و نسايي و ابوحنيفه و طبري و جويني و زمخشري و فخزرازي و… برهمان مذهبي بودند كه فاتحان عرب آوردند؟! آيا آقاي شفا با ادعاي مطالعات وسيع! در تاريخ اديان و ايران، هنوز اطلاع ندارند كه عرفان، ويژه مذهب شيعه نيست و از نوآوريهاي اين فرقه شمرده نميشود و عرفاي سني اگر بيشتر از عارفان شيعه نباشند كمتر از آنها نيستند؟
به عقيده من جناب شفا از اين قبيل امور چندان دور و بي اطلاع نيست ولي چه بايد كرد كه به قول مولوي:
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل بسوي ديده شد!
بايد ديد كه نويسندة “تولدي ديگر” از ادعاي خود در “تحميل اسلام بر مردم ايران” چه پيامدي را در نظر دارد؟
وي مينويسد: “ تاريخ اسلامي ايران، تاريخ مبارزهاي پيگير براي دفاع سرسختانه از اين اصالت ملي در همة زمينههاي سياسي و اجتماعي و مذهبي و فرهنگي آن است و در اين زمينه، ايران بطور دائم راه خود را از راه بقية اعضاي جهان مسلمان جدا كرده و همواره عضو سركش يا به اصطلاح امروزي بچة شرور دنياي اسلام باقي ماندهاست”(2)!
ــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 23. (2) تولدي ديگر، ص 24.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:57PM
آيا اين ادعا صحيح است و تاريخ، آنرا تصديق ميكند؟ آيا صدها دانشمند ايراني كه به تفسير قرآن كريم و گزارش سيرت پيامبر (ص) و گردآوري حديث و نگارش تاريخ اسلام و تأليف كتب فقهي و جز اينها دست زدهاند، با فرهنگ اسلام سرسختانه مبارزه مينمودند و اعضاي سركش جهان اسلام بودند؟!
مشكل آقاي شفا اينست كه نميتواند مخالفت ايرانيان را با سياست اموي، از ايمان و احترام آنها به آئين اسلام جدا كند. ايرانيان حتي در آنزمان كه پيرامون أبومسلم خراساني گرد آمده بودند تا حكومت بني اميه را سرنگون كنند، هرگز كسي از زرتشتيان را بر نگزيدند تا وي را به پادشاهي رسانند بلكه در آن روزگار نيز به سود عباسيان با امويها ميجنگيدند!
شگفتا كه آقاي شفا اين امر روشن تاريخي را در نيافته است و در اثبات ادعاي خود مينويسد :
“نخستين ارتشي كه در داخل امپراتوري اسلام با ارتش منظم خلافت عرب جنگيد و آن را در هم شكست، ارتش خراساني ابومسلم در جنگ زاب بود” (1)!
اين درست است ولي مگر نه آن كه ابومسلم در زاب با لشكر مروان اموي جنگيد تا آل عباس زمام خلافت را در دست گيرند؟ پس جنگ ايرانيان با مذهب و فرهنگ اسلام نبود بلكه با ستم امويان و انحراف ايشان از عدالت اسلامي (و متأسفانه به نفع عباسيان!) بود. آقاي شفا گويي خبر ندارند كه خود عربها يكبار به رهبري سليمانبن صردخزاعي و بار ديگر به امامت زيدبن علي (ع) به قيام بر ضد بني اميه برخاستند و سالها پيش از ابومسلم خراساني، روي مخالفت با امويان نشان دادند ولي هيچگاه با مذهب و فرهنگ اسلام سر ناسازگاري نداشتند. آيا ايشان ميتواند نهضت اسلامي امام حسين (ع) يا قيام مذهبي توابين يا حركت زيديان پر ايمان را جريانهاي ضد اسلامي بشمارد؟!
اگر ايرانيان قرنها پس از فتح ايران، با جهان اسلام به مخالفت مذهبي برخاستند آن هم بر سر مسئلهاي سياسي بود يعني امامت و حكومت، نه بر سر اصل اسلام! كدام شيعة ايراني به مسلمانان جهان اعتراض دارد كه چرا نبوت پيامبر گرامي اسلام را پذيرفتهايد؟!
نويسندة “تولدي ديگر” براي به كرسي نشاندن ادعاي خود، حفظ زبان پارسي را نوعي سركشي در برابر اسلام ميشمارد! و مينويسد :
“در قلمرو فرهنگي، رويارويي ايران آريايي با فرهنگ مهاجم سامي حتي از روياروييهاي سياسي آن هم شديدتر و پيگيرتر بود. تنها كشور مسلماني كه زبان عربي را به نفع زبان ملي خود طرد كرد، ايران بود” (2)!
ـــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 25.
(2) تولدي ديگر، ص 25.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:58PM
براستي چه اندازه بايد خوي تعصب بر يك نويسنده حاكم باشد تا بتواند اين سخنان را به قلم آورد؟! آيا آقاي شفا نميداند كه ايرانيان در طول تاريخ، بزرگترين خدمات را به زبان و ادبيات عرب ارائه دادهاند و در تكامل نحو عربي و علوم بلاغي كوششهاي چشمگير كردهاند؟ آيا جناب شفا از شاهكار سيبويه پارسي در نحو عربي – كه الكتاب ناميده شده است – هيچ خبر ندارد؟ آيا با كتاب ارزندة “يتيمه الدهر” اثر “ثعالبي نيشابوري” آشنا است؟ آيا “المفصل” اثر زمخشري يا “أساس البلاغه” او را ديده است؟ آيا با كتاب “أسرار البلاغه” اثر نفيس “عبدالقاهر جرجاني” (گرگاني) در فن بلاغت آشنايي دارد و از “دلائل الإعجاز” و “أعجاز القرآن” وي آگاه است؟ آيا از آثار سيرافي شيرازي و ابوعلي فارسي و نجم الأئمة استرابادي و سكاكي خوارزمي و قطبالدين شيرازي و دهها دانشمند ايراني ديگر كه در زبان و ادب عربي آثار پرباري پديد آوردهاند، خبري بدو رسيدهاست؟ اگر اساساً در اين وادي وارد نشده چگونه ادعا مينمايد كه ايرانيان، زبان عربي را طرد كردند؟! و چنانچه از اين آثار ناآگاه نيست، چرا بر چهرة حقيقت پرده ميافكند؟!
بقول شاعر عرب :
فـــإن كنت لا تـــدري فهـــذا مصيبــــه
و إن كنت تـــــدري فالمصيبـــــــه أعظم!
گر نميداني و ميگويي خطا، اين ماتم است
وركه ميداني و ميگويي، مصيبت اعظم است!(1)
اگر ايرانيان ميخواستند زبان عربي را طرد كنند، از ورود صدها واژة عربي كه در زبانشان نفوذ كردهاست جلوگيري مينمودند اما نه تنها بدينكار نپرداختند بلكه شاعران و سخن پردازان بزرگ ايران چون : سعدي و حافظ و مولوي و بيهقي و ديگران، در ميان اشعار و سخنان خود، متعمداً بيتهايي را به زبان عربي جاي ميدادند تا سرودهها و گفتههاي خود را بدانها بيآرايند. آيا اينست معناي طرد زبان عربي؟!
آقاي شفا بحث زبان را رها نموده مينويسد :
“شمشيرزنان عرب از نظر مذهبي هيچ چيز تازهاي به ارمغان نياوردند كه براي ايرانيان ناشناخته باشد … اهورامزدا تبديل به اله شده بود و فرشتهها نام ملائك و اهريمن نام شيطان گرفته بودند. زرتشت نيز جاي خود را به محمد داده بود”(2).
ظاهراً ايشان توقع داشتهاند كه اسلام چيز كاملاً تازهاي آورده باشد يعني حتي در مسائل بنيادي با آئين زرتشت بيگانگي نشان دهد! در حاليكه قرآن ميگويد اساس كار پيامبران راستين يك چيز بودهاست. همه، به توحيد خداوند و پرستش او دعوت مينمودند(3) . پيامبر اسلام (ص) براي اصلاح اديان و اتمام مكارم اخلاق بر انگيخته شدهاست(4) نه براي آوردن پيامي كه از بنياد با دعوت پيامبران گذشته ناسازگار باشد!
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ترجمة بيت از نويسندة اين كتاب است. (2) تولدي ديگر، ص 27.
(3) به آية 13 از سورة شوري بنگريد.
(4) چنانكه فرمود: بعثت لاتمم مكارم الأخلاق (الشفا، اثر قاضي عياض اندلسي، ج 1، ص 96) يعني: “برانگيخته شدهام تا فضائل اخلاق را به نهايت رسانم”.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 08:59PM
اگر شما آئين زرتشت را ميستاييد يا آنرا يك پيام خدايي ميشماريد، نبايد انتظار داشته باشيد كه اسلام با اساس آن در افتد بلكه بايد اصلاح آئين مزبور و تكميل آنرا در اسلام جستجو كنيد. در زرتشتيگري پيام اصلي يعني توحيد به خطر افتاده بود و اهريمن همچون رقيبي مستقل با اهورامزدا مبارزه مينمود. در كتاب “ونديداد” كه بخشي از اوستاي زرتشت شمرده ميشود، آمده است :
“من اهورامزدا، دومين كشور با نزهت كه آفريدم دشتي است كه اقوام سغد در آن سكونت دارند. اهريمن پر مرگ بر ضد آن، آفت ملخ پديد آورد … “(1)!
باز مينويسد :
“چهارمين كشور با نزهت كه من اهورامزدا آفريدم بلخ زيبا با پرچم افراشته است. اهريمن پر مرگ بر ضد آن، مورچه و سوراخ مورچه پديد آورد”(2)!
و بهمين ترتيب، نزاع اهورامزدا را در آفرينش با اهريمن در سرزمينهاي گوناگون نشان ميدهد و خداوند هستي را به ناتواني در برابر اهريمن محكوم مي كند! آيا چنين آموزههايي با توحيد كه بنياد دعوت انبياء بر آن استوار است، ناسازگاري ندارد؟ آيا اسلام اصلاحگر اين پندارهاي شرك آميز نبوده و نيست؟
آئين زرتشت كه گفتهاند در اصل، آئين يگانه پرستي بودهاست در روزگار ساسانيان به خورشيد پرستي و آتش پرستي تبديل شده بود، پروفسور كريستن سن در كتاب “ايران در زمان ساسانيان” سوگند يزدگرد دوم را چنين گزارش مينمايد :
“قسم به آفتاب، خداي بزرگ، كه از پرتو خويش جهان را منور و از حرارت خود جميع كائنات را گرم كردهاست”(3)!
كريستن سن كه پس از سي سال مطالعه و پژوهش در تاريخ ايران كتاب خود را به رشتة نگارش در آورده است مينويسد :
“شريعت زردشتي كه در زمان ساسانيان دين رسمي كشور محسوب ميشد، مبتني بر اصولي بود كه در پايان اين عهد بكلي ميان تهي و بي مغز شده بود”(4).
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ونديداد اوستا، ترجمة موسي جوان، ص 59.
(2) ونديداد اوستا، ص 61.
(3) ايران در زمان ساسانيان، ص 164.
(4) ايران در زمان ساسانيان، ص 458.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:00PM
پرستش ايزدان و فرشتگان (چنانكه در يشتهاي اوستا آمده) تقديس غلوآميز آتش(1)، آميخته شدن آئين زرتشتي با انديشهها و اساطير زرواني، قوانين دست و پا گير ديني (چون احكام زنان حايض كه بنا بر ونداديد اوستا بايد در اتاقي جداگانه از همسران خود بسر برند و به تنهايي غذا خورند و با ادرار گاو غسل كنند!)(2)، تقسيم مردم به طبقات گوناگون و محروم ساختن طبقات فرودين از آموختن دانش (چنانكه در بهمن يشت بند دوم و خرداد يشت بند نهم ميخوانيم) و … آئين زرتشت را دگرگون و تباه ساخته بود.
اسلام، براي ايرانيان، توحيد ناب را به ارمغان آورد و چهرههاي مختلف شرك از بت پرستي و خورشيد پرستي و آتش پرستي و فرشته پرستي و مرده پرستي و انسان پرستي تا هوي پرستي را محكوم ساخت كه همگي ماية خواري و پستي شخصيت آدمي و گرفتاري او در بند موهومات است، كاست طبقاتي را شكست و همه را يكسان به كسب دانش فرا خواند، قوانين سهل و سادة خود را جانشين احكام دشوار زرتشتي نمود و دين ايراني را به تكامل برد. بي دليل نبود كه ايرانيان هوشمند، آئين كهنسال خود را رها ساختند و به ديانت اسلام گرويدند و به آموزشهاي توحيدي آن دل بستند.
آقاي شفا در پايان فصل “سرآغاز” كتابش از “مسئوليت خاص” (3) خود سخن ميگويد و وعده ميدهد تا در برگهاي آينده، ما را رهين اطلاعاتي كند كه : “بخصوص در راستاي مذهبي از مدتها پيش در جهان مترقي شناخته شده ولي غالب آنها همچنان براي دنياي اسلامي، من جمله ايران مسلمان ناشناخته ماندهاست”(4)!
البته خوانندگان محترم نمونههايي از اطلاعات نوين ايشان را دربارة ايران و اسلام ضمن همين فصل ملاحظه كردند، باش تا صبح دولتش بدمد * كين هنوز از نتايج سحر است!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تو را اي آذر مقدس و پسر اهورامزدا و سرور راستي ما، مي ستاييم! (يسنا 25، بند 7)
(2) براي ديدن اين مقررات عجيب، به فصل شانزدهم ونداديد، ص 38 تا 241 نگاه كنيد.
(3) تولدي ديگر، ص 49.
(4) تولدي ديگر، ص 51.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:01PM
خـــدا
در آئينهاي توحيدي
آقاي شفا در دومين بخش از كتاب خود، به بحث از اوصاف خداوند در تورات و انجيل و قرآن ميپردازد ولي در آستانة اين بحث، از دو نظر به مسلمانان اعتراض ميكند! يكي آنكه ميگويد چـــرا آنان با تأثيرپذيري از قرآن مجيد، تورات و انجيل را دو كتاب الهي ميشمارند كه بر موسي (ع) و عيسي (ع) نازل شدهاند با آنكه اين دو كتاب، صورت “ دريافت مستقيم از خدا” را ندارند و بقول ايشان :
“ در تاريخ مذاهب جهان، تنها شخص ديگري به غير از محمد كه مدعي دريافت كتابي از جانب خداوند شده، جوزف اسميت بنيانگذار فرقة مذهبي مورمون در امريكا است”(1)!
ديگر آنكه اعتراض مينمايد چرا مسلمانان تورات و انجيل را كتب مستقلي ميپندارند در حاليكه ايندو كتاب در مجموعه اي بنام “ كتاب مقدس” گرد آمدهاند و در اينباره نيز مينويسد :
“ آنچه امروز در جهان مسيحيت بنام كتاب مقدس (Bible) عرضه ميشود، مجموعهاي از دو بخش عهد عتيق و عهد جديد است كه تورات قسمتي از بخش اول و انجيل قسمتي از بخش دوم آن است”(2).
در مورد نخستين ايراد آقاي شفا، بايد گفت كسي به چنين اشكالي دست ميآويزد كه حتي يكبار تورات و انجيل را به دقت نخوانده باشد چرا كه در تورات، بارها و بارها سخناني بشكل “خطاب مستقيم از سوي خداوند به موسي” آمده است مانند آنكه در “سفر تثنيه” ميخوانيم :
“ پس يهوه خداي خود را دوست بدار و وديعت و فرائض و احكام و اوامر او را در همه وقت نگاهدار”(3).
و نيز تورات بارها رابطة مستقيم كلامي ميان خداوند و موسي را بدينصورت نشان ميدهد كه ميگويد :
“ خداوند موسي را خطاب كرده گفت: تمامي جماعت بني اسرائيل را خطاب كرده به ايشان بگو: مقدس باشيد زيرا كه من خداي شما، قدوس هستم” (4).
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 55.
(2) تولدي ديگر، ص 56.
(3) تورات، سفر تثنيه، باب يازدهم، شمارة 1.
(4) تورات، سفر لاويان، باب نوزدهم، شمارة 1 و 2.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:01PM
آري، تورات اصيل را بايد در خلال همين خطابها جستجو كرد، نه در افسانهها و اساطيري كه يهود بدان بستهاند! ودر اينباره بزودي توضيحي خواهيم آورد.
در انجيل نيز اندرزها و مواعظ فراواني از زبان عيسي (ع) آمده اما در خلال آنها تصريح شدهاست كه :
“ تعليم من از من نيست بلكه از فرستندة من“(1)!
باز از قول عيسي (ع) ميخوانيم كه فرمود:
“ آن كه مرا فرستاده حق است و من آنچه از او شنيدهام به جهان ميگويم”(2).
انجيل حقيقي را نيز در ضمن همين مواعظ بايد يافت نه در آنچه انجيل نويسان! از خود گفتهاند كه اظهار نظر و رأي شخصي آنان بشمار مي آيد. بدين اعتبار است كه ما مسلمانان، تورات و انجيل را از جمله كتابهاي وحياني و الهي ميشماريم.
اما ايراد دوم آقاي شفا از آنجا ناشي ميشود كه گويا وي خبر ندارد اساساُ از “كتاب مقدس” و “عهد قديم و جديد” در قرآن مجيد ذكري نرفتهاست تا كسي (همچون آقاي شفا) بتواند اعتراض نمايد كه اينها مجموعهاي ازرسائل گوناگون اند و تورات و انجيل، تنها بخشي از آن مجموعه بشمار ميآيند! قرآن كريم (و مسلمانان)، همان دو بخش مهم را جداگانه يادآور ميشوند، نه همة رسالههايي را كه در سدههاي بعد بتدريج بر تورات و انجيل افزودهاند.
جناب شفا از آنجا كه مدتها كتابخانة پهلوي را ميگرداندهاست البته در فن كتابشناسي مهارت دارد ولي با آنكه سالها در ميان مسلمانان ميزيسته، معلوم نيست چرا از منطق قرآن و پيروانش تا اين اندازه دور و ناآگاه است؟!
نويسندة “تولدي ديگر” به استناد برگردان “كتاب مقدس” ميخواهد مسلمانان را با مفاد اين كتاب آشنا سازد ولي خبر ندارد كه برخي از دانشمندان جهان اسلام، رنج آموختن زبان عبري را بر خود هموار كردهاند تا بخش بزرگي از كتاب مقدس را به زبان اصلي بخوانند و در نقد تورات و انجيل و پيوستهاي آندو، كتابها نگاشتهاند و خطاها و افزودهها و تحريفهاي آندو را به اثبات رساندهاند مانند كتاب پر ارج “إظهارالحق” اثر علامة هند، شيخ رحمت الله و كتاب ارزندة “الهدي إلي دين المصطفي” اثر علامة عراق، شيخ محمد جواد بلاغي و امثال ايشان. بنابراين سخن گفتن از محتواي كتاب مقدس براي محققان و پژوهشگران مسلمان، در حكم “زيره به كرمان بردن” است! و بقول عربها : كنا قل التمر إلي هجر!
از اين پس آقاي شفا اوصاف خداوند را در تورات و انجيل و قرآن به معرض نقد ميگذارد، بدون آنكه ترازويي براي سنجش حقيقت در دست داشته باشد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) انجيل يوحنا، باب هفتم، شمارة 16.
(2) انجيل يوحنا، باب هشتم، شمارة 26.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:02PM
وي مينويسد :
“ خداي تورات كه يهوه نام دارد … صرفاً خداي قوم يهود است و خودش نيز خدايي صددرصد يهودي است”(1)!
اگر جناب شفا نخستين عبارت تورات را (بهمان صورتي كه اكنون موجود است) با اندك تأملي خوانده بود، به سهولت در مييافت كه يهوه، خداوند جهان و جهانيان است نه تنها خداي يهوديان! زيرا در آغاز تورات آمده است:
“ در ابتدا خدا آسمانها و زمين را آفريد”(2).
و در باب دوم از “سفر پيدايش” ميخوانيم :
“ اينست پيدايش آسمانها و زمين در حين آفرينش آنها، در روزيكه يهوه خدا، زمين و آسمانها را بساخت”(3).
همچنين در باب دوم از سفر پيدايش آمده است :
“خدا هر حيوان صحرا و هر پرندة آسمان را از زمين سرشت”(4).
باز در باب اول از همان سفر مينويسد :
“خدا نهنگان بزرگ آفريد و همة جانداران خزنده را … “(5)
اما دربارة آفرينش آدميان و پراكنده شدن آنها بر روي زمين در تورات ميخوانيم :
“حضرت اعلي، به امتها نصيب ايشان را داد و بني آدم را منتشر ساخت، آنگاه حدود امتها را قرار داد”(6).
همچنين در باب دهم از سفر پيدايش، نام اقوام گوناگون (غير يهودي) را ميخوانيم كه بقول تورات :
“از اينان جزاير امتها منشعب شدهاند در اراضي خود، هر يكي موافق زبان و قبيلهاش”(7).
بنابراين، تورات (حتي در صورت كنوني خود) به اقوام گوناگون نگريسته و تنها بر قوم يهود، نظر نيافكنده است. آري بني اسرائيل در روزگاران گذشته به عنوان “قوم برگزيدة خدا” در خلال تورات شناسانده شدهاند زيرا بر خلاف اقوام بت پرستي كه در پيرامون آنها ميزيستند، بني اسرائيل قومي يگانه پرست بودند و پيامبران و فرستادگاني چند از ميان ايشان برخاستند و از اينرو تورات بيش از ديگر اقوام به آنان پرداختهاست اما اين امر، پندار آقاي شفا را به اثبات نميرساند كه خداي تورات : “ صرفاً خداي قوم يهود است و خدايي صددرصد يهودي است”!
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 57
(2) ترجمه تورات، سفر پيدايش، باب اول، شماره1،چاپ لندن 1954 م.
(3) سفر پيدايش، باب دوم شماره4. (4) سفر پيدايش، باب دوم، شماره 19.
(5) سفر پيدايش، باب اول، شماره 21. (6) سفر تثنيه، باب سي و دوم، شماره 968.
(7) سفر پيدايش، باب دهم، شمارة 5
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:03PM
آقاي شفا در اثبات ادعاي خود مينويسد :
“ (خداي تورات) پيامبراني كه از جانب خود ميفرستد منحصراً پيامبران يهودند و به كفر يا ايمان ديگران كاري ندارند”(1)!
اگر وي به باب سيزدهم و هيجدهم و نوزدهم از سفر پيدايش مينگريست، ميديد كه تورات در اين بابها از شهر “سدوم” و “عموره” و ساكنان آنها ياد ميكند و نشان ميدهد كه لوط پيامبر (ع) به سوي آنان فرستاده شد، با آنكه ايشان از قوم يهود بكلي جدا بودند. همچنين اگر جناب شفا در خلال كتاب مقدس، داستان يونس نبي (ع) را خوانده باشد، در مييابد كه يونس به سوي نينوا (واقع در عراق كنوني) فرستاده شد كه در آنهنگام مركز شهرهاي آشور بود و آنها از قوم يهود جدايي داشتند.
پس اين داوريهاي ناسنجيده و شتابگرانه با ادعاي دين شناسي و آشنايي با كتاب مقدس چگونه ميسازد؟!
آقاي شفا از خداي تورات با تعبير “خداي صددرصد كينه توز و ترشرو و بي رحم”! ياد ميكند(2) و نا آگاهي خود را از تورات در خلال اين تعبير نشان ميدهد.
اين تورات است كه دربارة صفات جمال و لطف خداوند ميگويد :
“يهوه، يهوه، خداي رحيم و رؤوف و دير خشم و كثير احسان و وفا. نگاهدارندة رحمت براي هزاران و آمرزندة خطا و عصيان”(3).
اين تورات است كه دربارة صفات جلال و عدل خداوند ميگويد :
“ او صخره است و اعمال او كامل، زيرا همة طريقهاي او انصاف است. خداي امين و از ظلم مبري”(4).
پس چرا آقاي شفا به “اجتهاد در برابر نص”! روي آورده است و از بدبيني و تعصب ضد ديني باز نمي ايستد؟!
ما انكار نميكنيم كه يهوه، داراي صفات قهر نيز هست و نسبت به گناهكاري و پيمان شكني بي تفاوت نيست و از ستمگران به سختي انتقام ميگيرد اما از رحمت و آمرزش و رأفت هم دريغ ندارد. بياد داريم كه در تورات آمده خداوند به ابراهيم گفت در تمام قوم لوط، اگر تنها ده تن عادل وجود داشته باشد “ بخاطر آن ده تن، قوم را هلاك نخواهم ساخت”(5).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 52. (2) تولدي ديگر، ص 58
(3) تورات، سفر خروج، باب سي و چهارم، شمارة 6 و 7.
(4) تورات، سفر تثنيه، باب سي و دوم، شماره 4 و 5.
(5) تورات، سفر پيدايش، باب هيجدهم، شمارة 33.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:04PM
بنابراين، اعتراض ما به آقاي شفا از آنروست كه وي به برداشت ناقص و تك بعدي از تورات موجود، ميپردازد و اين روش، از پژوهش منصفانه و علمي بيگانهاست و نشانة خصومت و غرض ورزي به شمار ميآيد.
آقاي شفا روشنترين مطالب تورات يا انجيل كنوني را انكار مينمايد تا به هدف خود كه نفي همة اديان از ريشه و بنياد است، دست يابد. مثلاً در بحث از اوصاف خداوند، ادعا دارد كه تورات هيچگاه به توحيد فرا نميخواند و خدايان دروغين را نفي نميكند و با قرآن مجيد در اينباره هماهنگ نيست! چنانكه مينويسد :
“بخلاف تصور سنتي مذاهب توحيدي، يهوه خدايان ديگر را نفي نميكند و در هيچ جاي تورات – بعكس قرآن – بر اين تأكيد نميگذارد كه خدايان ديگر دروغين هستند”(1)!
در پاسخ جناب شفا بايد بگوييم كه اينموضوع در تورات، روشنتر از آنست كه جاي بحث و چون و چرا بجاي گذارد و حقاً ضرب المثل معروف عربي : “كالنار علي المنــار” را بياد ميآورد! آقاي شفا اگر در هيچ بخشي از تورات، دقت لازم را بكار نبرده باشد لااقل (بنابر ذوق ادبي) بايد سرودي را كه تورات از موسي (ع) گزارش مينمايد، بياد داشته باشد (بويژه كه بخشي از آنرا در صفحه 72 كتابش نقل كردهاست) مگر نه آنكه در آنجا از قول يهوه ميخوانيم :
“با من خداي ديگري نيست، من ميميرانم و زنده ميكنم”(2).
آيا اين پيام تورات، چه تفاوتي با آية قرآن دارد كه ميفرمايد :
“لا إله إلا هو يحيي و يميت (الدخان : 8).
“خدايي جز او نيست، زنده ميكند و ميميراند”.
پس چرا شما ميكوشيد تا بنياد آموزشهاي ايندو دين خدايي را بر خلاف يكديگر جلوه دهيد؟!
در همان سرود زيبا از قول يهوه آمده است:
“پس خدايي را كه او را آفريده بود ترك كرد …
براي ديوهاييكه خدايان نبودند قرباني گذرانيدند …
ايشان مرا به آنچه خدا نيست به غيرت آوردند … “
آيا اين سخنان، از نفي خدايان دروغين حكايت نميكنند؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 71.
(2) سفر تثنيه، باب سي و دوم، شمارة 39.
(3) سفر تثنيه، باب سي و دوم، شمارة 15 و 17 و 21.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:05PM
شما كه مسائل مهم ديني را چنين مسامحهآميز بررسي مينماييد چگونه به خود حق ميدهيد كه تحليلگر كتابهاي اديان و مذاهب جهان باشيد؟ آيا اينست همان اطلاعات ناشنيدهاي كه ميخواستيد در اختيار نسل نو گذاريد؟!
باز جناب شفا مينويسد :
“تقريباً در همة كتابهاي مختلف تورات، حتي تا اواخر دورة پادشاهان، بطور پيگير از ستايش خدايان ديگر توسط قوم اسرائيل شكايت شدهاست بي آنكه وجود خدايان نفي شدهباشد يا خداياني كاذب خوانده شده باشند” (1)!
اين ادعا نيز دروغست و خطاي آقاي شفا را دو برابر نشان ميدهد! در كتابهايي كه به تورات ملحق شدهاند، نفي خدايان و بتهاي اقوام بت پرست آشكارا ديده ميشود. به عنوان نمونه در “كتاب دوم پادشاهان” از قول حزقيا (پادشاه قوم اسرائيل) چنين ميخوانيم :
“اي يهوه، خداي اسرائيل كه بر كروبيان جلوس مينمايي، تويي كه به تنهايي بر تمام ممالك جهان، خدا هستي و تو آسمان و زمين را آفريدهاي … اي خداوند، راست است كه پادشاه آشور، امتها و زمين ايشان را خراب كردهاست و خدايان ايشان را به آتش انداخته زيرا كه خدا نبودند بلكه ساختة دست انسان از چوب و سنگ! پس به اين سبب آنها را تباه ساختند. پس حال اي يهوه خداي ما، ما را از دست او رهايي ده تـا جـميع ممالك جهان بدانند كه تو تنهااي يهوه خدا هستي”(2).
در برابر اين سخنان صريح و بي گفتگو، آقاي شفا چه پاسخي دارد و جز اعتراف به شتابزدگي خويش در داوري، چه ميتواند بگويد؟ شگفتا كه جناب شفا بجاي آنكه خود، در كتاب مقدس بنگرد و راه تحقيق در پيش گيرد به ادعاي بدون دليل برخي از غربيان (كه اهل تحقيق شمرده نميشوند) استناد مي كند و در همين زمينه مينويسد :
‹‹ به تذكر رينگ گرن در كتاب “مذهب اسرائيل” اشتباه مسلمي است كه اگر آئين موسي را يك آئين واقعاً توحيدي تلقي كنيم زيرا در هيچ جاي اين آئين، وجود خدايان ديگر مورد انكار قرار نگرفتهاست. اين خدايان وجود دارند فقط اهميت يهوه را ندارند و يهوه نيز به وجود آنها اعتراضي ندارد، تنها با دخالت آنها در قلمرو خاص خودش مخالف است››(3)!
آيا نويسنده تولدي ديگر، نبايد كتاب عهد عتيق را دقيقاً بررسي كند تا درستي يا نادرستي ادعاي رينگ گرن را دريابد و سپس به سخن او اعتماد نمايد؟ آيا وظيفة يك پژوهشگر حقيقي جز اين است؟ مگر آنچه غربيها دربارة دين گفته اند “وحي منزل” است كه بايد بي چون و چرا آنرا پذيرفت؟! در برگهاي آينده نشان خواهيم داد كه اين نگرش مقلدانه و لغزشآور، چگونه در آقاي شفا نفوذ كرده و او را در پي خطاهاي برخي از غربيان، به غلط گويي افكندهاست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 72. (3) تولدي ديگر، ص 73.
(2) كتاب دوم پادشاهان، باب نوزدهم، شمارة 15 تا 19.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:06PM
در اينجا آقاي شفا داستانهايي را از كتاب مقدس به صورتي گسترده ميآورد كه در آنها به خداوند پاك نسبتهايي دور از مقام قدس او داده شدهاست اما آيا ميتوان گفت كه اين داستانها از آثار موسي (ع) است تا در نبوت وي ترديد لازم آيد؟ خود آقاي شفا در اينباره مينويسد :
“ بررسيهاي گستردة تورات شناسان غربي در همين سه قرن، اين واقعيت را نيز روشن كردهاست كه خود تورات اصولاً يك متن واحد نيست كه توسط خدا يا موسي نوشته شدهباشد، بلكه تركيبي از چهار متن مختلف است كه بدست نويسندگاني مختلف در سالهاي مختلف و در شرايط سياسي و اجتماعي و مذهبي مختلف نوشته شدهاند”!(1)
بنابراين، آقاي شفا داستانهايي را كه پس از مدتي به كهنترين بخش تورات ملحق شدهاست، نميتواند ريشهدار و اصيل شمارد. دانشمندان جهان اسلام نيز دربارة تورات بدين نتيجه دست يافتهاند كه اين كتاب در معرض تغيير و تحريف قرار گرفتهاست اما بر خلاف رأي آقاي شفا، عقيده دارند: جوهر اصلي تورات كه دعوت به پرستش خداي يگانه و پيروي از قوانين ديني باشد، باقي مانده است چنانكه مثلاً در سفر تثنيه ميخوانيم: “ اي اسرائيل بشنو! يهوه خداي ما، خداي واحد است پس يهوه خداي خود را به تمامي جان و تمامي قوت خود محبت نما “(2) و نيز در سفر تثنيه و خروج در باب “قصاص” آمده است: “ جان به عوض جان و چشم به عوض چشم و دندان به عوض دندان … “(3). قرآن كريم نيز اين آموزشها را به “تورات” نسبت ميدهد،(4) د رعين حال پيش از هر كتابي، تحريف آثار و كتب يهود را آشكار ميسازد و راه هر گونه بدبيني را به روي شريعت اصلي موسي (ع) ميبندد. در قرآن كريم ميخوانيم :
“أفتطمعون أن يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون (البقره : 75).
يعني : “ آيا طمع بستهايد كه يهوديان برايتان ايمان آورند؟ با آنكه گروهي از ايشان كلام خدا را ميشنيدند سپس آنرا بعد از فهميدنش تحريف ميكردند و خود ميدانستند!”
قرآن در اين آيه نشان ميدهد كه پيشينة تحريف در قوم يهود به مدتها قبل از نزول قرآن ميرسد و از ميان اين قوم گروهي به تحريف شفاهي تورات پرداخته بودند.
در آيه ديگر از همين سوره ميخوانيم :
فويل للذين يكتبون الكتاب بأيديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمناً قليلاً، فويل لهم مما كتبت أيديهم و ويل لهم مما يكسبون (البقره : 79).
يعني : “پس واي بر كساني كه با دستهاي خويش كتاب مينويسند سپس ميگويند اين از جانب خدا است! تا آنرا به بهاي اندك بفروشند، پس واي بر آنان از آنچه دستهايشان نوشته است و واي بر آنان از آنچه بدست ميآورند”.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 191 (2) تورات، سفر تثنيه، باب ششم، شمارة 4 و 5
(3) تورات، سفر تثنيه، باب نوزدهم،شمارة 21 و سفر خروج، باب 21، شمارة 23 و 24.
(4) به آية 45 از سورة مائده نگاه كنيد (و كتبنا عليهم فيها أن النفس بالنفس والعين بالعين …)
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:06PM
در اين آيه تصريح شدهاست كه به برخي از نوشته هاي يهودي - هر چند رنگ خدايي بدانها داده باشند - نبايد اعتماد كرد.
در تفسير بزرگ و قديمي محمدبن جرير طبري آمدهاست كه پيامبر گرامي اسلام (ص) دربارة اينآيه فرمود:
هوالذي انزل فياليهود لأنهم حرفوا التوريه و زادوا فيها ما يحبون ومحوا منها ما يكرهون(1).
يعني : “اين آيه دربارة يهود نازل شدهاست زيرا كه آنان تورات را تحريف كردند و آنچه را دوست ميداشتند بر آن افزودند و آنچه را نميپسنديدند از آن محو كردند”.
پس، از ديدگاه قرآن مجيد و پيامبر ارجمند اسلام، آثار ديني يهود در معرض تحريف و تبديل قرار گرفته است. و اگر قرآن كريم در پارهاي از آيات خود، تورات را تصديق مينمايد مقصود سخناني است كه خداوند به موسي (ع) وحي كرده و بخش مهمي از آن كه توحيد و احكام شريعت را در بر دارد در خلال كتاب مقدس و نيز در لابلاي تلمود يهود باقي ماندهاست، نه همة اساطير و داستانهايي كه يهوديان به پيامبران نسبت دادهاند. بيشتر اين داستانها از انحراف و اشتباه خالي نيست چنانكه امام علي بن ابي طالب (ع) دربارة داستان داود و همسر اوريا كه در كتاب دوم سموئيل (باب يازدهم) ديده ميشود، فرموده است:
لا أوتي برجل يزعم أن داود تزوج امرأه اوريا إلا جلدته حدين، حداً للنبوه و حداً للإاسلام.(2)
يعني: “ هيچ مردي را بنزد من نياورند كه پندارد داود (ناجوانمردانه) همسر اوريا را به زني گرفت مگر آنكه دو حد بر او ميزنم، حدي براي حرمت مقام پيامبري و حدي براي رعايت حكم اسلام (در مورد تهمت زنا)”.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) جامع البيان عن تأويل آي قرآن، اثر محمدبن جرير طبري، ج 1، ص 379، چاپ مصر.
(2) مجمعالبيانفي تفسير القرآن، اثر فضلبنحسن طبري، ج23،ص108 (ذيل آيه 25 سورة صاد)، چاپ لبنان.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:07PM
آقاي شفا نيز در خلال گزارش اين داستانها، گاهي يادآور ميشود كه شكل داستان در قرآن با تورات تفاوت دارد ولي متأسفانه از صورت خردپذير داستان كه در قرآن مجيد آمده است با تعبيري ناروا و كنايه آميز! ياد مي كند و دشمني خود را با اسلام نشان ميدهد. مثلاً دربارة ماجراي ايوب پيامبر (ع) و بيماري و صبر او، ابتدا از ملحقات تورات شكايت ايوب از خداوند را ميآورد و چون ميبيند كه در قرآن كريم بجاي شكوه ايوب، شكيبايي وي آمدهاست، مينويسد :
“ داستان ايوب به صورتي مشابه تورات در قرآن نيز روايت شدهاست، با اين برداشت كه وي از اين جهت كه در شرايطي مطيع بي چون و چراي خواست خداوند است و اجازة پرسشي دربارة آنرا حتي در بدترين مصائب بخويش نميدهد، انسان نمونهاي براي مسلمانان معرفي ميشود”(1).
اگر قرار باشد پيامبري كه به مقام معرفت خداوند و وحي الهي نايل شده، در برابر بيماريش به سختي بر خداوند اعتراض كند، پس تكليف ديگر مردم در بيماريها و گرفتاريهاي زندگي چه ميشود؟ آيا به پندار شفا آنها حق دارند دائماً به خداي سبحان ناسزا گويند؟! آيا اينست درس خداشناسي و ادب كه شفا براي نسل نو به ارمغان آوردهاست؟!
آيا كسي كه يك “فضيلت اخلاقي” را بدليل دشمني و غرضورزي “رذيلت” ميپندارد، از انديشة سالمي برخوردار است؟
* * *
نويسندة “تولدي ديگر” چون بحث خدا از ديدگاه تورات را به پايان ميبرد، به انجيل روي ميآورد و مينويسد :
“ در انجيل همين خداوند تبديل به خداي دو شخصيتي ميشود كه در هيچ آئين ديگر اساطيري يا توحيدي تاريخ جهان، مشابه او را نميتوان يافت “!(2)
شايد كساني تصور كنند كه مقصود نويسنده از “خداي دو شخصيتي!” پندار الوهيت مسيح در عين بشريت او است! ولي آقاي شفا امري بي اعتبارتر از اين انديشة نادرست را بميان ميآورد كه بزودي از آن آگاه خواهيم شد. پيش از ورود بدان بحث بايد دانست كه بر خلاف آنچه گمان ميرود سخني در انجيلها از خود عيسي (ع) گزارش نشده كه بر الوهيت وي دلالت نمايد بلكه بر عكس، در انجيل لوقا آمده كه عيسي فرمود :
“مكتوب است كه خداوند، خداي خود را پرستش كن و غير او را عبادت منما”(3).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، پاورقي ص 76.
(2) تولدي ديگر، ص 58
(3) انجيل لوقا، باب چهارم، شمارة 8
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:08PM
و نيز در انجيل يوحنا ميخوانيم كه عيسي (ع) در دعا به پيشگاه خداوند گفت:
“ حيات جاودان اينست كه ترا خداي واحد حقيقي و عيسي مسيح را كه فرستادي بشناسند”(1).
آري، عيسي (ع) همانند ديگر پيامبران، جز “رسالت” مقامي براي خود قائل نشدهاست و بقول ولتر در كتاب “ فرهنگ فلسفي”:
“ عيسويان تا سه قرن بعد از مسيح نيز به الوهيت او ايمان كامل نداشتند. اين عقيده بتدريج حاصل شد و اين بناي عجيب به تقليد مشركين كه موجودات فاني را ستايش ميكردند بر پا گشت”(2).
قرآن مجيد هم ادعاي الوهيت عيسي (ع) را از قول مسيحيان گزارش ميكند نه از مسيح! و ميفرمايد:
“ لقد كفر الذين قالوا إن الله هو المسيح بن مريم و قال المسيح يا بني اسرائيل اعبدوا الله ربي و ربكم … (المائده : 72).
يعني: “براستي كساني كه گفتند خدا، همان مسيح پسر مريم است كفر ورزيدند و حال آنكه مسيح گفت: اي بني اسرائيل خدا را بندگي كنيد كه خداوندگار من و شما است… “.
بنابراين، پيام اساسي عيسي (ع) نيز بر پاية يكتاپرستي استوار بودهاست و اديان توحيدي در بنياد خود با يكديگر تعارضي نداشتهاند. البته در انجيلها، گاهي از عيسي (ع) به عنوان “پسر خدا” ياد شده ولي اين وصف براي ديگران هم آمدهاست و ويژه مسيح نيست چنانكه در انجيل متي ميخوانيم:
“خوشا بحال صلح كنندگان زيرا ايشان پسران خدا خوانده خواهند شد“!(3)
يا در انجيل لوقا مينويسد:
“دشمنان خود را محبت نماييد و احسان كنيد و بدون اميد عوض، قرض دهيد زيرا كه اجر شما عظيم خواهد بود و پسران حضرت اعلي خواهيد بود”(4).
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) انجيل يوحنا، باب هفدهم، شمارة 3.
(2) منتخب فرهنگ فلسفي، اثر ولتر، ترجمة نصرالله فلسفي، ص 51.
(3) انجيل متي، باب پنجم، شمارة 9.
(4) انجيل لوقا، باب ششم، شمارة 35.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:09PM
از اين سخنان، بخوبي در مييابيم كه تعبير “پسر خدا” در انجيلها، معناي مجازي دارد (نه حقيقي) و دربارة كساني بكار رفتهاست كه خداوند آنها را بر ميگزيند يا آنانرا به خود نزديك ميسازد چنانكه در تورات نيز به “بني اسرائيل “ پسران خدا گفته شدهاست و در سفر تثنيه آمده: “شما پسران يهوه خداي خود هستيد”(1) يعني برگزيدة خدا و مقرب درگاه او شمرده ميشويد. بنابراين، تعبير مزبور نميتواند دستاويز مقام خدايي براي كسي باشد(2).
اينككه ازپاسخ بهاين شبهه برآمديم بايد ببينيم مقصودآقاي شفا از“خدايدوشخصيتي” چيست و اين خدا باخداي پيامبران توحيدي چه تفاوتي دارد؟! آقاي شفا در صفحة 99 كتابش مينويسد:
“در انجيل چنانكه قبلاً گفته شد خدا بر حسب آنكه خداي عيسي باشد يا خداي پائولوس قديس (سن پل) … دو شخصيتي مخالف يكدگردارد. در آن بخش كه منعكس كنندة برداشتهاي فكري و مذهبي پائولوس است رستگاري هر انسان در درجة اول در گرو درجة ايمان او است و اين اصلي است كه مورد تأييد كليسا قرار گرفتهاست. در صورتيكه در آن بخش ديگري كه منعكس كنندة نظرات خود عيسي است حتي مسيحي بودن و به عيسي ايمان داشتن نيز براي رستگار شدن شرط اساسي شناخته نشده بلكه اين شرط صرفاً محبت به ديگران و دوست داشتن آنها شناخته شدهاست … “(3).
گمان ميكنم خوانندگان محترم فراموش نكرده باشند كه بنا به روايت انجيل، خود عيسي (ع) در دعا به پيشگاه پروردگارگفتهاست:
“حيات جاودان اينست كه ترا خداي حقيقي و عيسي مسيح را كه فرستادي بشناسند”. پس شرط ايمان به خداوند و مسيح را براي دستيابي به حيات جاودان، عيسي خود بميان آورده نه پائولوس قديس! و اين شرط با محبت به ديگران هم منافات ندارد يعني ايمان و محبت ميتوانند يايكديگر همراه باشند. ازاينرو خداي دو شخصيتي آقاي شفا را در اينبحث اساساً نميتوان يافت!
نويسنده در پي سخن گذشتهاش از موارد ديگري نيز ياد ميكند كه ميان قول عيسي (ع) و رأي پائولوس ناسازگاري يافتهاست و اين اختلاف را دليل بر دو شخصيتي خدا در انجبل ميشمارد! اما از ايشان بايد پرسيد كه آيا خداي انجيل را از خلال سخنان عيسي (ع) بايد شناخت يا از خلافگويي پائولوس؟ آنهم در ضمن نامههاي وي كه از متن انجيلها جدا است! آيا خداي عيسي (ع) را به رعايت رأي پائولوس – كه در روزگار مسيح از دشمنان او بشمار ميآمد!(3) – بايد خداي دو شخصيتي شمرد، يا شخصيت تراشي پائولوس را اساساً نبايد به حساب آورد؟
واقعاً كه آقاي شفا براي شناخت خداي انجيل و اثبات دوگانگي وي، شاهكار آفريدهاست!
* * *
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تورات، سفر تثنيه، باب چهاردهم، شمارة 1.
(2) براي آگاهي بيشتر در اينباره، به كتاب “دعوت مسيحيان به توحيد” اثر همين قلم نگاه كنيد.
(3) براي شناسايي بيشتر پائولوس(پولس) بكتاب “دعوت مسيحيان به توحيد” از صفحة15به بعدرجوع كنيد.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:10PM
اينك به موضوع خداشناسي از “ديدگاه قرآن” ميرسيم و بايد ببينيم كه كتاب “تولدي ديگر” در اينباره چه ارمغاني براي نسل نو به همراه دارد؟ آقاي شفا در همان درآمدگاه بحث، دست بدامان مستر فريمن كلارك زده! و از قول وي مينويسد:
“ … خداي عيسي هم بالاي سر آدميان است و هم در درون آنها است و خداي محمد صرفاً در بالاي سر آنها است و از موضع فرمانروايي مطلقي با آنان سخن ميگويد كه هيچوقت از مسند خدايي خويش فرود نميآيد “!(1)
ما از سخنان مستر كلارك در شگفت نيستيم زيرا او در ميان مسلمانان پرورش نيافته و با فرهنگ قرآني آشنايي ندارد اما از مستر شفا! تعجب داريم كه سالها با ادب پارسي انس گرفته و در عين حال يكي از مشهورترين آيات قرآني را از ياد بردهاست، همان آيهاي كه در نظم و نثر پارسي بارها بكار رفته و چون ستارهاي ميدرخشد. قرآن كريم از قول خداوند ميفرمايد :
نحن أقرب إليه من حبل الوريد! (ق : 16)
يعني : “ما از رگ گردن به انسان نزديكتريم”!
بقول سعدي شيراز :
دوست نزديكتر از من بمن است
وين عجبتر كه من از وي دورم
چكنم با كه توان گفت كه دوست
در كنــار من و مـن مهجــورم !
آيا خدايي كه در قرآن ميگويد:
أن الله يحول بين المرء و قلبه (الأنفال : 24).
يعني : “خدا ميان شخص و دل او حائل ميشود”!
چنين خدايي، فقط بالاي سر آدمي است و به درون او راه ندارد؟!
آيا خدايي كه به زبان قرآن وعده من دهد :
فإني قريب اجيب دعوه الداع إذا دعان (البقره : 186).
“من نزديكم، دعوت خواننده را – هنگامي كه مرا بخواند – ميپذيرم”.
آيا چنين خدايي (در عين عظمت و قدرت) رفيق و نزديك آدمي نيست و فقط از موضع قهر و فرمانروايي با او سخن ميگويد؟
خدايي كه به انسان پيام ميدهد:
يا عبادي الذين أسرفوا علي أنفسهم لا تقنطوا من رحمه الله إن الله يغفر الذنوب جميعاً إنه هو الغفور الرحيم (الزمر : 53).
“اي بندگانم كه به زيان خودتان از اندازه در گذشتهايد، از رحمت خدا نااميد مشويد، خدا همة گناهان را ميآمرزد كه او خود بسيار آمرزنده و مهربان است”(2).
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 58.
(2) آيات رحمت الهي را در قرآن كريم به فراواني ميبينيم و بارها از خداوند به “أرحمالراحمين” و “خيرالراحمين” در سورههاي اعراف:151 و يوسف:64و92 و انبياء:83 و مؤمنون:109و118 ياد شدهاست و همچنين رحمت فراگير خدا را به صورت “و رحمتي وسعت كلشيء” در سوره اعراف:156 و به صورت “ربنا وسعت كلشيء رحمه” دز سوره غافر:7 ميتوان ديد.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:12PM
آيا چنين خدايي، در لطف و رحمت از خداي انجيل هيچ كاستي دارد؟!
آقاي شفا! چه بايد كرد كه شما قرآن را بدرستي نخواندهايد و درس نخوانده، ملا شدهايد و به نقد قرآن روي آوردهايد؟!
در بحث “توحيد از ديدگاه قرآن” نويسندة تولدي ديگر، ترجمههايي از آيات قرآني بدست ميدهد پر از كژي و كاستي!
به عنوان نمونه: في ظلمات الأرض (الأنعام : 59) را به صورت “در زير تاريكي زمين”(1)! برگردانده است كه معلوم نيست “زير تاريكي” از كجاي آيه بر ميآيد؟! و يا : أصحاب الأخدود(البروج: 4) را به به شكل “اصحاب حدود”(2)! ترجمه نموده كه هر كس نادرستي آنرا در مييابد. در برگردان آية ثم أغرقنا اللآخرين (الصافات : 82) مينويسد: “جز نوح و اصحابش همه را غرق درياي هلاكت گردانيديم و همانا خداي تو خداي رحيمي است”(3)! كه بايد پرسيد جملة اخير را (كه اثري از آن در پي آيه ديده نميشود) به چه هدفي بر ترجمة آيه افزوده است؟ در معناي يمددكم ربكم بخمسه آلاف من الملائكه (آل عمران:125) تعبير “پنجهزار ملك ديگر”(4) را آورده است كه واژة “ديگـــــر” در آيه، كمترين نشاني ندارد. در ترجمة خذمن أموالهم صدقه (التوبه : 103) مينويسد: “از كساني كه بديدنت ميآيند صدقه دريافت كن”(5) كه جا دارد بپرسيم جملة “كساني كه بديدنت ميآيند” را چرا در ترجمة آيه، اضافه نمودهاست؟ در برگردان بين يدي نجويكم (المجادله: 12) واژة “نجوي” را بمعناي “ديدار”(6)! آورده است كه بيشك د رهيچ “واژه نامة عربي” چنين معنايي وجود ندارد … تا آنجا كه نام سورة “مجادله” را به “محاجه” (7) تبديل نمودهاست كه البته از نوآوريهاي نويسنده بشمار ميآيد!
آري، جناب شفا با چنين آگاهي دقيقي! به برداشت از آيات قرآن دربارة توحيد ميپردازد و به چند نتيجة چشمگير! دست مييابد.
اول آنكه ادعا مينمايد در قرآن بخاطر تكيه بسيار بر توحيد: “در مورد سادهترين امور زندگي روزمره آدميان، از آنان سلب اختيار شده و حتي در مسائلي مانند مسكن و لباس و خوراك و كشت و كار، هيچ سهمي براي خود آنان منظور نشدهاست”!(8)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 103. (2) تولدي ديگر، ص 106.
(3) تولدي ديگر، ص 106. (4) تولدي ديگر، ص 107.
(5) تولدي ديگر، ص 110. (6) تولدي ديگر، ص 110.
(7) تولدي ديگر، ص 110. (8) تولدي ديگر، ص 104و105.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:13PM
اين برداشت عجيب! كه از آغاز اسلام تا كنون بنظر هيچ مفسري نرسيدهاست! با صدها آية قرآني مخالفت دارد، آياتي كه در آنها از عمل و كسب و كار و گزينش آدميان سخن بميان ميآيد و قرآن مجيد با كلماتي چون : يعملون، يفعلون، يكسبون، يصنعون، يسعون، ينصرون، يبتغون، يتبعون، يجادلون، يقيمون، يؤتون و … امثال اينها كارهايشان را توصيف ميكند و انسانها را براي اعمال نيكشان ميستايد يا بدليل كارهاي ناپسندشان، سرزنش مينمايد. و البته هر كس ميداند كوششهاي آدميان با نعمتهايي كه خداوند به انسان بخشيده منافاتي ندارد و آنچه در قرآن كريم از مواهب الهي چون بادها و باران و درختان و ارزاق … و حتي پشم و كرك جانوران (كه با آنها جامه ميسازند) ياد شده، هرگز سعي و عمل آدميان را نفي نميكند. اما آقاي شفا چون ذكر اين دادههاي خداوندي را در قرآن مجيد ديده چنين نتيجه گرفته كه قرآن هيچ سهمي از عمل و كوشش براي انسان قائل نشده است! آيا براستي هيچ ذهن معتدلي با بررسي قرآن كريم، بدين نتيجه ميرسد؟! قرآني كه آشكارا ميگويد:
كلنفس بما كسبت رهينه (المدثر:38) “هر كس در گرو دستاورد خويش است” يا: كل امري بما كسبرهين (الطور:21) “ هرشخصيدرگرودستاوردخويشاست” ونيز:كليعملعلي شاكلته (الإسراء:84)“هر كس بر نيت خود عمل ميكند” ونيز: لتجزيكلنفسبماكسبت (الجاثيه: 22) “تا هركس بنابردستاوردش پاداشداده شود” و نيز: لكل درجات مما عملوا (الأحقاف:19) “هر كس (از ايشان) بر حسب آنچه عمل كردهاند، درجاتي دارند” و نيز: ليس للإنسان إلاما سعي (النازعات:35) “براي انسان جز آنچه با كوشش انجام داده بهرهاي نيست” و نيز: يوم يتذكرالإنسانما سعي(النازعات:35) “روزي كه انسان كوششهاي خود بياد ميآورد” و نيز: كان سعيكم مشكوراً(الإنسان: 22)“از كوششهاي شما قدرداني ميشود” و نيز: إن سعيكم لشتي (الليل:4) “همانا كوششهاي شما(مؤمنان وكافران) ازيكديگر جداست” ودهها آيه، همچون اين آيات.
دوم آنكه آقاي شفا از قرآن كريم چنين برداشت كرده كه خداوند پاك: “در حد اعلي خودكامه است”(1)! بدين معني كه مينويسد: “خداوند هر كس را بخواهد به گمراهي ميكشاند و هر كس را بخواهد هدايت ميكند” و “هر كس را بخواهد مشمول رحمت خود ميكند و ميبخشد و هر كس را بخواهد عذاب ميدهد”(2) و امثال اين امور.
در اينجا آقاي شفا گام در بحثي نهاده كه با دانش تفسير پيوند دارد و چون اين دانش در تخصص وي نيست نتوانسته مقصود قرآن مجيد را بدرستي دريابد. آري از ديدگاه قرآن، هدايت و رحمت و گمگشتگي و كيفر با خواست خدا بستگي دارد ولي بحث در اينجا است كه خواست خدا در اين امور به چه كساني تعلق ميگيرد؟ آيا هدايت الهي شامل افرادي ميشود كه براي رهيابي به حق هيچ تلاشي نميكنند؟ ويا رحمت خاص خداوند كساني را فرا ميگيرد كه در خور عذاب و كيفرند؟ قرآن كريم درآيات فراواني به اين پرسشها پاسخي روشن و صريح دادهاست و به عنوان نمونه ميگويد:
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 101. (2) تولدي ديگر، ص 102.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:14PM
اما دربارة “وجه الله” كه ذكر آن در آية 115 از سورة بقره رفته است بايد گفت كه آقاي شفا اساساً اين آيه را نابجا بگواهي آورده زيرا “وجه الله” در آيه مزبور به معناي قبله يا جهتي بكار رفته است كه مردم از آن سو رو به خدا ميبرند و بقول زمخشري در تفسير كشاف: الجهه التي أمربها و رضيها(1). چنانكه سياق آيه نيز كه دربارة قبله آمده بر اين معني دلالت دارد. هرچند در آيه ديگر مانند: و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الإكرام (الرحمن: 27) و نيز: كل شيءها لك إلا وجهه (القصص: 88) وجه، در معناي “ذات” بكار رفتهاست بدانگونه كه در ميان عرب متداول است و گويند: هذا وجه الرأي و وجه الطريق(2) كه از اين سخن، بر چيزي جز نفس آن رأي و طريق نظر ندارند. و بقول مفسران زبان شناس: الوجه يعبربه عن الذات(3). يعني: “از ذات به وجه تعبير ميشود”.
اين مباحث چنانكه پيش از اين گفتيم، نزد كساني كه از نكتههاي بلاغي و تعبيرهاي ادبي و صنايع لفظي آگاهي دارند، از امور عادي و “اوليات” ادب عربي بشمار ميآيند و احتمال آنكه شجاع الدين شفا از آنها بكلي بيخبر باشد، ضعيف است و بيشتر، از غرضورزي وي خبر ميدهد. اما اين روحيه در آنجا كاملاً خود را به نمايش ميگذارد كه شفا مينويسد در آيه 5 سورة طه به: “خدا در عرش خود در ميان ملائك اشاره شدهاست”(4)! و اين اشاره را به گمان خودش با آية كوتاه: “الرحمن علي العرش استوي” پيوند ميدهد! آيا هيچ ناظري در اين آيه، كمترين اثري از ملائك مي بيند؟ آنهم به گونهاي كه خداي سبحان را در ميان گرفته باشند؟!
خدايي كه در قرآن ياد شده موجودي محدود و دور از اشياء نيست، او از رگ گردن به آدمي نزديكتر است چنانكه ميفرمايد: نحن أقرب إليه من حبل الوريد (ق: 26). او، هر كجا باشيم به همراه ما است همانطور كه ميگويد: هو معكم أينما كنتم (الحديد: 57). او، اول و آخر و ظاهر و باطن عالم است همانگونه كه مي خوانيم:
هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن (الحديد: 3). او، بر هر چيز احاطه دارد و هيچ چيزي بر او محيط نيست چنانكه آمده است: ألا إنه بكل شيء محيط (فصلت: 54) و لا يحيطون به علماً (طه: 110) آيا چنين خدايي، محدود به عرش است و در ميان ملائك بسر ميبرد؟!
آري، خداي رحمن بر عرش كائنات حكومت ميكند و از اين تعبير در مييابيم كه تدبير امور عالم در درست قدرت اوست اما اين معني چه تناسبي با آن دارد كه خداوند پاك را همانند موجودي محدود، در ميان ملائك محاط پنداريم؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) الكشاف ذيل آية 115 از سوره بقره.
(2)و(3) مجمع البيان، اثر طبرسي، ذيل آية 88 سورة قصص.
(4) تولدي ديگر، پاورقي صفحه 92.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:15PM
هر كس بخواهد برداشت صحيحي از آيات توحيدي قرآن بدست آورد لازمست بر خطبههاي امام والامقام، علي عليه السلام بنگرد تا اوج معرفت و كمال تنزيه را در خلال آنها ملاحظه كند(چنانكه به عنوان نمونه ميفرمايد: ما وحده من كيفه، ولا حقيقته أصاب من مثله، ولا إياه عني من شبهه(1)…) نه آنكه همچون شجاع الدين شفا براي فهم توحيد قرآني به آراء ظاهريان و كراميان (از فرقههاي نابود شده) استناد نمايد! و بنويسد:
“بعضي عقيده دارند كه چهرة خدا به چهرة مرد سالخوردهاي با موي سياه و سپيد ميماند و برخي بعكس، او را داراي چهرة جواني ساده و خوشرو ميدانند كه نعليني طلايي به پاي دارد(2) و … “!!
در پاسخ وي بايد گفت:
آنچه مي گويي زقرآن فهم توست اي شده محروم از فهم درست!
«معني قرآن ز قرآن پرس و بس وز كسي كآتش زد است اندر هوس» (3)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) كسي كه خدا را با "كيفيت" وصف كند به توحيد راه نيافته است و كسي كه همانندي براي وي قرار دهد، به حقيقت او نرسيدهاست و كسي كه او را به چيزي تشبيه نمايد، آهنگ وي نكردهاست ..." به نهج البلاغه، خطبة 186(في التوحيد)، ص 272، چاپ لبنان نگاه كنيد.
(2) تولدي ديگر، پاورقي صفحة 92.
(3) بيت نخست از نويسنده، و بيت دوم از مولوي در دفتر پنجم مثنوي است.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:17PM
پيامبران
در آئينهاي توحيدي
شجاع الدين شفا در كتاب “تولدي ديگر” به وجود خداوند اعتراف مينمايد. وي براي آنكه نشان دهد دانشمندان بزرگ جهان خدا را باور دارند، دربارة آلبرت اينشتاين (فيزيكدان نامدار) مينويسد:
“ اينشتاين... تأييد ميكند كه به خدا عميقاً اعتقاد دارد و از آن بالاتر، اصولاً براي هر پژوهش علمي، زير بنايي مذهبي قائل است زيرا كه يك انديشه واقعي علمي نميتواند از يك ديد كائناتي جدا باشد. تلاش جهان دانش را براي كشف قوانين حاكم بر كائنات، قبول ضمني اين واقعيت ميداند كه اين كائنات تابع نظم مشخص است و بنابراين آفرينندهاي براي اين نظم وجود دارد”(1).
با وجود اين، همانگونه كه ميدانيم شفا هيچيك از پيامبران خدا را نميپذيرد و نسبت به همة آنها ستيزه نشان ميدهد. شايد كساني چنان پندارند كه او به آئينهاي “آريايي” گرايش دارد و مثلاً به “زرتشتيگري” دعوت ميكند! ولي خود وي تصريح مينمايد كه:
“تأكيد من بر اصالت خاص برداشتهاي فكري آئينهاي كهن ايراني و برداشتهاي عرفاني مكتب تصوف ايران، بدين معني نيست كه بازگشت به آئين زرتشت يا به گرايش عرفاني را براي ايران يا جهان هزارة سوم، توصيه كنم چنين انديشهاي نه واقع بينانه است و نه منطقي است”(2)!
از مذاهب آريايي كه بگذريم، آقاي شفا هيچ مكتب نوين و مذهب تازهاي را نيز تبليغ نميكند چنانكه مينويسد:
“بر اين نيز تأكيد بگذارم كه من برنامة خاصي را در زمينة يك مكتب نوين خداشناسي يا يك برداشت تازه از مذهب ارائه نميدهم”(3).
بنابراين، در فصل “پيامبران در آئينهاي توحيدي” شفا همة كوشش خود را بكار ميگيرد تا بتواند پيامبران خدا را به دستاويز “روايات اسرائيلي” تخطئه كند و حتي شخصيت تاريخي آنان را انكــــار نمايد! بيخبر از آنكه در اين هدف، بر خداشناسي خود، سخت آسيب ميرساند!
ـــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 459.
(2) تولدي ديگر، ص 473.
(3) تولدي ديگر، ص 474
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:19PM
زيرا خدايي كه شفا (و همفكران وي) معرفي ميكنند از آغاز آفرينش تا كنون خاموش ماندهاست! نه از وجود خود خبري داده تا خرد آدمي از شك رهايي يابد و مطمئن گردد، نه پيامي براي بشر فرستاده تا انسان تكليف خود را بشناسد، نه بشر را از هدفش آگاه ساخته تا آدمي در آن مسير گام بردارد، نه زندگي پس از مرگ و سرانجام انسان را براي وي بازگو نموده، تا هر كس با اميد بيشتري به نيكوكاري پردازد و خويشتن را آنگونه كه خدا ميپسندد، بسازد.
اين قبيل پيامها همگي در دعوت انبياء گرد آمدهاند و اگر بپنداريم كه آنان دروغگو يا فريب خورده بودهاند، پس هيچ پيام و پيوندي از خدا براي انسان باقي نميماند! راستي ايمان به چنين “خداي خاموش” و بيتفاوتي چه فايده و لزومي دارد؟!
آقاي شفا از: “گرايش عاطفي نسبت به حقيقتي فراسوي جهان مادي”(1) يعني عشق به خدا، سخن ميگويد! اما آيا خدايي كه به گمان وي، ميلياردها بشر را با همة كژرويها، بخودشان واگذاشته و كمترين پيامي براي راهنمايي آنها نفرستاده، چگونه ميتواند دوست داشتني باشد؟!
كار مهم پيامبران خدا در طول تاريخ اين بوده كه به تناسب ادراك و آمادگي بشر در هر دوره و زمان، او را با خداوند پيوند دادهاند. آنها، خشنودي خدا را در خلال دستورهاي اخلاقي و عبادي جلوهگر ساختهاند و خشم خدا را در زشتكاريهاي آدمي نشان دادهاند و از اينراه “وجدان اخلاقي بشر” را تقويت كردهاند.
آيا آقاي شفا كه تلاشهاي تاريخي پيامبران را به اشارة خداوند (كه همان وحي او باشد) وابسته نميداند، گمان ميكند كه خداي حكيم از كار انبياء، ناخشنود است و با دشمنان پيامبران موافقت دارد؟!
در حقيقت كوششي كه آقاي شفا در تخطئة پيامبران از خود نشان ميدهد و ديدگاه خدايي آنانرا نقد ميكند، واژگونه از كار در ميآيد و بر ضد وي تمام ميشود زيرا به قبول خداي خاموش و بيتفاوتي ميانجامد كه در افسانه بودن، از روايات اسرائيلي چيزي كم ندارد!
در فصل “پيامبران در آئينهاي توحيدي” چنانكه گفتيم نويسندة “تولدي ديگر” ميكوشد تا از اهميت پيامبران تورات بكاهد و در اينراه از اساطيري كه بر تورات افزوده شده كمك ميگيرد. ولي در اينجا دچار تناقض بزرگي ميشود كه خود بدان توجه ندارد! اين تناقض از آنجا پديد ميآيد كه شفا از يكسو، با نشان دادن افسانههاي كتاب مقدس، پيامبران يهود را محكوم ميشمارد و از سوي ديگر، تصريح مينمايد كه بسياري از بخشهاي كتاب مقدس دستكاري شدهاست و بدانها نبايد اعتماد كرد! وي در صفحة 191 از كتابش مينويسد:
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:20PM
“بررسيهاي گستردة تورات شناسان غربي در همين سه قرن، اين واقعيت را نيز روشن كردهاست كه خود تورات اصولاً يك متن واحد نيست كه توسط خدا يا موسي نوشته شده باشد، بلكه تركيبي از چهار متن مختلف است كه بدست نويسندگاني مختلف و در شرايط سياسي و اجتماعي و مذهبي مختلف نوشته شدهاند و چه از نظر سبك نگارش و چه از لحاظ محتوي نه تنها با يكديگر هماهنگ نيستند بلكه در بسيار موارد ناهماهنگ و گاه اصولاً متناقض يكديگرند”.
آقاي شفا براي آنكه نشان دهد به همة بخشهاي تورات نميتوان استناد نمود، ادعا ميكند كه حتي برخي از دانشمندان برجستة يهود نيز بدين امر اذعان دارند و در اينباره مينويسد:
“در قرن دوازدهم، يعني در اوج تعصب مذهبي يهوديان و مسيحيان، ابراهام بن عزرا بزرگترين عالم الهيات يهودي قرون وسطي كه در شهر تولدوي اسپانيا (طليطله) ميزيست و آثار او در همان زمان به لاتيني ترجمه شد، در چندين كتاب و رسالة خود آشكارا با اصالت بسياري از نوشتههاي تورات مخالفت كرد”(1)!
هنگامي كه نويسندة “تولدي ديگر” با چنين نگاهي به تورات مينگرد، ديگر حق ندارد ادعا كند كه: پيامبران يهود، افرادي فاسد و زشتكار بودهاند بدليل آنكه “تورات تحريف شده” بدين امر گواهي ميدهد! بنابراين مثلاً اتهام داود و سليمان به استناد سرودهاي ايشان درست نيست همانگونه كه خود شفا دربارة سرودهاي داود (ع) مينويسد:
“انتساب بسياري از اين سرودها به داود انتساب غلطي است”(2)!
و دربارة غزلهاي عاشقانة! سليمان مينويسد:
“غزلهاي سليمان بهمين صورت در طول بيش از سه قرن تدوين شده است”(3).
و همچنين نميتواند به قرآن كريم اعتراض نمايد كه چرا همة پيامبران را پاك و درستكار ميشمارد چنانكه در آيات زير ميخوانيم:
و وهبنا له إسحق و يعقوب و كلاً هدينا و نوحاً هدينا من قبل و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هرون و كذلك نجزي المحسنين.
و زكريا و يحيي و عيسي و إلياس كل من الصالحين.
و اسمعيل و اليسع و يونس و لوطاً و كلاً فضلنا علي العالمين (الأنعام: 84 تا 86).
يعني: “به (ابراهيم) اسحق و يعقوب را بخشيديم و همگي را هدايت كرديم و نوح را پيش از آنان رهنمون شديم و از فرزندان ابراهيم، داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون را رهنمايي كرديم و نيكوكاران را بدينگونه پاداش ميدهيم.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 188. (2) تولدي ديگر، ص 212.
(3) تولدي ديگر، ص 196.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:20PM
و (نيز) زكريا و يحيي و عيسي و الياس را كه همگي از درستكاران بودند.
و (همچنين) اسماعيل و يسع و يونس و لوط را و همگي را بر جهانيان برتري داديم”.
آري، خداي ما مسلمانان، آن “خداي خاموش” و موهومي نيست كه شفا پنداشتهاست! و ناگزير پيام آوران و برگزيدگان خدا از ديدگاه ما، افرادي نيكوكار و شايسته بودهاند همانگونه كه قرآن كريم گواهي ميدهد.
تناقض ديگري كه در سخنان آقاي شفا ديده ميشود اينست كه با وجود اعتراف مكرر به بياعتباري افسانههاي يهود در كتاب مقدس، همينكه ملاحظه ميكند مسلمانان، همة بخشهاي كتاب مزبور را نميپذيرند و نسبتهاي اهانتآميز به پيامبران را نادرست ميشمرند، فوراً به دفاع از اين كتاب بر ميخيزد و از راه عناد و دشمني با انبياء، تمام سخنان خود را دربارة تحريف تورات ناديده ميگيرد! و مينويسد :
“احتمالاً كساني به منظور دفاع از تقدس ابراهيم در مقام پيغمبر اولوالعزم و نياي عرب و بنيانگذار خانة كعبه و جانشينان او، اين عذر سنتي را مطرح خواهند كرد كه چنانكه در قرآن آمده برخي از مطالب تورات توسط يهوديان مورد دستكاري قرار گرفته است (بقره 75، 79 و 169 - آل عمران 78 – نساء 146 – مائده 13، 15 و 141 – انعام 91 و أنفال 162). ولي چنين دستكاري اگر هم واقعاً صورت گرفته باشد تنها ميبايد با اين هدف صورت گرفته باشد كه متن اصلي بنفع مصالح قوم يهود به زيان اسلام يا به زيان مذاهب ديگر تغيير يافته باشد، نه اينكه چنين تغييري توسط خود كاهنان يهود با اين هدف انجام گرفته باشد كه تجليل فراواني را كه در قرآن از ابراهيم به عمل آمده است، نفي كنند… “ (1)!
اشتباه روشن شفا در اينجا است كه اولاً گمان ميكند مسلمانان ادعا دارند كه تورات تنها پس از ظهور اسلام و نزول قرآن، دست خوردگي پيدا كردهاست! در حاليكه آية 75 از سورة بقره نشان ميدهد برخي از يهوديان در روزگار پيشين بدينكار دست زده بودند چنانكه ميفرمايد:
أفتطمعون أن يومنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون (البقره: 75).
يعني: “آيا طمع بستهايد كه يهوديان برايتان ايمان آوردند؟ با آنكه گروهي از ايشان كلام خدا را ميشنيدند سپس آنرا بعد از فهميدنش تحريف ميكردند و خود ميدانستند”! (در اينجا فعل كان … يسمعون، ماضي استمراري است و بر زمان گذشته دلالت مينمايد).
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، پاورقي 115. (برخي از آياتي كه شفا دربارة تحريف تورات نقل كرده، با اينموضوع پيوند ندارد).
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:21PM
از اين گذشته، خود شفا در خلال فصل “كتابهاي توحيدي” مينويسد:
“بنا به گزارش سازمان بين المللي كتاب مقدس، تنها در آلمان قرون وسطي يعني در دوران لوتر، در حدود 4000 دست نويس مختلف تورات وجود داشته كه مندرجات بسياري از آنها با هم نميخوانده است. بدين ترتيب در طول دو هزار سال از متني به متن ديگر، انواع دستكاريهايي در كتابهاي مختلف عهد عتيق صورت گرفته كه نه تنها اصالت مطالب آنها را از ميان برده بلكه گاه انحرافات جبرانناپذيري از جانب مؤمنان مسيحي به همراه آوردهاست”(1).
با اين اعتراف، نويسنده نشان ميدهد كه نسخههاي پراكندة تورات، حتي پس از ظهور اسلام نيز دچار دستكاري شده و از اينرو جاي ايراد بر قرآن مجيد نيست كه چرا در پارهاي آيات از تحريف تورات در روزگار خود سخن گفتهاست.
ثانياً افزودن افسانههاي بياساس به تورات (كه از تباهكاري پيامبران حكايت مينمايد) يا تغيير و تحريف اين داستانها البته از سوي كاهنان پرهيزگار يهودي صورت نپذيرفتهاست تا ماية شگفتي شود كه چرا آنان به زيان آئين و پيامبران خود اقدام كردهاند؟ بلكه اين كار، از سوي كاهناني گنهپيشه و خيانتگر صورت گرفتهاست تا با گواه آوردن از رفتار ناپسند پيامبران، زشتكاريهاي خودشان را توجيه كنند بهمين دليل برخي از علماي برجستة يهود همچون ابراهام بن عزرا (به گواهي آقاي شفا) بر اين تحريفها اعتراض نمودهاند و با اصالت بسياري از نوشتههاي تورات مخالفت كردهاند.
آقاي شفا اعتراض دارد كه چرا در اسلام:
“ابراهيم، لوط، اسحاق، يعقوب، موسي، يوشع، شائول، داود، سليمان، ايوب، عزرا و يونس از چهارچوب صرفاً يهودي خودشان بيرون آمدند و تبديل به پيامبران آسماني براي تمام جهانيان شدند كه رسالت آنها مطلقاً با آنچه در خود تورات دربارة آنان آمدهاست تطبيق نميكند”(2)؟
اين ادعا از ناآگاهي شفا نسبت به كتاب مقدس و قرآن كريم سرچشمه ميگيرد. زيرا اولاً قرآن هيچگاه اعلام نكرده كه مثلاً لوط پيامبر (ع) مأموريتي جهاني داشته است اما در قرآن مجيد بارها ميخوانيم كه وي بسوي قوم خود فرستاده شد تا آنانرا رهنمايي كند چنانكه به عنوان نمونه ميفرمايد:
“لوطاً إذ قال لقومه أتأتون الفاحشه و أنتم تبصرون (النمل: 54).
يعني: “لوط را فرستاديم آنگاه كه به قوم خود گفت آيا بكار زشت روي ميآوريد با آنكه (زشتي كارتان را) مي بينيد؟!”
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 195.
(2) تولدي ديگر، ص 113.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:22PM
بهمين صورت پيامبراني چون اسحق و يعقوب و … جز ايشان از ديدگاه قرآن مجيد، هدايت قوم خود را بر عهده داشتند. ثانياً اين دسته از پيامبران هر چند حامل رهنمود ويژهاي براي اقوام خويش بودند ولي دعوت آنان به توحيد يا امور اخلاقي، ميتوانست براي گروهها و اقوام ديگر هم، سودمند و حتي لازم باشد از اينرو در برخورد با آن اقوام، از هدايت آنان نيز دريغ نميورزيدند چنانكه در كتاب مقدس و قرآن كريم ميخوانيم كه سليمان (ع) در روزگار پادشاهي خود، ملكة سبا را به خداپرستي و حكمت الهي رهنمون شد با آنكه ملكة مزبور، از بني اسرائيل نبود و بر سرزمين ديگري فرمانروايي ميكرد.
در كتاب اول پادشاهان (از كتاب مقدس) آمده است:
“و چون ملكة سبا آوازة سليمان را دربارة اسم خدا شنيد آمد تا او را به مسائل امتحان كند … و سليمان تمام مسائلش را برايش بيان نمود و چيزي از پادشاه مخفي نماند كه برايش بيان نكرد … و چون ملكة سبا تمامي حكمت سليمان را ديد … به پادشاه گفت: آوازهاي كه دربارة كارها و حكمت تو در ولايت خود شنيدم راست بود … متبارك باد يهوه خداي تو كه بر تو رغبت داشته تو را بر كرسي اسرائيل نشاند”(1).
در انجيل متي هم از قول عيسي (ع) ميخوانيم كه فرمود:
“ملكة جنوب در روز داوري با اين فرقه برخاسته برايشان حكم خواهد كرد زيرا كه از اقصاي زمين آمد تا حكمت سليمان را بشنود”(2).
در قرآن كريم نيز ضمن سورة سبأ از اين ملاقات و گفتگو سخن رفته است. اما دربارة آنچه شفا از قرآن نقل ميكند كه ميفرمايد:
“و ابراهيم و لوط را رسولان خود قرار داديم تا جهانيــان را به سوي ما هدايت كنند(3) (انبياء: 71).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) كتاب اول پادشاهان، باب دهم، شمارة 1 تا 9.
(2) انجيل متي، باب دوازدهم، شمارة 42.
(3) تولدي ديگر، ص 114.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:23PM
بايد گفت كه در قرآن مجيد بهيچوجه چنين آيهاي وجود ندارد! آنچه در هفتاد و يكمين آيه از سورة انبياء ديده ميشود، بدينصورت است: “و نجيناه و لوطاً إلي الأرض التي بار كنا فيها للعالمين (الأنبياء:71). يعني: “او (ابراهيم) و لوط را رهايي بخشيديم و به سرزميني برديم كه در آنجا براي جهانيان بركت نهادهايم”.
مقايسة مفهوم اين آيه با عبارتي كه شفا آورده، ناشيگري وي را در ترجمة قرآن نشان مي دهد. در تفسير آية شريفه يادآور ميشويم كه ابراهيم (ع) و لوط (ع) از سرزمين خود بسوي شام هجرت كردند و به كنعان (فلسطين) رسيدند و اين همان شهري است كه ماية بركت براي جهانيان گشت و پيام توحيدي فرزندان ابراهيم يعني موسي و انبياء بني اسرائيل و همچنين پيام عيسي از آنجا به جهانيان رسيد. در تورات هم آمده است كه:
خداوند به ابرام گفت از ولايت خود و از مولد خويش و از خانة پدر خود بسوي سرزميني كه بتو نشان ميدهم بيرون شو. و از تو امتي عظيم پيدا كنم و ترا بركت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو (ماية) بركت خواهي بود … و از تو جميع قبائل جهان بركت خواهند يافت. پس ابرام چنانكه خداوند بدو فرموده بود روانه شد و لوط همراه وي ميرفت و ابرام هفتاد و پنج ساله بود هنگامي كه از حران بيرون آمد. و ابرام زن خود ساراي و برادرزادة خود لوط و همة اموال اندوختة خود را با اشخاصي كه در حران پيدا كرده بود برداشته به عزيمت زمين كنعان بيرون شدند و به زمين كنعان داخل شدند”(1).
متأسفانه آقاي شفا نه تنها از ترجمه و تفسير آيات قرآني ناتوان است بلكه روايات صحيح را نيز نميشناسد چنانكه بمناسبت سخن گفتن از ابراهيم و خانة كعبه مينويسد:
“طبق روايات اسلامي، خانة كعبه پيش از آفرينش كائنات ساخته شده بود”(2)!
راستي اين “روايات اسلامي!” در كداميك از مآخذ ما مسلمانان آمدهاند و چه كسي گفته كه خانة كعبه پيش از آفرينش آسمان و زمين و ديگر موجودات، ساخته شده است؟ چرا نويسنده، مدرك خود را نشان نداده و به “حديث سازي” ميپردازد؟
در فصل مربوط به “پيامبران در آئينهاي توحيدي” شفا، علاوه بر ابراهيم (ع)، وجود تاريخي موسي (ع) و عيسي (ع) را نيز انكار مينمايد با آنكه قرنها است ميليونها انسان، بگونهاي “متواتر” از آنها ياد ميكنند و از موسي و عيسي، امت و تعاليم و آثاري (هر چند دستخورده) بجاي مانده است اما آقاي شفا همه را افسانه ميشمرد و قبول نداردكه اساساً آندو تن وجود داشتهاند! با اينهمه ماية شگفتي است كه مثلاً در وجود “زرتشت” كمترين ترديدي بخود راه نميدهد و با اطمينان مينويسد:
“آزمايش دومين در ايران توسط زرتشت انجام گرفت كه از مجتمع خدايان آريايي، اهورامزدا را بيرون آورد و او را خداي يگانه شناخت”(3).
ــــــــــــــــــــــــــ
(1) به تورات، سفر پيدايش، باب دوازدهم نگاه كنيد (ملاك ما در پذيرش سخنان تورات، سازگاري آنها با آيات قرآن است)
(2) تولدي ديگر، پاورقي ص 143. (3) تولدي ديگر، ص 373.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:24PM
آيا اين روش، زادة تعصب نژادي و گرايشهاي تند ميهني نيست؟ و آيا روش مزبور، شيوهاي علمي در كشف حقايق تاريخي شمرده ميشود؟!
دليل آقاي شفا در انكار وجود موسي (ع) از اين قرار است كه مينويسد:
“در كنفرانس علمي پر سر و صدايي در دانشگاه استراسبورگ در فرانسه در سال 1833 ادوارد روس، استاد مطالعات مذهبي اين دانشگاه براي نخستين بار اين واقعيت را متذكر شد كه هيچيك از پيمبران تورات در كتابهاي خودشان كه بموجب كتاب مقدس همة آنها بعد از سفر خروج موسي، نوشته شدهاند، نه تنها نامي از موسي نميبرند بلكه از مضمون اين كتابهاي بخوبي احساس ميشود كه اساساً اطلاعي از وجود او و از كتابهايش و طبعاً از فرمانهاي دهگانه و ساير قوانين او ندارند”(1)!!
و باز مينويسد:
“فورلندر، استاد آلماني الهيات و كشيش پروتستان تذكر ميدهد كه پيامبران يهودي بعد از موسي، منجمله اشعياء، ميكاه، عاموس، هوشيا در هيچ جاي كتابهاي خودشان به سفر خروج و به موسي اشارهاي نميكنند”(2)!!
همچنين شفا ادعا ميكند:
“ارنست رنان، اين واقعيت را نيز يادآوري ميكند كه نه تنها در هيچ قسمت از كتاب داوران تورات و ديگر نوشتههاي مربوط بدين دوران و دوران پادشاهان اسرائيل، از مقام استثنايي موسي در تاريخ يهود سخن بميان نميآيد بلكه حتي نام سادة او را – ولو يكبار – در هيچيك از اين نوشتهها نميتوان يافت”(3)!!
با وجود آنچه آقاي شفا از علماي غرب گزارش ميكند، شايد باور كردن اين امر دشوار باشد كه نام موسي بارها در كتب پيامبران بني اسرائيل ياد شدهاست! ولي حقيقت آنستكه نام اين پيامبر بزرگ را به فراواني در كتابهاي مزبور مييابيم چنانكه در “صحيفه يوشع” باب بيست و سوم آمده:
“پس بسيار قوي باشيد و متوجه شده هر چه در سفر تورات موسي، مكتوب است، نگاهداريد”(4).
و باز در همان صحيفه، باب هفدهم آمده است:
“پس ايشان نزد العازار كاهن و نزد يوشع بن نون و نزد رؤسا آمده گفتند كه خداوند، موسي را امر فرمود كه ملكي در ميان برادران ما بما بدهد. پس بر حسب فرمان خداوند، ملكي در ميان برادران پدرشان به ايشان داد”(5).
ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 156. (2) تولدي ديگر، ص 192.
(3) تولدي ديگر، ص 151. (4) صحيفه يوشع، باب بيستوسوم، شمارة 6
(5) صحيفه يوشع، باب هفدهم، شمارة 4 و5.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:26PM
و نيز در “سفر داوران” باب اول چنين آمدهاست:
“پسران قيني*، پدرزن موسي، از شهر نخلستان همراه بني يهودا به صحراي يهودا كه به جنوب عراد است برآمده و رفتند”(1).
همچنين در “كتاب اول سموئيل” باب دوازدهم نوشته شده است:
“و سموئيل به قوم خود گفت: خداوند است كه موسي و هارون را مقيم ساخت و پدران شما را از مصر بر آورد”(2).
و باز در همان كتاب اول سموئيل باب دوازدهم ميخوانيم :
“چون يعقوب به مصر آمد و پدران شما نزد خداوند استغاثه نمودند، خداوند، موسي و هارون را فرستاد كه پدران شما را از مصر بيرون آورده ايشان را در اين مكان ساكن گردانيدند”(3).
و نيز در “كتاب دوم پادشاهان” باب هيجدهم چنين آمده است:
“او (هوشع پادشاه اسرائيل) بر يهوه خداي اسرائيل توكل نمود و بعد از او از جميع پادشاهان يهودا، كسي مثل او نبود و نه از آنانيكه قبل از او بودند. و به خداوند چسبيده از پيروي او انحراف نورزيد و اوامري را كه خداوند به موسي امر فرموده بود نگاه داشت”(4).
و در “كتاب إرمياء نبي” باب پانزدهم، مينويسد:
“و خداوند مرا گفت: اگر چه هم موسي و سموئيل به حضور من ميايستادند جان من به اين قوم راضي نميشد”(5).
در كتاب هوشع نبي (بقول شفا: هوشيا) باب دوازدهم، بدينگونه از موسي (ع) به اشاره ياد شدهاست:
“و خداوند اسرائيل را به واسطة نبي از مصر بر آورد”(6).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
* قيني در زبان عبري بمعناي حداد يا آهنگر، ميآيد و نام قومي بوده كه در "مدين" سكونت داشتند و يترون كاهن- پدرزن موسي ع - از جملة ايشان بود (به قاموس كتاب مقدس، اثر هاكس، ص 708، چاپ مطبعة امريكايي بيروت نگاه كنيد).
(1) سفر داوران، باب اول، شمارة 16.
(2) كتاب اول سموئيل، باب دوازدهم، شمارة 6.
(3) كتاب اول سموئيل، باب دوازدهم، شمارة 8.
(4) كتاب دوم پادشاهان، باب هيجدهم، شمارة 6 و 7.
(5) كتاب ارمياء نبي، باب پانزدهم، شمارة 1.
(6) كتاب هوشع نبي، باب دوازدهم، شمارة 14.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:27PM
ولي “مزامير داود (ع)” از موسي (ع) آشكارا نام برده چنانكه در مزمور نودم تحت عنوان “دعاي موسي مرد خدا” از اين پيامبر بزرگ ياد ميكند.
همانگونه كه ديديم نام موسي (ع) و فرمانهاي خدا به او و خروج بني اسرائيل از مصر بهمراه وي، در سفر داوران و كتاب پادشاهان و كتابهاي انبياء بني اسرائيل به روشني يافت ميشود و آقاي شفا بجاي آنكه راه پژوهش را در پيش گيرد و خود به كتاب مقدس بنگرد، بر سخنان چند تن از غربيان اعتماد كرده و راه تقليد از آنانرا سپردهاست. هر چند ما نميدانيم سخناني كه جناب شفا به علماي غرب نسبت ميدهد تا چه اندازه صحت دارد ولي بهر صورت، كتاب مقدس، ادعاي شفا را تكذيب مينمايد و پژوهشگران آزادانديش، نيز روش تقليدآميز وي را – بويژه در چنين كار گران و حساسي – محكوم ميسازند.
آقاي شفا براي انكار شخصيت تاريخي موسي (ع) دست بدامان زيگموند فرويد اتريشي نيز زدهاست! غافل از آنكه فرويد، يك روانكاو شمرده ميشود، نه يك تاريخدان! گويا جناب شفا خبر ندارد كه هر كس در رشتهاي نامآور شد، دليل بر آن نيست كه نظر وي در رشتههاي ديگر هم صائب و درست باشد! اين “رجال زدگي” كه تا كنون ويرانگريهاي بسياري در كارهاي پژوهشي ببار آورده، شايستة اهل تحقيق نيست (اما، البته بدرد اهل غرض ميخورد!).
دليل مهم فرويد بر ساختگي بودن ماجراي تولد موسي اينست كه روايت كم و بيش مشابهي با حادثة مزبور دربارة تولد سارگن پادشاه اكــــد نيز آوردهاند! اما آيا ميتوان گفت كه رويدادهاي شبيه بهم در تاريخ بشر، همگي ساختگي و دروغند؟ كدام دليل عقلي ما را بدين امر رهبري مينمايد؟
اگر كسي بگويد: دو زن (مادر موسي و مادر سارگن) در دنيا تصميم گرفتند تا نوزاد خود را (از ترس يا فقر) در صندوقي نفوذ ناپذير، بر روي آب رها سازند به اميد آنكه كسي آنرا بر گيرد و سرپرستي كودك را عهدهدار شود، آيا فوراً بايد گفت كه اين ادعا دروغست؟ كدام برهان منطقي براي اين تكذيب وجود دارد؟ ميدانيم كه فرويد در رشتة تخصصي خود، دچار افراط ها و تندرويهايي شده است كه همكارانش مانند يونگ و ديگران بر او خرده گرفتهاند تا چه رسد به مباحث تاريخي و ديني كه در تخصص وي نبودهاست!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) كتاب مقدس، مزامير داود، مزمور نودم.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:27PM
همچنين آقاي شفا ادعا دارد: چون در الواحي كه ضمن حفاريهاي مصر بدست آمده، نام موسي را نديدهايم پس موسي وجود نداشته است!
بايد پرسيد: آيا تا كنون تمام الواح مصري در سراسر آن سرزمين كشف شدهاند و ممكن نيست در آينده الواح تازهاي بدست آيند؟ و آيا اين روش در منطق همان “استقراء ناقص” نيست و آيا با آن، ميتوان به نتيجه كلي و كامل رسيد؟!
دليل بر وجود موسي (ع) (علاوه بر گواهي وحي قرآني) تواتر تاريخي است، همان دليلي كه پيش از حفاريهاي زمين و انتظار بيرون آمدن الواح، همة شخصيتهاي تاريخي را با آن به اثبات ميرسانند. بيش از هزار سال است كه نسلهاي متوالي بني اسرائيل، از موسي به عنوان رهبر و منجي و قانونگذار خود ياد مينمايند و شهرت و اعتبار موسي بيش از شهرت بسياري از شخصيتهاي تاريخي است كه مورد پذيرش آقاي شفا قرار دارند. بنابراين جز لجاجت و ستيزهگري در برابر اديان، انگيزهاي براي انكار موسي (ع) وجود ندارد.
آقاي شفا دربارة عيسي (ع) نيز همچون موسي (ع) راه ستيزه و انكار را ميپيمايد و مثلاً مينويسد:
“به مسيح بودن عيسي كه سنگ زير بناي آئين مسيحيت است تنها در يك مورد و آنهم در يك انجيل از انجيلهاي چهارگانه (يوحنا، باب هفدهم، 3) اشاره شده است”(1)!
اگر آقاي شفا به بازنگري انجيلها پردازد، بي اعتباري ادعاي خود را بروشني در مييابد! و از بيدقتي در چنين كاري كه با عقايد مقدس ميليونها تن پيوند دارد، پشيمان خواهد شد. حقيقت آنستكه انجيلهاي چهارگانه بارها از عيسي (ع) به عنوان “مسيح” ياد كردهاند. براي نمونه، در سرآغاز نخستين انجيل يعني “متي” آمدهاست:
“كتاب نسب نامة عيسي مسيح بن داود … “(2).
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 201.
(2) انجيل متي، باب اول، شمارة 1.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:28PM
باز در همين انجيل و در همان باب ميخوانيم:
“اما ولادت عيسي مسيح چنين بود … “(1).
و نيز در انجيل متي، باب بيست و دوم آمده است:
“و چون فريسيان جمع بودند، عيسي از ايشان پرسيده گفت: دربارة مسيح چه گمان ميبريد، او پسر كيست؟ بدو گفتند پسر داود”(2).
و نيز در همان انجيل، باب بيست و سوم از قول عيسي (ع) ميخوانيم:
“ليكن شما آقا خوانده مشويد زيرا استاد شما يكي است يعني مسيح و جميع شما برادرانيد”(3).
و همچنين انجيل مرقس، سخن خود را چنين آغاز ميكند:
“ابتداي انجيل عيسي مسيح … “(4).
و باز در باب هشتم از همين انجيل آمده است:
“او (عيسي) از ايشان (شاگردانش) پرسيد: شما مرا كه ميدانيد؟ پطرس در جواب او گفت: تو مسيح هستي”(5).
در انجيل لوقا باب بيست و سوم ميخوانيم:
“پس تمام جماعت ايشان برخاسته او (عيسي) را نزد پيلاطس بردند و شكايت بر او آغاز نموده گفتند: اين شخص را يافتهايم كه … ميگويد خود مسيح و پادشاه است”(6).
و در انجيل يوحنا باب اول آمده است:
“شريعت بوسيلة موسي عطا شد اما فيض و راستي بوسيلة عيسي مسيح رسيد”(7).
و باز در همان انجيل باب يازدهم ميخوانيم:
“عيسي بدوگفت من قيامت و حيات هستم. هر كه به من ايمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد و هر كه زنده بود و بمن ايمان آورد تا به ابد نخواهد مرد آيا اين را باور ميكني؟ او گفت بلي اي آقاي من، ايمان دارم كه تويي مسيح”(8).
و نيز در انجيل يوحنا باب چهارم آمدهاست:
“زن بدو (به عيسي) گفت: و ميدانم كه مسيح يعني كريستس ميآيد پس هنگامي كه او آيد از هر چيز بما خبر خواهد داد. عيسي بدو گفت: من كه با تو سخن ميگويم همانم”(9).
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) انجيل متي، باب اول، شمارة 18. (2) انجيل متي، باب بيستودوم، شماره41و42
(3) انجيل متي، باب بيستوسوم، شمارة 8. (4) انجيل مرقس، باب اول، شمارة 1.
(5) انجيل مرقس، باب هشتم، شمارة 30. (6) انجيل لوقا، باب بيستو سوم شماره 1 تا 3
(7) انجيل يوحنا، باب اول، شمارة 17. (8) انجيل يوحنا، باب يازدهم، شمارة 25 تا 27
(9) انجيل يوحنا، باب چهارم، شمارة 25و26.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:29PM
آنچه از انجيلهاي چهارگانه گزارش نموديم به عنوان نمونه آورده شد و موضوع مسيح بودن عيسي (ع) بدان موارد محدود نيست. با وجود اين شگفت بنظر ميرسد كه آقاي شفا گمان ميكند اين مسئله در اناجيل جز يكبار – آنهم با اشاره – نيامده است و ريشه و اساسي ندارد!
باز، شفا مينويسد:
“اصطلاح معروف پسر انسان براي عيسي تنها در يك مورد و در يكي از انجيلها بكار رفتهاست”(1)!
اين ادعا نيز همچون ادعاي گذشته، از سطحينگري و شتاب زدگي نويسنده در بررسي متون ديني حكايت ميكند.
تعبير “پسر انسان” پيش از انجيل، در كتاب حزقيال نبي آمده و بارها خداوند او را با چنين عنواني خواندهاست مثلاً ميگويد:
“اي پسر انسان، پسران قوم خود را خطاب كرده به ايشان بگو … “(2).
“اي پسر انسان، نبوت نموده جوج را بگو كه خداوند يهوه چنين ميفرمايد … “(3).
همين تعبير براي عيسي (ع) مكرر در انجيلها ديده ميشود چنانكه در انجيل متــي ميخوانيم:
“پسر انسان نيامد تا مخدوم شود بلكه تا خدمت كند”(4).
“در ساعتي كه گمان نبريد پسر انسان ميآيد”(5)!
“واي بر آن كسي كه پسر انسان بدست او تسليم شود”(6)!
و در انجيل لوقا آمده است:
“خوشا بحال شما وقتي كه مردم بخاطر پسر انسان از شما نفرت گيرند”(7).
“هر كه سخني بر خلاف پسر انسان گويد آمرزيده شود اما هر كه به روح القدس كفر گويد آمرزيده نخواهد شد”(8).
“پس در هر وقت دعا كرده بيدار باشيد تا شايستة آن شويد كه از جميع اين چيزهاييكه به وقوع خواهد پيوست نجات يابيد و در حضور پسر انسان بايستيد”(9).
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) تولدي ديگر، ص 202. (2) كتاب حزقيال نبي، باب سيو سوم، شمارة2.
(3) كتاب حزقيال نبي،باب سيو سوم، شمارة 14. (4) انجيل متي، باب بيستم، شماره 28.
(5) انجيل متي، باب بيست وچهارم، شماره 44. (6) انجيل متي، باب بيست و ششم، شماره 24.
(7) انجيل لوقا، باب ششم، شمارة 22. (8) انجيل لوقا، باب دوازدهم، شمارة 10.
(9) انجيل لوقا، باب بيست و يكم، شماره 36.
SAFA
Thursday 16 January 2003, 09:30PM
و در انجيل يوحنا ميخوانيم:
“عيسي بديشان گفت وقتي پسر انسان را بلند كرديد آنوقت خواهيد دانست … “(1).
“عيسي گفت: الآن پسر انسان جلال يافت … “(2).
موارد ديگري نيز در انجيلها آمده كه همه را نياورديم و بذكر آنچه رفت بسنده مينماييم.
همچنين شفا در صدد انكار معجزات عيسي (ع) بر آمده و در اينباره مينويسد:
“از بزرگترين معجزة عيسي يعني زنده كردن مرده … كه در قرآن از آن ياد شد