نمايش نسخه نهائي : پيامبر
shi_s_2005
Tuesday 25 July 2006, 04:32PM
لغات (http://efsha.co.uk/farsi/glossary/index.htm)یکی از اندیشمندان میگوید "پیامبران اشخاصی هستند که از طرف خدا دروغ میگویند."
پیامبر اصولا یک پدیده سامی و یهودی است، در هیچ کجای جهان کسی پیدا نمیشد که بگوید یک پیامبر است. پدیده وحی گرفتن یک قضیه مربوط به فرهنگ مردمان سامی است. زرتشتیان زرتشت را یک آموزگار میدانند نه یک پیامبر یا شخصی که از طرف خدا برای وی پیغامهایی ارسال میشده است تا وی آنها را یادداشت کند و به مردم بدهد. بودائیان اصولا یکسره خدا را انکار میکنند و به بیخدایی اعتقاد دارند آنها نیز بودا را یک آموزگار و یک انسان شایسته میدانند که سرزمین خود را در جهت کسب تعالی و انسانیت والاتر ترک کرد. در میان قبایل آفریقایی هیچکس ادعای اینکه از طرف خدا به وی وحی میشود و وی یک پیامبر است نکرده است، بوده اند کسانیکه ادعا کرده اند خود خدا هستند و یا جانشین و یا خدمتگذار خدایانی هستند و آنها را بر روی زمین نمایندگی میکنند (مثل سید علی خامنه ای) اما هرگز کسی در میان این مردمان نیز ادعا نکرده است که از طرف خدا پیغام میگیرد و خدا وی را انتخاب کرده است تا مردم را به سوی او هدایت کند. در میان قبایل سرخپوست های دنیای قدیم نیز چنین پدیده ای هرگز اتفاق نمی افتاد.
پیامبران را میتوان به دو دسته تقسیم کرد
پیامبران تخیلی (پیامبرانی که اصولا وجود نداشته اند)
پیامبران واقعی (پیامبرانی که واقعا وجود داشته اند)
پیامبران تخیلی، افرادی هستند که تاریخ و علم حکم به عدم وجود آنها میکند. مانند آدم و حوا، نوح، یونس، سلیمان، خضر و حتی عیسی (البته چنانکه گفته خواهد شد مسیحیان هرگز به عیسی نمیگویند پیامبر!) که بسیاری از تاریخ دانان حتی در وجود چنین شخصی بسیار تردید دارند. این دسته از پیامبران اصولا موجودات افسانه ای هستند که یهودیان آنها را از آثار ادبی ملل مختلف بازنویسی کرده اند و اسامی را با اسامی یهودی تعویض کرده اند و خدایان را با خدای یهودی عوض کرده اند و نسخه جدیدی از این داستانها را به شکلی که گویا این افراد واقعا وجود داشته اند بازپردازی کرده اند.
مثلا نوح یک شخصیت تخیلی است که از افسانه های گیلگمش از آثار ملل ساکن بین النهرین کپی برداری شده است، شرح ماجرا را میتوانید در نوشتاری با فرنام "طوفان نوح، بیشتر شوخی تا جدی! (http://efsha.co.uk/farsi/articles/Articles/new_page_112.htm)" بخوانید.
یا آدم و حوا از افسانه و اسطوره های زرتشتی "مشیه و مشیانه" کپی برداری شده اند و در ادبیات یهودی جا افتاده اند. منبع + (http://www.avesta.org/denkard/dk7ch1.html)
اگر یهودیان همچنان میخواستند پروژه تبدیل اساطیر به داستنهای پیامبری را ادامه بدهند احتمالا در دوران حاضر از داستانهایی مثل پینوکیو (پیامبری که چوبی بود و به لطف خدا آدم شد) و یا رابین هود (پیامبری که از پولدارها میدزدید و به فقرا کمک میکرد) میپرداختند.
البته شایان ذکر است گذشته از پیامبران، برخی از سایر موجودات خیالی مانند امام زمان، جبرئیل، فرشتگان، اجنه، شیطان و... نیز ریشه در اساطیر ملتهای باستانی دارند.
البته غیر واقعی بودن این پیامبران به این معنی نیست که هرگز وجود نداشته اند، بعضی از این پیامبران میتوانستند وجود داشته باشند اما بصورت آدمهای معمولی و امروز با مبالغات بسیاری که انجام شده تعریف دیگری از آنها به جای مانده، مثلا سلیمان میتوانسته است که وجود داشته باشد و یک سگ رام شده داشته باشد، اما مذهبیون اعتقاد دارند او بر تمام حیوانات و اجنه (!) فرمانروایی میکرده است، بطور مسلم چنین فردی با چنین تعریفی هرگز وجود نداشته است.
پیامبران واقعی، منظور از کلمه واقعی این نیست که این افراد واقعا پیامبر بوده اند بلکه دسته دوم از پیامبران در واقع اشخاصی هستند که واقعا وجود داشته اند و تاریخ و علم وجود آنها را انکار نمیکند. مثلا موسی، محمد، باب و بهاالله، صبح ازل و...
همانطور که گفته شد پیامبر اصولا پدیده ای یهودی است و در تمام ادیان فقط یهودیان به این اعتقاد دارند که خداوند انسانهایی را انتخاب میکند و به آنها به اشکالی پیغام میفرستد تا کارهایی را انجام دهند. بازی پیامبری به این شکل بود که هر از چند گاهی یک یهودی اعلام میکرد که پیامبر است و وحی بر وی نازل میشود و عده ای را دور خود جمع میکرد و تعلیماتی میداد و معمولا توسط بقیه یهودیان برای حفظ دین مبین یهودیت (!) از بین میرفت، برای همین است که مسلمانان گاهی یهودیان را پیامبر کش میخوانند. این بازی در میان یهودیان بسیار مشهور بود و بخصوص در دورانی که عیسی ظهور میکند (اگر فرض کنیم چنین اتفاقی افتاده و تفسیر مسیحیان از تاریخ را قبول کنیم) اوج دوران پیامبر بازی بوده است! در هر گوشه و کناری شخصی داعیه پیامبری را میکرده است و افرادی را به سبکی و به نوعی به تقلید و اطاعت از خود و قبول تعاریف جدید از خدای خود دعوت و یا مجبور میکرده است.
این فرم از خدابازی بعدها در میان ملتهای مختلف نیز رواج یافت چنان که در ایران هر از چندگاهی یک شخصی پرچم سبز اسلام را به دست میگرفت و شروع به کشتن مخالفان خود با اتهام بابی بودن و بهایی بودن و مفسد بودن میکرد،در مورد این سیاه کاری ها و جنایات در کتاب ممنوع سه مکتوب از میرزا آقاخان کرمانی (http://efsha.co.uk/farsi/books/se_maktoob.htm) به تفصیل سخن رانده شده است.
تمام فرقه های مسیحیت به غیر از فرقه های بسیار اندکی معتقدند که خداوند با دیدن این وضعیت پیامبر بازی پسر خود را روی زمین میفرستد تا کاسه و کوزه این افراد را جمع کند. قرآن مسیح را یک پیامبر میخواند و میگوید کسانی که بگویند مسیح پسر خداست مشرک هستند (سوره توبه آیه 28) و البته به مسلمانان دستور میدهد که با آنها کارزار کنید تا به شما جزیه بدهند و خوار گردند (سوره توبه آیه 29 (http://efsha.co.uk/farsi/quran/tobeh29.htm)). اگر با انصاف به این ادعای مسیحیان نگاه کنید خواهید دید که در کتاب انجیل (عهد جدید کتب مقدس (http://efsha.co.uk/farsi/books/injil.htm)) که کتاب مقدس آنان است نیز در مورد این قضیه زیاد صحبت شده است و تفاسیر متعدد و جدیدی از مسیحیت امروز مسیحیت را نه یک دین بلکه یک ضد دین و عیسی مسیح را لطف خداوند برای تمام کردن و نابود کرده دین بازی و پیامبر بازی میدانند. در انجیل به وضوح اشاره شده است که عیسی میگوید بعد از من پیامبری نخواهد آمد! مسلمانان میگویند این نشان از تحریف کتاب مسیحیان دارد و سایر ادعاهای مسخره و بچه گانه ای که همه ادیان سامی و بهائیت در دفاع از کتابهای مسخره دینی خود دارند در بین مسیحیان و مسلمانان نیز رواج دارد.
اما چرا محمد با پسر خدا بودن عیسی مخالفت میکند و وی را پیامبر میخواند؟ بسیاری از افراد هستند که اسلام را نسخه دیگری از یهودیت میدانند. مسیحیت یکنوع تعدیل در قوانین یهودیت است، یهودیان زنان بدکاره را سنگسار میکردند و این از قوانین آنها بود (هرچند نزدیک 2000 سال است که سر عقل آمده اند و اینکار را نمیکنند) و عیسی آنها را از این کار منع کرد. خوردن خوشت خوک توسط یهودیان تقبیح میشود اما عیسی خوردن آنرا آزاد میکند، چهره خداوند تورات بسیار خون آشام و خشن و غیر انسانی است و چهره خداوند انجیل بسیار آرام و زیبا. اما محمد باز همان تعاریف یهودی را در دین اسلام بازمیگرداند، بازهم خداوند چهره ای خشن و ضد بشری پیدا میکند، بازهم سنگسار باز هم حرمت برای خوک و...
محمد بسیاری از سنت های یهودی را وارد اسلام میکند اما از سنت های مسیحی چیزی وارد اسلام نمیکند، دلیلش هم بسیار روشن است، چون دسترسی بیشتری به یهودیان داشته است و یهودیان مدینه چون منتظر منجی برای حل اختلافات خود بودند ابتدا بسیار روابط نزدیکی با محمد ایجاد کردند چون فکر میکردند که یکی دیگر از پیامبران یهودی است در حالی که محمد دسترسی به اطلاعات و رسوم مسیحیان نداشت مجبور بود تن به خواهشهای یهودیان در دهد و در مورد عیسی بینشی ضد مسیحی و کاملا یهودی پیش گیرد. بنابر این میبینیم که عیسی بعد از پدید آمدن اختلاف بین محمد و یهودیان بصورت کاملا یهودی در افکار محمد نقش میبندد و یک پیامبر خوانده میشود. شاید بتوان محمد را اولین پیامبر غیر یهودی خواند.
وی پیامبر بازی را که در بین خود اعراب نیز ریشه ای نداشت از یهودیان آموخت و به سبک آنان گفت که من ادامه دهنده تمامی پیامبران که از یهودیان بوده اند هستم.
در قرآن کتاب قرآن با تورات یکسان معرفی شده است ( القصص آیه 49 برای بحث مختصری در ا ین مورد مراجعه کنید به اگر میگویید قرآن نوشته بشر است سوره ای مثل قرآن بیاورید! (http://efsha.co.uk/farsi/fallacy/safsateh2.htm)) و همچنین از محمد خواسته شده است که "اگر شک داری در آنچه ما بر تو نازل کرده ایم از خوانندگان تورات بپرس!" (194 سوره یونس) مگر نه اینکه محمد ادعا میکند ادامه رو راه عیسی است؟ چرا نمیگوید از خوانندگان انجیل بپرس؟ چرا تکیه بر کتاب تورات میکند؟ اینها همه نشان میدهد که محمد حتی دسترسی به انجیل نداشته است و به قوام نظریه ای که بیان شد کمک میکند.
بعد از محمد که تنها پیامبر واقعی (با تعریفی که ارائه شد) غیر یهودی باب و بهاء الله هستند که بهائیان اعتقاد دارند روح القدس در وجود آنها وجود داشته و همچون سایر پیامبران، از طرف خدا وحی میگرفته اند. بهائیان ادعا میکنند باب همان امام زمان بوده است برای اطلاعات بیشتر در مورد بهاییت به کتاب " بهائییگری نوشته احمد کسروی (http://efsha.co.uk/farsi/books/bahayigari.htm)" نوشته زنده یاد احمد کسروی مراجعه کنید.
بنابر این دیدی که مسلمانان نسبت به پیامبران دارند کاملا اشتباه است چون:
هیچ غیر یهودی ای قبل از محمد حتی ادعا نکرده که پیامبر است.
هیچ دینی غیر از یهودیت و مسیحیت و اسلام و بهائیت به موجودی به نام پیامبر اعتقاد ندارند.
بیشتر پیامبران اصولا وجود خارجی نداشته اند
. (http://efsha.co.uk/farsi/people/pages/arash_bikhoda.htm)
صبح
Tuesday 25 July 2006, 07:34PM
حدّ جمع عقل و وحي (1)
نويسندگان : حبيبالله نجفي و پروين كلانتري
منبع : كتاب مجموعه مقالات نخستين كنگره بين المللى - دانشگاه آزاد اسلامى
خبرگزاري فارس: مسأله عقل از كهن ترين مسائل تاريخ تفكر انساني است. در تاريخ انديشة ديني نيز اين مسأله از بحث انگيزترين مسائل بوده است. از زاويه نظر معرفت شناختي پرسش هاي فراواني در اين مقام به انتظار پاسخ مطرح مي شوند : مراد از عقل چيست ؟ قلمرو ادراك آن تا كجاست؟ به چه ميزان مي توان بر احكام عقل تكيه كرد؟ در اين مقاله بر آنيم كه به بررسي آن بپردازيم .
چكيده :
بحث در باب عقل و وحي و اهميت آن تا آنجا است كه امام علي(ع)،عقل را پايه دين قرار داده است. «هر كس عقل ندارد ، دين ندارد» بي گمان، چالش عقل و دين و تلاش تاريخ خرد ورزان و دينداران در پديد آوري هماهنگي و سازگاري ميان اين دو مقوله ،از مباحث دامنه داري است كه نياز به بحث و بررسي دارد.
لذا در فرهنگ اسلامي ،عقل گرايي و خردورزي، هرگز با ايمان گرايي ناسازگار نيست. بلكه سازگاري و هم خواني دارند و كامل و جامع بودن دين ، انسان را از انديشه بي نياز نميكند، همانطور هدايت«عقل تجربي» نمي تواندجانشين هدايت «وحي» شود. بنابراين به باور متفكر شهيد، مطهري، بين عقل و دين همياري و دادوستد ژرف برقرار است و نياز دارد كه اين دومقولة مهم از زواياي مختلف مورد بررسي قرار گيرد و ديدگاههاي مختلف در اين زمينه مطرح گردد تا اين دو اصل مهم روشن گردد بنابراين در اين نوشتار، ابتدا سير كوتاهي خواهيم داشت به بررسي عقل و وحي از لحاظ لغوي و بررسي آن بر مبناي سخنان امام علي و قرآن كريم و سپس به ديدگاه و همچنين سئوالات مطرح شده در اين مورد مي پردازيم و مسأله عقل و وحي را با مراجعه به منابع درجه اول فارسي و عربي مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهيم.
مسأله عقل از كهن ترين مسائل تاريخ تفكر انساني است. در تاريخ انديشة ديني نيز اين مسأله از بحث انگيزترين مسائل بوده است. از زاويه نظر معرفت شناختي پرسش هاي فراواني در اين مقام به انتظار پاسخ مطرح مي شوند : مراد از عقل چيست ؟ قلمرو ادراك آن تا كجاست؟ به چه ميزان مي توان بر احكام عقل تكيه كرد؟چگونه مي توان از اشتباهات و خطاهاي عقلي مصون ماند ؟ در اين مقاله بر آنيم كه به بررسي آن بپردازيم .
واژگان كليدي: عقل، وحي، انديشه ديني
مقدمه:
1- عقل
1-1- عقل در لغت
عقل،واژه اي عربي است كه از حيث مفهوم با «عقال» تناسب دارد(2)(1)، و عقال يعني زانو بند شتر. (3) عقال، بندي است كه به وسيله آن زانوي شتر سركش بسته مي شود و طغيانگرياش مهار مي گردد. عقل را به اين جهت «عقل»نام نهاده اند كه جلو غرايض و اميال سركش را مي گيرد و زانوي غضب و شهوت سركش را مي بندد و «عقال» ميكند.(4)به همين جهت ،عقل در اصل يعني «امساك» و «استمساك»(5).
شايان ذكر است كه امروزه«عقل» به معاني گوناگوني به كار مي رود. در يك تقسيم بندي اوليه مي توان دو كاربرد ذيل را از يكديگر باز شناخت : 1- كاربرد نخست، عقل قوه اي است كه به شناسايي جهان طبيعت و روابط پديدههاي طبيعي همت ميگمارد و معلوماتي را كه از راه تجربه به دست آمده ،بر پايه قواعد منطقي ، تنظيم مي كند و در اين حوزه به استدلال و نتيجهگيري ميپردازد . اين عقل ، معمولاً، عقل جزوي يا عقل استدلالگر يا عقل ابزاري ناميده مي شود.
2- در كاربرد دوم ، عقل قوه اي است كه مي تواند دربارة تمام حقايق، حتي امور ماوراي تجربي ، پژوهش كند و حقايق كلي را مشاهده نمايد. اين عقل را در تقابل با كاربرد اول ،عقلي كلي يا عقل شهودي يا عقل غير ابزاري مي نامند. (6)
1-2- اصالت عقل در قرآن
قرآن همواره به دانايي،دانشاندوزي و خردورزي دعوت ميكند از بشر نميخواهد دستورها و آيينهاي آن را بپذيرد و به آنها گردن نهد بلكه كرنش و پذيرش را از انسان بر پايه دريافت عقلاني و ايماني خواسته است. از همين روي ، درباره همه امور تكوين و تشريع به انديشيدن وخردورزي فرا ميخواند.
در قرآن ، واژه «علم» نزديك به هفتصد و هشتاد بار ، مشتقات واژه «عقل(7)» چهل و نه بار،واژه «تفكر» هيجده بار ،واژه «لبّ» شانزده بار،واژة «تدبر» چهاربار و واژة «نهي» كه به معناي عقل است ، دوبار آمده است. (8)
در قرآن كريم مشتقات فعلي ماده عقل، از قبيل«تعلقون»،«يعقلون»،«يعقل» بارها تكرار شده، اما خود واژة عقل در اين كتاب به كار نرفته است. علامه طباطبايي در اين باره چنين مينويسيد:
«گويا عقل ، به معناي امروزي آن ،از اسماء مستحدث بالغلبه است و به همين جهت در قرآن استعمال نشده و فقط افعال مأخوذ از آن ، مثل يعقلون ، استعمال گرديده است.(10)(9)
1-3- عقل از ديدگاه امام علي(ع)
عالم وجود با همه مراتب لاهوتي ، جبروتي ، ملكوتي و ناسوتياش ،به مصداق «فاينماتولّوافثّم وجه الله»(11)،مظهر و مجلاي پروردگار يكتا و به مصداق «ءان من شيء الّا يسبّح بحمده…»(12)،بلا استثنا در تسبيح و تحميد خداي متعال است.
اما در ميان تمامي اين موجودات امكاني ، كه هر كدام اسرار و رموزي خاص دارند و آيهاي از آيات الهي،محسوب ميشوند ، انسان است كه در بارگاه الهي جايگاهي ممتاز يافته ، به مصداق «ولقد كرمنّا بني آدم…»(13) مكرّم به تكريم خداي متعال گرديده است. راستي چرا؟!
امام علي (ع)در عبارتي مختصر و مفيد ، به اين سئوال پاسخ گفته است:«العقل فضيله الانسان»(14).بعلاوه مي فرمايد: «الانسان بعقله»(15)، «اصل الانسان لبه»(16)«كمال الانسان العقل»(17)¬از اين گذشته، در تبيين و معرفي شأن و منزلت اين گوهر نفيس ملكوتي ، كه با دست تدبيرگر مبدأ بيهمتاي جهان در صدف جان موجودي ارجمند و شريف به نام انسان ، بنا نهاده شده ، دين را هم به عقل منسوب فرموده است:
«… دين، نتيجة عقل است(18)»، «هر كس عقل ندارد، دين ندارد(19)»و«عقل،شرع دروني است (20)» و… برخي از مفسرين قرآن ، ذيل شريفه 70 سورة اسراء ، عقل را سبب كرامت انسان دانستهاند. (21)
صبح
Tuesday 25 July 2006, 07:35PM
2- وحي
2-1- وحي در لغت
اصل وحي چنانكه راغب در مفردات مي گويد اشاره سريع است خواه با كلام رمزي باشد، و يا صداي خالي از تركيبات كلامي ، و يا اشاره با اعضا (با چشم و دست و سر) و يا با نوشتن(22) اما در فرهنگ دهخدا آمده : آواز كه در مردم و غير آنان باشد و يا هر چيز كه به ديگري القا كني تا بداند چگونه است و سپس غلبه يافته است بر آنچه كه خداوند به پيغمبران خود القا شود و همچنين هر چه از كلام يا نوشته يا پيغام يا اشاره كه به ديگري القاء و تفهيم كني وحي ناميده مي شود و در اصطلاح شرع كلام خداوند است كه بر پيغمبر نازل مي گردد. وحي بر دو قسم است وحي ظاهر ، وحي باطن . اما وحي ظاهر بر سه گونه است اول آنچه بر زبان فرشته رود و پيغمبر آن را شنود قرآن از اين قبيل است.
دوم آنچه واضح گردد به اشارة فرشته بدون آنكه بيان و كلام در ميان باشد چنانچه پيغمبرفرمود،روح القدس نفث في روعي و سوم الهام ، و تمام اين اقسام به طور مطلق حجت است بر خلاف الهام اولياء كه بر ديگران حجت نيست و وحي باطن آنچه به وسيلة رأي و اجتهاد حاصل ميگردد.
2-2- وحي بر مبناي سخنان امام علي (ع)
جامعترين سخن در اين زمينه سخني است كه از علي عليه السلام در پاسخ شخصي كه از مسألة وحي سؤال نمود نقل شده ،امام آن را به هفت قسم تقسيم فرمود :
1- وحي به معني رسالت و نبوت (23) 2- الهام (24) 3- اشاره(25) 4- تقدير(26) 5- به معني امر(27) 6- دروغ پردازي(28) 7- خبر(29)
اما از يك نظر از مجموع موارد استعمال وحي و مشتقات آن مي توان نتيجه گرفت كه وحي از سوي پروردگار دوگونه است : «وحي تشريعي» و «وحي تكويني» :«وحي تشريعي» همان است كه بر پيامبران فرستاده ميشد، و رابطة خاصي ميان آنها و خدا بود كه فرمانهاي الهي و حقايق را از اين طريق دريافت ميداشتند.
«وحي تكويني» در حقيقت همان غرائز و استعدادها و شرائط و قوانين تكويني خاصي است كه خداوند در درون موجودات مختلف جهان قرار داده است. (30)
3- عقل و وحي
در بحثهاي پيشين اصطلاح عقل و وحي را از زواياي مختلف رديابي و پيگيري كرديم در اين مبحث پرسش اصلي اين نيست كه ايا عقل در قلمرو دين جايي دارد يا نه (واضح است كه پاسخ اين پرسش مثبت است) بلكه پرسش اين است كه عقل در قلمرو دين چه جايگاهي دارد؟همراهي وحي و عقل چگونه است ؟ رابطهي عقل و ايمان چيست؟ حد جمع عقل وحي كجاست ؟ نياز عقل به وحي چگونه است؟ ما در ادامة اين فصل پرسشها را مورد بحث قرار مي دهيم؟
3-1- جريانها معاصر دربارة عقل و دين
در دوران معاصر ، سه جريان مهم درباره عقل و دين شكل گرفته است : عقل گرايي حداكثري ، ايمان گرايي و عقل گرايي انتقادي. اين سه ديدگاه،از آن جا ناشي شده كه اين پرسش مطرح گرديده : آيا عقل در مقام داوري و اعتبار دهي به اعتقادها و باورهاي ديني ، جايگاهي دارد يا خير؟
برابر ديدگاه عقل گرايي حداكثري (Strong Rationalism) براي آن كه نظام اعتقادي عقل پذير باشد ، بايد بتوان راستي و درستي آن را ثابت كرد. متألهاني كه بر اين ديدگاهند ،مي گويند تمام اعتقادها و باورهاي ديني بايد خرد پذير باشد ؛ يعني نخست آن كه در قالب دريافتها و مقولههاي عقلي درآيند. و دو ديگر توجيه عقلي داشته باشند. برابر اين دريافت و برداشت ، دين به شرطي پذيرفته است كه تمام زوايا و گسترة آن به بعد عقلي تحويلپذير باشد. دو پرسش در برابر اين ديدگاه مطرح است: آيا ميتوان اين ديدگاه را در عمل پياده كرد؟
به بيان ديگر ، آيا در عمل امكاندارد ديدگاه باورمندان به عقلانيت حداكثري را اجرا كرد و راستي نظام اعتقادات ديني را چنان نماياند كه به تمام در پيشگاه عقل پذيرفته شود؟گمان ديگر آن كه : آيا اينگونه پاي بندي و تعهد عقلاني كه عقلگرايان حداكثري بر آن تأكيد مي ورزند ،از منظر ايمان ديني هم،خوشآيند است يا خير.
دومين ديدگاه ايمان گرايي (Fideism) ناميده ميشود.ايمان گرايي ديدگاهي است كه نظام اعتقادي را موضوع ارزيابي و سنجش عقلاني نميداند و نقش عقل در اعتبار دادن به باورهاي ديني را باور ندارد؛ چرا كه عقل را به ساحت اعتقادها و باورهاي ديني راهي نيست از چشم انداز اين ديدگاه،بنيانيترين انگارهها در خود نظام اعتقادي يافت ميشود. ايمان ديني، بنيان زندگي شخص است. در اين صورت، ارزيابي ايمان به وسيله معيارها و ترازهاي عقلاني خطا خواهد بود،خطايي كه حاكي از نبود ايمان راستين است به همين دليل ،گاهي مي گويند : اگر ما كلام خداوند را با منطق يا علم مورد سنجش و داوري قرار دهيم ،در واقع علم و منطق را پرستيدهايم، نه خداوند را ! اين ديدگاه، با ترديدها و دشواريها و پيچيدگيهاي جدي روبه روست. از جمله : براي كسي كه از پيش تعهد سپرده و ايمان، بنيان زندگي او شده مشكلي به نظر نميرسد، ولي در مورد كسي كه در جست وجوي ايمان است و با چندين راه ايمان رو به روست چه مي توان گفت؟ جز آن كه راهها را به دقت عقلاني وارسد و آن يك كه در نظرش پذيرفته آيد ، همان را برگزيند؟ پس بي گمان بايسته است كه پاره اي روشهاي خودپسندانه در اختيار باشد ، تا برمبناي آنها بتوان نظامهاي اعتقادي رقيب را ارزيابي كرد و سنجيد.ديگر آن كه : اگر بخواهد يك نظام اعتقادي در ديد انسانهاي خردمند و فرهيخته مهم جلوه كند و بدان توجه شود ، اين نظام بايد در آزمونهايي مانند : سازواري منطقي دروني ، سازواري با ديگر دادههاي فلسفي و علمي ،سازواري و برابري با واقع ، جامعيت و… قرار گيرد و بتوان آن نظام اعتقادي را با اين ترازها آزمود و اعتبار عقلي بخشيد. چه در غير اينصورت ،براي آنان پذيرفته و پرجلوه نخواهد بود. (31)
سومين ديدگاه ، عقل گرايي انتقادي (Critical Rationalism) است.
اين ديدگاه كاستيها و زيادهروي و گزافهگويي دو ديدگاه پيشين را ندارد و نسبت عقل و دين را به درستي روشن ميكند. در اين برداشت و دريافت نظامهاي اعتقادي را بايد خردمندانه مورد نقد و ارزيابي قرار داد ، اگر چه ثابت كردن تمام آنها امكانپذير نيست؛ زيرا پارهاي از باورهاي ديني و پارهاي از ساحتهاي دين فرا عقلي اند. ولي فراعقلي بودن آنها در نظر عقل ، پذيرفته است. عقلگرايي انتقادي به ما ميگويد : نبايد مدعي يقين عقلي بيش از آن كه به راستي براي ما دست يافتني باشد، بشويم و با اين حال وقتي ميخواهيم دربارة دين ، مهم ترين مسأله زندگي خود ، تصميم بگيريم ، نبايد از درنگ و خردورزي خودداري كنيم. بر خلاف هردو ديدگاه ديگر ،عقلگرايي انتقادي هرگز خودش را در ديد حل كامل و تمام و هميشگي پرسشهاي كلامي قرار نميدهد و مدعي نميشود كه بحث دربارة راستي و اعتبار باورهاي دينياش به نتيجة نهايي رسيده و جايي براي نقد و بررسي باقي نمانده است. بدين جهت، روش اين ديدگاه به گونهاي به آزادانديشي در عرصه گفتوگوهاي كلامي ميانجامد(32) وچه بسا انسان را بهوادي سفسطه ولاادريگري بكشاند.
3-2- نياز به وحي و عقل
به باور متفكر شهيد مطهري ، بين عقل و دين همياري و دادوستد ژرف برقرار است. ايشان اين دو را كامل كننده يكديگر ميداند كه در راستاي هم قرار دارد(33) عقل و برايندهاي عقلي تا سقف معيّني نيازهاي انسان را پاسخ ميدهد و دين ، پاسخگوي نيازهاي فراعقلي بشر است. عقل و علوم ،زندگي طبيعي را سامان ميدهند وجهان را با انسان سازگار مي كنند. دين ، در جهت دهي و هدفمندي تلاشهاي عقلي و عملي مي كوشد. (34)
صبح
Tuesday 25 July 2006, 07:36PM
3-3- همراهي وحي و عقل
دربارة نسبت وحي وعقل انظار مختلفي وجود دارد كه به اين صورت گروه بندي ميشود:
گروه اول : ملحداني هستند كه وحي را ره آورد وهم و پندار انسانها دانسته و براي آن اصالتي قائل نيستند تا آن را در قياس با عقل قرار دهند اين گروه در واقع منكر نسبت ميان اين دو هستند به دليل آنكه اين منكران هرچه را كه با چشم مسلح يا بي سلاح مشاهده نشود انكار ميكنند.
گروه دوم : كساني هستند كه ارزش معرفتي وحي و شناخت ديني را انكار نمينمايند،ليكن عقل آلوده به هوس و هواي خود را ميزان وحي دانسته و وحي را با آن ميسنجند و هر چه را كه در ظرف فهم و ادارك عقل مشوب بود ميپذيرند و هرچه را كه از فهم آن عاجز ماند انكار مينمايند.
گروه سوم : كساني هستند كه در مقابل افراط گروه قبل راه تفريط را پيموده اند اينان تنها عقل را مفتاح شريعت ميدانند، بر اساس اين نظر انسان به وسيلة عقل به وجود خداوند و نياز انسان به هدايت الهي و همچنين نياز به معجزه براي تشخيص نبي از مبتني و بالاخره به وجود پيامبر پي ميبرد ليكن بعد از شناخت نبي همة مبادي و مباني عقلي را به كناري نهاده و به آنچه از نبي يا وصي او رسيده است بسنده مينمايد.
گروه چهارم : اولاً عقل را نسبت به برخي از معارف معيار و ثانياً نسبت به بعضي ديگر مصباح و ثالثاً در بعضي موارد مفتاح شريعت مي دانند.
معيار و ميزان بودن عقل(35) به اين معناست كه،وحي، كلامي مخالف آن ندارد تا سخن از سنجش آن با عقل بر آيد ، زيرا انسان با استعانت از اين قواعد و اصول ضرورت شريعت و وحي را اثبات مي نمايد، لذا شريعت و وحي هرگز نمي توانند مخالفت با آن اصولي داشته باشند كه اصل تحقق آنها مرهون آن اصول ميباشد.
اما مصباح و چراغ بودن عقل به آن معناست كه حضور عقل در دامن شريعت همانند وجود چراغي است، كه آدمي را به جريان جاودان رسالت و چشمة جوشان شريعت هدايت مي كند.
دررابطه با مفتاح بودن عقل به اين نكته بايد اشاره كرد كه پس از آنكه عقل به عنوان مصباح وظيفة خود را در شناخت قوانين و مقررات انجام داد و احكام شريعت را در افق هستي خود به صورت مفاهيم كلي، مجرد و ثابت اظهار كرد ، از آن پس حق دخالت و ورود در محدودة شرع را ندرد.
پاسخي كه پيامبران در رابطه با گروه اول دادهاند اين است كه اولاً دايرة هستي منحصر به امور محسوس و مادي نبوده بلكه غيب را نيز شامل مي شود ثانياً راه شناخت منحصر به حس نبوده بلكه طريقة عقلي و اثبات يا ابطال حقايق غيبي را در بر ميگيرد.
اما بطلان نظر دوم اين است كه از ديدگاه قرآن وحي انبيا نه تنها مخالف با عقل نيست بلكه ميزاني معصوم براي توزين و تشخيص صحت و سقم خواسته و فهم همگان است. (36)
3-4- نياز عقل به وحي
خداوند هدايت عاليتر و شريفتر از هدايت حس و غريزه به انسان بخشيده و آن عقل است كه خطاي حواس و مشاعر راتصحيح مي كند و موجبات و اسباب آن را كشف مينمايد در رابطه با هدايت وحي هنگاميكه حواس و مشاعر در لغزشگاههاي خطا واقع شدند و پيرخرد فرمانبر هوسها و بردة شهوات گرديد عمل عقل جز چارهورزي در راه اين هوسها و شهوات نخواهد بود با اين حال چگونه آدمي خواهد توانست به سعادت برسد، در چنين شرايطي نياز شديد و مبرم بشر به دين محسوس و معلوم ميگردد و تنها ديناست كه در تراكم ظلمات شهوات ميتواند حدود و حقوق افراد را مشخص و معين سازد. (37)
3-5- رهيافت عقل گرايانه به دين ، در مغرب زمين
عقل گرايي (Rationalism)، در شكل نوين خود ، در اروپاي قرن هفدهم و با تأملات رنه دكارت (1596-1650)،فيلسوف ورياضيدان نامدار فرانسوي ، آغازشد و با آثار فيلسوفاني همچون باروخ اسپينوزا ولايب نيتس تدام يافت. ايمانوئل كانت به نقادي عقل نظري پرداخت و بدين نتيجه رسيد كه عقل نظري ازاثبات وجود خداوند ناتوان است. وي سپس كوشيد بنيانهاي معرفتي اعتقاد به وجود خدا را برپاية اخلاق و عقل عملي استوار سازد …
رهيافت عقل گرايانه به دين ، به ويژه در مغرب زمين ودر حوزة مسيحيت ، به تدريج بدانجا انجاميد كه الهيات وحياني (الهيات مبتني بر متون مقدس) اعتبار خود را از دست داد و رقيب به ظاهر بي بديل آن ، يعني الهيات عقلاني تقويت شد. امروزه بسياري از فيلسوفان و متكلمان غربي بر اين باورند كه آموزههاي ديني، از جمله اصل وجود خداوند، به روش عقلي قابل اثبات نيست و از اين رو ميكوشند تادستكم نشاندهند كه پذيرش اين آموزهها،كاري نامعقول نيست. (38)
صبح
Tuesday 25 July 2006, 07:37PM
3-6- حد جمع عقل و وحي
اما دربارة ميزان حجيت عقل و وحي و حد هر يك از آن به اختصار مي توان گفت ،اين مسأله از مباحث دامنهداري است كه بين انديشمندان مسلمان و غيرمسلمان از قديم الايام، رايج بوده برخي به انكار غيب (وحي) پرداخته و برخي به نفي تجربه و علوم عقلي سخن راندهاند ، در جهان اسلام اين مسأله محركه الاراء بوده گروهي تمام تلاش خود را معطوف به اثبات مسأله از طريق سمع و نقل كردهاند و برخي بين موضوعات تفكيك قائل شدهاند. به نحوي كه شناخت حقايق عالم و اثبات اصول دين و دفع شبهات را تنها با دليل و برهان و تطبيق آنها با قواعد عقليه ممكن ميدانند.
گروهي بر اين باورند كه مهمترين دليل اختلاف در روش هاي فكري ومنابع شناخت حقايق ديني در بكارگيري از علوم عقلي و نقلي، برگشت به نوع نگاه اشخاص و فرقهها به شيوههاي كسب آگاهي چون سمع عقل و دل و ترجيح هركدام بر ديگري است. اگرچه هيچ يك از فرقههاي اسلامي در ضرورت بكارگيري استدلال عقلي و توجه به عقل بعلاوه استفاده از سمع و ظواهر ديني فيالجمله ترديدي ندارند و نه سمع و نه عقل مورد انكار و نفي كلي هيچكس نيست ، اما در ترجيح هركدام بر ديدگاه ديگري ،نظر يكساني وجود ندارد ، برخي همچون اهل حديث ،ظاهريه جانب سمع منقول و ظواهر ديني را ترجيح ميدهند و از تأويل و استدلال عقل و رأي و انديشه تا آنجا كه ممكن است گريزانند حتي برخي حروف و الفاظ قرآن را قديم ميدانستهاند ، برخي ديگر نظير معتزله اگرچه ظواهر شرعي و استفاده از دلايل نقلي را نفي نكردند ، و اين ديدگاه را مطرح كردند كه نبايد در امور نامحسوس به كتاب و سنت مراجعه كرد ، بلكه بايد به وسيلة عقل و قياس به آن دست يافت.
«كلام در اينكه عقل از سمع منفك نميشود و تكليف جز با رسولان صحيح نيست: اماميه بر اين امر اتفاق دارند كه عقل در دانش خود و نتايج آن به سمع نيازمند است، و (عقل) از سمعي ، كه غافل را بر كيفيت استدلال راهنمايي مي كند، جدايي ناپذيراست، و اينكه در آغاز تكليف و نخستين پيدايش آن در جهان به پيامبر نياز است.اصحاب حديث در اين مورد با ايشان موافقند،ولي معتزله و خوارج و زيديه را اعتقاد خلاف اين است و چنان ميپندارند كه عقلها مستقل از سمع و توقيف عمل ميكنند چيزي كه هست ، معتزليان بغداد بويژه ،به وجوب پيامبر در آغاز تكليف معتقدند و تنها در علت آن با اماميه اختلاف دارند.» (39)
اماميه اتفاق دارند بر اينكه عقل در دانش و نتايجش به سمع احتياج دارد نيازعقل به وحي فيالجمله مورد اتفاق اماميه است و نفيكنندة چنين نيازي نفيكنندة نياز به بعثت و وحي است طبق نظر شيخ مفيد معناي اين سخن لزوماً اين نيست كه عقل در هر ادراك و حكمي محتاج به وحي است، كه در اين صورت انكار مطلق ادراكات و احكام عقلي كرده باشيم. معناي صحيح عبارت اين است كه عقل در راه بردن انسان در جميع جوانب كافي نيست و اينگونه نيست كه در جميع مسائل ، حتي در جزئيات عملي و فروغ فقهي ، مي تواند عهدهدار راهنمايي انسان باشد. اگر احتياج عقل را به شكل موجبه جزئيه نيز قائل باشيم، باز قضيه مهملة مورد بحث صحيح است… (40)
دو شاگرد مفيد ، سيّد مرتضي و شيخ طوسي ، در بحث وجه حسن بعثت ،ضمن اقامة برهان،واجبات عقلي را نفي نمي كنند(41) (42) محقق طوسي درموضعي از تجريد الاعتقاد،«معاضدت عقل در آنچه بر آن دلالت ميكند و استفاده حكم در آنچه بر آن دلالت نمي كند» را ازجملة فوايد بعثت ذكر مي كند. (43) و علامه حلي در توضيح عبارت ياد شده مينگارد : «از جمله فوايد بعثت اين است كه عقل را بر احكامي كه دلالت ميكند تأكيد كند، مانند وحدت صانع و غير آن ، و در احكامي كه عقل بر آنها دلالت ندارد ، مانند شرايع و غير آن از مسائل اصول، حكمش از بعثت استفاده شود.(44)»
جمله ديگر اينكه(عقل از سمعي كه غافل را بر كيفيت استدلال راهنمايي ميكند جدايي ناپذير است) مراد اين است كه سمع منبه عقل است. وحي، انسان را از غفلت بدر آورده و او را بر آنچه عقل سليم كه رسول باطني خداوند است بدان ميخواند،راهنمايي ميكند. عقلي كه چه بسا غشاوه اي غفلت ، تعصب و شهوت آن را پوشانيده باشد به بيان ديگر، اگرچه بسياري از مسائل نظري و بخشي از مسائل عملي قابل درك است، امابيشتر مردم بواسطة غرق شدن در دنيا و ظواهر فريبنده آن و تسليم راهزن عقل شدن توان ادراك صحيح را از دست ميدهند.پيامبران با بيدار كردن وجدان خفته انسانها و زنگار زدايي از فطرات پاكشان آنها را به صراط مستقيم هدايت ميكنند. كه عقل سليم بدان ميخواند. (45)
يعني پس خداي تعالي پيامبران خود را در بين آنان برانگيخت و ايشان را پيدرپي فرستاد تا عهد و پيمان خداوند را ، كه جبلي آنان بود، بطلبند و به نعمت فراموش شده يادآوريشان كنند و از راه تبليغ باايشان گفت و گو نمايند، و عقلهاي پنهان شده را بيرون آورند. (46)
بنابراين عقل در تمام موارد اهميت خود را حفظ نموده است لذا قرآن كريم در تعليمات خود براي رسيدن و درك نمودن مقاصد ديني و معارف اسلامي ،سه راه در دسترس پيروان خود قرار داده به ايشان نشان ميدهد كه ظواهر ديني و حجت عقلي و درك معنوي از راه اخلاص و بندگي است …
قرآن كريم در آيات بسياري به سوي حجت عقلي رهبري مي كند و مردم را به تفكر و تعقل و تدبردر آيات آفاق وانفس، دعوت مي فرمايد و خود نيز در موارد احقاق حقايق به استدلال عقلي آزاد مي پردازد…
قرآن كريم براي درك معارف ديني ،سه راه نشان داده است، كه اين سه طريق از جهتي با هم متفاوت است.
اولاً : ظواهر ديني چون بياناتي هستند لفظي و به ساده ترين زباني القا شده اند، در دسترس مردم قرار دارند و هركس به اندازة ظرفيت فهم خود از آنها بهرمند ميشود.
ثانياً : طريق ظواهر ديني راهي است كه با پيمودن آن ميتوان به اصول و فروع معارف اسلامي پي برده و موارد اعتقادي عملي دعوت را به دست آورد بهخلاف دو طريق ديگر؛ زيرا اگرچه از راه عقل ميتوان مسائل اعتقادي و اخلاقي و كليات مسائل عملي (فروع دين) را بدست آورد ولي جزئيات احكام نظر به اينكه مصالح خصوصي آنها در دسترس عقل قرار ندارند از شعاع عمل آن خارجند و همچنين راه تهذيب نفس چون نتيجة آن انكشاف حقايق ميباشد و آن عملي است خدادادي نمي توان نسبت به نتيجه آن و حقايقي كه با اين موهبت خدايي مكشوف و مشهود مي شوند ، را اندازهاي گرفت.(47)
قرآن كريم تفكر عقلي راامضاء نموده و آن را جزءتفكر مذهبي قرار داده است البته به عكس هم، تفكر عقلي نيز پس از آنكه حقانيت و نبوت پيغمبر اكرم(ص) تصديق نموده است، ظواهر قرآن را كه وحي آسماني است و بيانات پيغمبراكرم(ص) و اهل بيت گرامش(ع) را در صف حجتهاي عقلي قرار داده است. (48)
نتيجه گيري :
از مجموع نظرات مطرح ، اينگونه نتيجه گيري مي شود: كه گرچه راه عقل و وحي دو طريق است لكن هيچگونه منافاتي با يكديگر ندارند و تنها به واسطة آنكه ابزار عقل محدود است و درك آن، از برخي امورقاصر است ،وحي به كمك او آمده و به تبيين برخي امور ميپردازد.
از طرف ديگر ميتوان اينطور استنباط كرد كه عقل و وحي هرگز با هم تعارض نميكند ، چراكه هر دو رسول يك خدا هستند: يكي رسول باطن و ديگري رسول ظاهر و قلمرو هر دومشخص است، علاوه بر اين قرآن كريم يكي از راههايي را كه براي درك نمودن مقاصد ديني و معارف اسلامي در دسترس پيروان خود قرار داده حجت عقلي است. پس قرآن كريم تفكر عقلي راامضا كرده است و آن را جزء تفكرمذهبي قرار داده است.
صبح
Tuesday 25 July 2006, 07:38PM
پينوشتها
1- عقلت البعير عقلاً : شددت يده بالعقال (الخليل بن احمد الفراهيدي،كتاب العين، تحقيق مهدي المخزومي و ابراهيم السّامرايي، الطبعه الاولي ،انتشارات اسوه، قم ،1414 هـ .ق،ص 1253.
2- رجل عاقل : مأخوذ من عقلت البعير، اذا جمعت قوائمه (ابن منظور ، لسان العرب، ج9، الطبعه الاولي، بيروت ، دار احياء التراث العربي ، 1416 هـ .ق ص 326).
3- عقل البعير يعقله عقلاً … ثني وظيفه مع ذراعه وشدهما جميعا في وسط الذراع و كذلك الناقه، و ذلك الحبل هو العقال… و العقال : الرباط الذي يعقل به (همان ،ج 9 ،ص 327).
4- عبدالله جوادي آملي،مراحل اخلاق در قرآن ،چاپ اول مركز نشر اسراء ،قم، 1377، ص 70.
5- اصل العقل الامساك و الاستمساك (الراغب الاصفهاني،مفردات الفاظ القرآن ، تحقيق صفوان عدنان داوودي ، الطبعه الاولي.دار القلم، دمشق ، 1416 هـ.ق، ص 578).
6- محمد سعيدي مهر و امير ديواني ،معارف اسلامي (1) ، چاپ بيست و يكم ، چاپخانه شريعت ، قم، 1380،ص15 .
7- مثلاً : كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تعقلون (بقره. 242).
8- عباس مخلصي «عقلانيت دين در قراءت شهيد مطهري» ،حوزه ،محمد جعفري گيلاني، سال هفدهم، شمارةاول (فروردين و ارديبهشت 1379) ص59.
9- سيد محمد حسين الطباطبايي،الميزان في تفسير القرآن ،ج2 ، ص 400.
10- ر.ك. رساله دكتراي دكتر سعيد بهشتي زير نظر دكتر علي شريعتمداري، ازدانشگاه تربيت مدرس دانشكده علوم انساني به نام تربيت عقلاني بر مبناي سخنان امام علي (ع) ، ص ص 49-50و64.
11- بقره ،115.
12- اسراء، 44.
13- اسراء، 70.
14- سيد حسن شيخ الاسلامي ،گفتار اميرالمؤمنين علي (ع) ؛ ترجمه غررالحكم، چاپ سوم، انتشارات انصاريان ،قم ، 1377 ،ص 954.
15- همان ، ص 137.
16- محمد باقر المجلسي ،بحار الانوار،ج 1، الطبعه الاولي ، دار الكتب الاسلاميه، تهران، ص 82.
17- سيد حسين شيخ الاسلامي ، پيشين ،ص 966.
18- الادب والدين نتيجه العقل (سيد اصغر ناظم زاه قمي ، جلوههاي حكمت ، چاپ دوم،مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي ، قم 1375 ،ص 412
19- لادين لمن لا عقل له (سيد حسين شيخ الاسلامي ،پيشين،ص 970)
20- العقل شرع من داخل … (الشيخ فخرالدين الطريحي ، مجمع البحرين ، ج3،الطبعه الثانيه، مكتب الثقافه الاسلاميه ،تهران ،1408 هـ .ق ،ص 224)
21- السيد محمد حسين الطباطبايي، الميزان في تفسير القران ، ج 13 ، الطبعه الاولي، موسسه الاعلمي للمطبوعات ،بيروت ، 1417،هـ .ق ، ص153)
22- ناصر مكارم شيرازي و ديگران ، تفسير نمونه ، ج 20 ، چاپخانه مدرسه امام اميرالمومنين قم 1375،ص 489
23- انا اوحينا اليك كما اوحينا الي نوح و النبيين من بعده و اوحينا الي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و عيسي و ايوب و يونس و هارون و سليمان و آتينا داود زبورا. نساء 163.(همان ، ص 489)
24- و اوحي ربك الي النحل ، نحل. 68 (همان ،ص 489)
25- فخرج علي قومه من المحراب فاوحي اليهم ان سبحوا بكره و عشيا. مريم . 11(همان ، ص 490)
26- و اوحي في كل سماء امرها. فصلت .12(همان ،ص 490)
27- و اذا اوحيت اليالحوار يين ان آمنوا بي و برسولي . مائده. 111(همان،ص490).
28- و كذالك جعلنا لكل نبي عدواً شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا. انعام. 112(همان ، ص490).
29- و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات. انبياء ، 73 (همان ، ص490).
30- همان ، ص 491.
31- عباس مخلصي «عقلانيت دين در قراءت شهيد مطهري»،حوزه ،محمد جعفري گيلاني ، سال هفدهم ، شمارة اول (فروردين و ارديبهشت 1379) ،ص 56-57.
32- مايكل پترسون … (و ديگران) ؛ مترجمين : احمد نراقي ، ابراهيم سلطاني ، عقل و اعتقاد ديني درآمدي بر فلسفة دين ، چاپ سوم ،تهران (طرح نو) 1379 ،ص86.
33- «مجموعه آثار شهيد مطهري » ،ج 4 ، صدرا ، ص 365.
34- «الانسان و ايمان» ، استاد شهيد مطهري ،صدرا ، ص 18-28.
35- امام علي (ع) در مورد اين نقش وحي مي فرمايد «… ويثيروالهم دفائن العقول» نهج البلاغه ، خطبة 1.
36- آيت الله جوادي آملي ، شريعت در آيينه معرفت ، مركز نشر فرهنگي رجا، چاپ دوم، 1373،صص 186-194.
37- محمد تقي شريعتي مزيناني ، وحي و نبوت در پرتو قرآن ، انتشارات حسينيه ارشاد ، صص 144-146.
38- براي توضيح بنگريدبه : مايكل پترسون و ديگران،همان كتاب ، فصل سوم و هفتم.
39- شيخ الاسلام زنجاني، اوائل المقالات في المذاهب و المختارات ، تصحيح و تعليق واعظ چرندابي،تبريز، 1371،ص50-51.
40- محسن كديور،دفتر عقل ، چاپ اول ، انتشارات اطلاعات ،تهران ،1377،ص 27
41- سيد احمد حسيني ، الذخيره في علم الكلام ، سيد مرتضي ، مؤسسه النشر الاسلامي، قم، 1411،ص323.
42- تمهيد الاصول في علم الكلام ، شيخ طوسي ، تصحيح عبدالمحسن مشكوه الديني ، انتشارات دانشگاه تهران، 1362، ص 312.
43- تجريد الاعتقاد ،محقق نصير الدين طوسي ، تحقيق محمد جواد حسين جلالي، مكتب الاعلام الاسلامي، قم ،1407 ،ص 211.
44- كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد ، علاّمة الحلي ،تصحيح و تعليق استاد حسن زاده آملي ،مؤسسه النشر الاسلامي ،قم ، 1407 ،ص 346.
45- نهج البلاغه ،خطبة اول ،چاپ فيض الاسلام ، ص 33 و 34.
46- سيد محمد حسبن طباطبايي ، شيه در اسلام ، انتشارات اسلامي حوزة علميه قم، 1378 ،ص 28.
47- همان ، ص 78.
48- همان ،ص 100.
صبح
Tuesday 25 July 2006, 07:41PM
حکمت و دین پژوهی/مقالات / محمد(ص) و هويت نوپديد/ياسر هدايتي
محمد(ص) و هويت نوپديد
نويسنده: ياسر هدايتي
منبع: سايت الغدير
محمد(ص) را نبايد تنها رسول عربي دانست كه شكوه حضور پيامبرانه او براي هميشه انسان و انسانيت بوده است. پيامبري كه جز سرنوشت جانها سرنوشت دلها را نيز در قبضه داشت.
از سويي حضور تاريخي ايشان در نقطه اي تاريخي و در بستري جغرافيايي امري ناگزير بوده است كه خود باعث نگاهي مقطعي در تاريخ اسلام به شخصيت و سيره ايشان است.
نگاهي كه البته بخاطر فرا زماني و فرا مكاني بودن حضرت محدود به انسان آن روزگار نمي شود. اما شناخت آن در بستر زماني و مكاني خودش حائز اهميتي بسيار است.
- اينجا يثرب است، محله هاي فقيرنشيني كه حالا ريگ كوچه هايش همه عطر نام جديد خود را داد مي زنند. اينجا «مدينة النبي» است. كنار خانه ابو ايوب انصاري كه پيامبر بعد از هجرتش كه تا امروز مبدأ هجرت ماست منزل گرفته و قرار است مسجدي ساخته شود. نخستين مسجد، مي بينيد همه دست به كارند، مهاجر و انصار ندارد. كار است و كار عشق است و عشق.
... عمار ياسر است كه سرود و رجزها را مي شكند، پشتش از آن همه خشتي كه بر آن گذاشته اند خم شده؛ داد مي زند: يا رسول الله كشتند مرا، باور كنيد خودشان اين همه باري كه بر دوشم گذاشته اند را نمي كشند.
«هاي پسر سميه، اينها تو را نمي كشند، تو را آن دسته ستمكار خواهند كشت»
چه لبخندي مي زند اين مسلمان عاشق، شايد خاطر سميه و ياسر را به ياد آورده، دوباره همه سرگرم كارند تا ديوارهاي خانه خدا را بالا بياورند، علي(ع) رجز مي خواند.
لايستوي من يعمرالمساجدا/ يداب فيه قائماً و قاعدآً / و من يري عن الغبار حائراً _ هيچ گاه كسي كه با كوشش تمام در حال قيام و قعود به كار ساختمان مسجد مشغول است با كسي كه روي خود را از خاك و غبار مي گرداند برابر نيست.
عمار از زبان علي ياد مي گيرد و پشت سر هم تكرار مي كند، به كسي(1) بر مي خورد؛ رو به عمار مي گويد؛ اي پسر سميه! شنيدم چه گفتي به خدا قسم فكر كردم با عصايم بيني ات را خرد كنم.
پيامبر (ص) شنيد، برافروخت: «اينها را به عمار چه؟! او آنها را به بهشت مي خواند و آنها او را به آتش. عمار پوست ميان دو چشم و بيني من است...»
عمار، عمار، عمار ...
- مدينه در خطر است. يهود، بني وائل، قريش، بني غطفان. همه با هم متحد شده اند تا ديگر اسلام و مسلماني نباشد.
هنوز تلخي سايه شكست احد از سپاه سه هزار نفري قريش باقي است، كه ده هزار مرد جنگي به سوي مدينه روانه اند. خشكسالي است. آسيب پذيرترين منطقه شمال مدينه است. پيامبر(ص) به دنبال تدبيري با اصحاب مشورت مي كند.
سلمان كه پيامبر از بندگي و غلامي نجاتش داده پيشنهاد حفر خندق را مي دهد. نقشه حفر خندق كشيده شد و قرار است هر چند زرع را گروهي حفر كنند، سلمان با بازوان نيرومند خود مؤمنانه تلاش مي كند. مهاجر و انصار را خوش طبعي افتاده، هر گروه او را از آن خود مي دانند.
رسول الله مي بيند و مي شنود، لبخند مي زند و شانه سلمان را مانند دلش مي تكاند؛ «السلمان منا اهل البيت» - سلمان از خاندان ماست.
انگار تمام نخلستانهاي مدينه را به دهقان زاده پارسي بخشيده اند
سلمان، سلمان، سلمان...
- الله اكبر، الله اكبر، اشهدان لااله الاالله... سيل خروشان جمعيت چه عاشقانه از همه سو به سمت مكه سرازير است. چه كسي بر بام كعبه جرأت ايستادن كرده، اين بلال بن رباح سياهپوست است. غلام زاده اي كه سنگهاي داغ و تفتيده ظهر هنگام مكه چه بوسه ها كه بر بدنش نزده اند، وقتي كه مي خواستند از لات و منات و عزي بگويد و او احد، احد مي گفت. حالا نماز ظهر است و پيامبر او را بر بام كعبه مي خواند كه در گوش تمام تاريخ فرياد بزند، شهادت بر بزرگي و يگانگي خداوند را. خالدبن اسيد مي گويد: سپاس خداي را كه پدرم ابو عتاب زنده نبود تا اين روزگار را ببيند كه پسر رباح بر بام كعبه رود.
جبرييل دردهاي جاهلي آنان را براي پيامبر خبر آورد. پيامبر حرفشان را كه در غير حضور او گفته بودند به ايشان باز گفت؛ خالدبن اسيد، مسلمان شد و توبه كرد.
بلال، بلال، بلال...
- (و قديمي ترين بتي را كه عرب مي پرستيد، «مناب» بود و عرب به نام وي «عبد منات» و «زيد منات» نامگذاري مي كرد ... و همين منات است كه خداي (عزوجل) از او ياد كرده و فرموده است «و مناه الثالثه الاخري» و «منات» از آن هذيل و خزاعه بود و قريش و عرب همگي او را بزرگ مي شمردند و اين بزرگداشت همچنان ببود تا پيامبر(ص) در سال هشتم هجرت، همان سالي كه خداي تعالي مكه را برايش گشود... نگون سارش ساخت...)(2)
- شايد اين تحليل كه اگر پيامبر تمام تبليغ خود را مبني بر گسترش اسلام بر جمعيت اشراف و ثروتمندان بت مدار (و نه الزاماً بت پرست) مكه و اصولاً شبه جزيره عربستان متمركز مي كرد، اقبال بيشتري براي رواج اسلام پيدا مي شد، با توجه به تاريخ پرنشيب و فراز اسلام در آغاز سخن چندان قابل دفاع به حساب نيايد و حتي پرسش و طرح مسأله نيز نابخردانه تلقي شود اما با كمي تأمل در همان زواياي پرفراز و نشيب متوجه مي شويم كه حداقل طرح اين مسأله ما را به آگاهي بيشتر از سيره حضرت(ص) مي رساند.
صبح
Tuesday 25 July 2006, 07:42PM
اين كه برده سياه پوستي مانند بلال بن ابي رباح حبشي بر بام كعبه- كه عالي ترين و مقدس ترين مكان در نزد مسلمانان است- برود و نداي توحيد را فرياد بدارد، يا دهقان زاده جست جوگر حقيقت- سلمان فارسي- كه در تحري حقيقت به غلامي يهودي دچار شد، منا اهل البيت شود، يا كنيززاده اي چون عمار ياسر از قربت، پوست ميان دو چشم پيامبر خوانده شود.
و هزاران شاهد ديگر همه و همه گوياي تنها يك نكته مي تواند باشد كه كاركرد اصلي تبليغ و ترويج اسلام آن گونه كه پيامبر(ص) خواستند تمام اولويت خود را در پرورش و به دست آوردن افراد مكتبي و مومناني از اين دست مي داند.
تحليل اين كه مشركان اصلي مكه - كه منظور همان سركردگاني چون ابوجهل و ابوسفيان است وگرنه عوام مشركين كالانعام و بل هم اضل تابع نتيجه عملي تئوري بت مداري كه همان بت پرستي است، بودند - با تئوري بت مداري در اصل دغدغه وجودي حتي منات را هم نداشتند، نگاه زياد دقيقي را نيز نمي طلبد، چرا كه با فتح مكه و غير از فتوحات ديگر است كه سركردگان بت مدار كه ديگر حاصلي براي بت هاي خود نمي بينند با تسليمي كه نمايانگر اصل بي اعتقادي به توانايي بت هاست، مسلمان مي شوند و البته اسلامي كه به نوعي مي خواهند در اين دين نيز خدا همان بتي باشد كه از قبل آن بتوان به استثمار و استعمار از طريق حكومت خدا بر مردم پرداخت.
با اين اوصاف بت مداري اشراف مكه چيزي جز اسباب معيشت و سلطه انگاري يك شيء توتم شده- توسط اشراف مشرك مكه- نبود و اين خود مهمترين منافات را با به دست آوردن مكتب سلمان و بلال و عمار پروري دارد كه رسول الله(ص) در پي آن بود.
- گفتيم اشراف بت مدار مكه بعد از ناچاري و اين كه گريزي از نيروي قاهر مسلمانان صدر اسلام نداشتند، مزورانه رو به اسلام آوردند و اگرچه پيامبر(ص) با سياست «تأليف قلوب» و ... سعي در جذب بيشتر آنها كرد كه البته پرداختن و تحليل آن در «اين زمان» را بايد به «وقت دگر» گذارد. اما نكته اصلي در اين جاست كه اين گروه حتي با اسلام آوردن خود چه در زمان حيات مبارك پيامبر و چه بعد از رحلت ايشان- كه به نوعي مي توان گفت تازه آغاز دوره اي جديد بود- دست به بازخواني بت مدارانه خود از اسلام زد.
غزوه هايي كه گاه بعضي از سپاه از همان اواسط اردو برمي گشت، توطئه هاي مكرر ترور، پيمان شكني هاي متحدان كه به صراحت و در خفا دخالت ايادي داخلي در آن آشكار بود تا مخالفت صريح با فرماندهي اسامه بن زيد در روزهاي پاياني زندگي رسول الله(ص) از جمله نشانه هاي حركت اين گروه در زمان حيات پيامبر(ص) بود.
اما بلافاصله بعد از رحلت پيامبر ما شاهد باژگونه شدن حتي بعضي از ارزشهاي اصيل و نص اسلامي مي شويم و اين چيزي جز تلاش- اين بار آشكار- همان گروه نيست كه حتي توانستند بعضي از نهادهاي مرجع و حتي اجرايي را نيز از آن خود كنند و به اين ترتيب عمارها و سلمان ها و ابوذرها به عنوان اصلي ترين دستاوردهاي عيني روزگار رسالت پيامبر(ص) در انزواي خاموشي و كوشش مبارزه از الگو شدن خارج شده و نوعي از انحراف از همان رحلت پيامبر(ص) در جامعه اسلامي ريشه دواند كه خيلي زود نيز با آغاز حكومت معاويه تبديل به درختي تنومند و تنومندتر شده و باروري آن را در حكومت امويان و عباسيان به نظاره مي نشينيم.
در اينجا ذكر اين مسأله شايد بسيار قابل اهميت باشد كه تنها اين خط امامت است كه با وصل به جريان كر نبوت تكويني توانست ريشه هاي اصيل اسلام و باور و تفكر اسلامي را حفظ كند و محمدي(ص) را كه در پاسخ به علي از شيوه زندگي خود آن گونه توصيف مي كند كه گويي ذات خود اسلام است كه در وجود صاحب كرامت چراغ مصطفوي فروزان شده است با ولايت و امامت يگانه مي داند، وقتي حضرت مي فرمايند «معرفت، اندوخته من است. خرد، بنياد مذهب من است.» دوستي، اساس كار من است. شوق خنگ رهوار من است. ياد او مونس دل من است. اعتماد گنجينه من است. غم، رفيق من است. دانش سلاح من است. شكيبايي، رداي من است. رضا غنيمت من است. فقر، فخر من است. پارسايي پيشه من است. يقين توان من است. راستي، شفيع من است. پرستش، سرمايه كفايت من است. كوشش سرشت من است. نماز، شادي من است.»(3)
7- دقيقاً بعد از رحلت پيامبر است كه به قول سلمان با «انجام دادن و ندادن» (4) آن چه رسول الله از آنان در اشارات و حتي دستورات(5) مكرر خواسته بود، انحراف از معيار آن دسته از مسلمانان كه ذكرشان رفت به وضوح قابل تماشا شد و از آن نمونه است.
زناني كه پيامبر آنها را بركت و قره العين معرفي كرده، دست او را در غزوه ها و سريه ها و در موقعيت هاي اجتماعي درخور شخصيتش گرفته و با نزول سوره هايي اختصاصي براي آنان- سوره اي با عنوان اختصاصي مردان در قرآن مجيد وجود ندارد- نگاهي ديگر به او بخشيده شده است، درست ده سال بعد از رحلت پيامبر توسط حاكم مسلمين به حبس در خانه و بي خردي محكوم مي شود.
مي گويند براي موفقيت با زنت مشورت كن و برخلاف آن عمل نما و وقاحت به آن جا مي رسد كه حتي به بزرگ بانوي مقدس اسلام توهين شود و «بضعه رسول الله» آزرده شود. يا در مباحث ديگر نيز با مخالفت با احكام وضع شده توسط پيامبر، قضاوت هاي خارج از حدود و ثغور احكام اسلامي و گسترش فتوحات به هر قيمتي به اين انحراف بال و پر مي دادند.
منابع و مآخذ:
- بگذار به سيره ابن هشام، ما هم نام آن كس را ندانيم!؟!
- كتاب الاصنام، هاشم بن محمد كلبي- ترجمه جلالي نائيني ص 110
- محمد از ولادت تا وفات؛ دكتر علي شريعتي، دكتر سيدجعفر شهيدي ص 97 و ص 98
- سلمان فارسي بعد از شنيدن آنچه در سقيفه بني ساعده اتفاق افتاد: «كرديد و نكرديد»
- نمي دانم تا كي با اجتهاد در مقابل نص و تا چه قدر مي توان احاديث متواتر پيامبر را ارشادي خواند و مولوي ندانست
ارژنگ
Wednesday 26 July 2006, 11:06AM
:smile39: :smile07: :smile39: :smile07: :smile39: :smile07:
IRANIAN YOUTH CLUBS
vBulletin 5.5.3, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.