نمايش نسخه نهائي : دکتر علي شريعتي
amir251
Wednesday 16 October 2002, 09:09PM
بنام معشوق
سلام دوستانم
یه سوال دارم:
دکتر علی شریعتی که بود؟
.............................................
اگر موافق این اسلام! نبود چرا بنام او خیابان نام گذاشتند...اگر موافق این اسلام! بود چرا هیچ حرفی از او نیست؟
...........................
او 2 کاره بسیار مهم انجام داد که از هیچ کدام از آقایان ساخته نبود:
1-انتقال دین و مباحث دینی از مساجد به دانشگاهها
2-جلوگیری از کمونیست شدن جوانها در آن زمان که کفر بیداد میکرد
............................................
خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز خود چگونه مردن را خواهم آموخت
..............................................
کافیست همین یک جمله از او را درک کنیم.........باور کنید مشکلی نه اینجا خواهیم داشت نه آنجا..
...........................................
حتما کتاب : پدر و مادر ما متهمیم.. را بخوانید
SAFA
Wednesday 16 October 2002, 09:37PM
من هم آن كتاب را خوانده ام ... سالها پيش ... كتاب زيبائي است ... اما برادر من هر قدر بيشتر مطالغه كردم ... بيشتر متوجه ابعاد پيچيده انسانها شدم ... دكتر شريعتي هم يك انسان بود با تمام پيچيدگيهاي يك انسان ... اما زيركتر و جلو تر از زمان خويش و من و تو به عنوان مخاطب او نه بايد مانند بعضي راه انكار و تكفير او را بپيمائيم و نه او را چونان بتي بزرگ بپرستيم ... هر دو راه خبط است ... چون شريعتي ...شريعتي است ... با همه تيزبني هاي اجتماعي و اعتقادي اش و همه تندرويهاي بي موردش .... يادش گرامي باد
filsoofebahal
Thursday 17 October 2002, 12:20PM
با سلام به تمامي دوستان
من اين متن را و چند متن شبيه به اين را در سايت بگومگو (كه يك سايتي مثل همين ايران كلوپ است)گذاشتم. توضيح اينكه من اين متن را در تاپيكي كه بيش از 20 نفر در آن شركت داشتند نوشتم.
كه گويا آنها خوششان نيامد و گفتند شما به شخصيتها توهين ميكنيد و بعد از چند وقت تالار مذهب و فلسفه را بستند و اعلام كردند جو بدي بوجود آمده است.
ولي به هر حال من نظر خودم را درمورد شريعتي در اينجا هم مينويسم و اميدوارم كساني پيدا شوند كه در مورد آن فكر كنند و بحث خوبي را داشته باشيم شايد من هم چيز جديدي دستگيرم شود.
شريعتي چگوني موجودي است؟
دوستان عزيز من ميخواهم در اينجا مطلبي را بيان كنم كه مطمعنم به خيليها خوششان نخواهد آمد . پيشاپيش مرا ببخشيد.
اولا بايد بگويم كه من اكثر كتابهاي شريعتي را خوانده ام .
از نظر من شريعتي با زيركي خاص يك آدم باهوش و تحصيلكرده اقدام به تفسير قرآن و اسلام كرده و تقريبا ميتوان گفت اسلامي نو بوجود آورده. شريعتي بر اساس رويكرد فيلسوفهاي قرن بيستم اروپا كه رويكردي ايدئولوژيك ميباشد اقدام به بنيان گذاري يك ايدئولوژي انقلابي از اسلام ميكند كه سالها بعد به يكي از زيرساختهاي اصلي انقلاب ايران ميشود. اشتباهي كه ماركسها و انگلسها و فرويدها كردند و با هدف به خيال خودشان اصلاح جوامع و نجات طبقه كارگر و يا در مورد شريعتي نجات اسلام و شيعه و انسانيت ، بشر را به مهلكه اي خطرناكتر از پيش انداختند. اين ديدگاه من از نظر سياسي به شريعتي است : عوامفريبي كه خود را به مظلوميت ميزند و با قدرت كلام ، استفاده از نقطه ضعف ديني جامعه ، استفاده از قشر به اصطلاح تحصبلكرده و روشنفكر كه هر فكري را ميتوان با شعارهاي انقلابي و نو بر اساس علوم جديد به خوردشان داد ، همان خورده هايي از اسلام را كه براي اين مردم بدبخت باقي مانده بود را نابود ميكند. رويكرد شريعتي به اسلام رويكردي عقلي و انتقادي است . او به جاي اينكه قرآن را با توجه به احاديث و گفته هاي ائمه تفسير كند مينشيند و براي خودش سمبل سازي ميكند (مثل يونگ و اريك فروم و ... ), ميگويد اين شيطاني كه قرآن گفته منظورش هوش بشر است و از اين قبيل چيزها ... كه اگر هر آدمي با اين رويكرد به قرآن نگاه كند و بخواهد بنشيند و به راي خود قران را تفسير كند خدا ميداند كه چه دينهاي جديدي به ظهور خواهند رسيد (ميتوانيد به فصل فلسفه خلقت در كتاب انسان بي خود و يا كتابهاي ديگر شريعتي مراجعه كنيد . همچنين كتاب كوير را كه همه ميشناسند و داستاني را كه در آغاز شروع ميكند به گفتن همان فلسفه خلقت است كه صورت ادبي به آن داده است.)
ائمه ما به كرات در احاديثي كه از ايشان رسيده گفته اند كه قرآن كلام خداست و تنها كساني كه به علوم آن احاطه دارند ما هستيم . و يا هر كس به راي قرآن ر ا تفسير كند در دين خدا بدعت آورده و از دين خارج است . در ضمن بايد عرض كنم كه تك تك آيه هاي قرآن توسط ائمه تفسير شده اند. شما مي توانيد به جاي خواندن اين برداشتهاي عارفانه و صوفيانه مولوي و حافظ و شريعتي (يا اين موجود عجيب قمشه اي) و ... مستقيما به كلام ائمه مراجعه كنيد. چرا ما تفسير امام حسن عسگري را كنار بگذاريم و بريم ببينيم مولوي چي گفته؟
اين شريعتي كسي است كه سالها ذهن و فكر من را به خودش مشغول داشت و درنهايت فهميدم كه عجب كلاه گشادي سرم رفته.
من به همه شما توصيه ميكنم هر متني را كه ميخوانيد اگر چه زيبا باشد و دلنشين و هزاران نكته جالب در آن باشد ، برهزر باشيد كه شايد شيطاني با چهره اي به ظاهر زيبا در پس آن نباشد. به عقيده عده اي هر چيز زيبا خدايي است ولي من به همه شما اخطار ميدهم كه شيطان هم زيباست و هم اغواگر.
اگر آخوندها و عالمان ديني اين زمانه قشر عامي و ساده جامعه را خر ميكنند تا حكومتها سوارشان شوند ، شريعتي و امثال او قشر تحصيلكرده و دانشمند جامعه را خر ميكنند تا در جهت اهدافي پليدتر از مال مردم خوري حكومتهاي حاكم از آنها استفاده شود.
amir251
Thursday 17 October 2002, 09:51PM
[QUOTE]نوشته شده بوسيله filsoofebahal
[B]با سلام به تمامي دوستان
سلام دوست عزيز
لطف بفرماييد و مرجع حقيقي از ائمه ارائه دهيد برويم و مطالعه كنيم؟
مگر غير از اين است كه حدود 80% احاديث نقل شده توسط علماي اهل تسنن ميباشد؟
پس چه مرجع دست نخورده اي باقي ميماند؟
ضمنا اگر تفسير كردن قرآن توسط افراد دست بردن در محتوي آن است پس علامه طباطبايي هم مشرك است.
چون طبق نظر شخصيش تفسير كرده
يا علي.........
filsoofebahal
Tuesday 22 October 2002, 09:08PM
سلام امير
اول ببخشيد كه من نميتوانم زياد به اينجا سر بزنم.
همان طور كه شما گفتيد احاديث بسياري از ائمه نقل شده است كه صحت آنها مجهول ميباشد. به طور مثال اگر به كتاب بهار الانوار مراجعه كنيد بسياري از اين احاديث جعلي را خواهيد ديد. در حديث شناسي انواع مختلف حديثها وجود دارد از قبيل متواتر , قدسي و ضعيف كه اينها بر حسب اينكه چند نفر آنها را نقل كرده اند و آن كساني كه نقل كرده اند چه كساني بوده اند تقسيم بندي ميشود. اغلب حديثهاي متواتر حديثهايي است كه سني و شيعه هر دو گفته اند.
و در ضمن خود ائمه ميدانستند كه اين تحريفها انجام خواهد شد و به همين خاطر امام موسي بن جعفر گفته اند كه هرگاه از طرف ما دو حديث مختلف شنيديد, آنها را با قران مطابقت دهيد , هرگاه با قران و احاديث ديگر ما مشابهت داشت صحيح است والا باطل است.
در مورد مرجع هم ميتوانم بگويم كتاب اصول كافي يكي از مراجع معتبر و اصلي شيعه ميباشد كه ميتوانيد به آن مراجعه كنيد. و در مورد تفسير قرآن هم تفسير امام حسن عسگري موجود هست و هم تفسيرهاي روايي كه علما از احاديث جمع آوري كرده اند مانند تفسير جامع.
و اما در مورد علامه طباطبايي بايد بگويم كه بسياري از علما با ايشان مخالف بوده اند و هستند, و ايشان را بدعتگذار در دين ميدانند به اين معني كه از نظر عده اي كه من هم فكر ميكنم نظرشان صحيح است وارد كردن عرفان و فلسفه در تعاليم اسلامي كاري خطا و ايجاد انحراف در دين است.
من چون شايد وقت نكم به اينجا سر بزنم براي كساني كه علاقه داشته باشند يك كتاب معرفي ميكنم:
كتاب مكتب تفكيك نوشته (يادم نمياد)
اين كتاب درمورد اين مطلب است كه بايد راههاي مختلف شناختي از هم جدا شوند. در اين كتاب نويسنده بررسي ميكند كه عارفها چه ميگويند , فلاسفه چه ميگويند , قرآن و حديث چه ميگويد و كساني كه اين سه يا دوتاي آنها را با هم قاطي كرده آند چه ميگويند.
amir251
Wednesday 23 October 2002, 07:31PM
نوشته شده بوسيله filsoofebahal
سلام امير
اول ببخشيد كه من نميتوانم زياد به اينجا سر بزنم.
همان طور كه شما گفتيد احاديث بسياري از ائمه نقل شده است كه صحت آنها مجهول ميباشد. به طور مثال اگر به كتاب بهار الانوار مراجعه كنيد بسياري از اين احاديث جعلي را خواهيد ديد. در حديث شناسي انواع مختلف حديثها وجود دارد از قبيل متواتر , قدسي و ضعيف كه اينها بر حسب اينكه چند نفر آنها را نقل كرده اند و آن كساني كه نقل كرده اند چه كساني بوده اند تقسيم بندي ميشود. اغلب حديثهاي متواتر حديثهايي است كه سني و شيعه هر دو گفته اند.
و در ضمن خود ائمه ميدانستند كه اين تحريفها انجام خواهد شد و به همين خاطر امام موسي بن جعفر گفته اند كه هرگاه از طرف ما دو حديث مختلف شنيديد, آنها را با قران مطابقت دهيد , هرگاه با قران و احاديث ديگر ما مشابهت داشت صحيح است والا باطل است.
در مورد مرجع هم ميتوانم بگويم كتاب اصول كافي يكي از مراجع معتبر و اصلي شيعه ميباشد كه ميتوانيد به آن مراجعه كنيد. و در مورد تفسير قرآن هم تفسير امام حسن عسگري موجود هست و هم تفسيرهاي روايي كه علما از احاديث جمع آوري كرده اند مانند تفسير جامع.
و اما در مورد علامه طباطبايي بايد بگويم كه بسياري از علما با ايشان مخالف بوده اند و هستند, و ايشان را بدعتگذار در دين ميدانند به اين معني كه از نظر عده اي كه من هم فكر ميكنم نظرشان صحيح است وارد كردن عرفان و فلسفه در تعاليم اسلامي كاري خطا و ايجاد انحراف در دين است.
من چون شايد وقت نكم به اينجا سر بزنم براي كساني كه علاقه داشته باشند يك كتاب معرفي ميكنم:
كتاب مكتب تفكيك نوشته (يادم نمياد)
اين كتاب درمورد اين مطلب است كه بايد راههاي مختلف شناختي از هم جدا شوند. در اين كتاب نويسنده بررسي ميكند كه عارفها چه ميگويند , فلاسفه چه ميگويند , قرآن و حديث چه ميگويد و كساني كه اين سه يا دوتاي آنها را با هم قاطي كرده آند چه ميگويند.
سلام
صحت اصول كافي را چگونه اثبات ميكنيد؟:smile40:
chakad
Friday 25 October 2002, 11:25AM
سلام دوستان
از خوندن اين تاپيك خيلي لذت بردم,بحث جالبي
اما با نظر دوست فيلسوفمون موافق نيستم.براي اين چند تادليل دارم
اول اينكه در اون سالها دكتر تاثير زيادي در جذب جوانان به سمت انقلاب داشتند.من افراد مذهبي زيادي رو ميشناسم كه در ابتدا با كتابهاي دكتر به سمت دين و حجاب و... گرايش پيدا كردند.اگر دكتر شريعتي با افكار شيطاني اين مطالب رو مينوشت مسلما نمي توانست باني خير شود واين تاثير رو بگذارد.در ادامه دكتر شريعتي رو از زبان دو بزرگ بيان ميكنم:
شهيد دكتر مصطفي چمران در هنگام خاكسپاري شريعتي:"اي علي شايد تعجب كني,اگر بگويم كه همين هفته گذشته كه به محور جنگ بنت جبل رفته بودم...فقط يك كتاب برده بودم و آن كوير تو بود ,كويري كه يك عالم معني و غناداشت....
اي علي!ياد تو گفته هاي تو براي من نوعي نماز است كه مرا به خدا نزديكتر مي كند.تو اي علي در تمام نمازهاي مخلصانه ما حضور داري..."
(از كتاب چهرهاي درخشان)
نميدونم كتاب"شريعتي جستجوگري در مسير شدن",نوشته شهيد دكتر بهشتي رو خونديد يا نه(كتاب جالبي)
در بخشي از كتاب اومده(از زبان دكتر بهشتي):"دكتر از ديد من ,از انديشه آميخته به مكتب هاي اروپاييّّ و نو,يا عرفان ايران زمين و هند,يا آميزه هاي ديگر,همواره به سوي شناخت اسلام زنده سازنده پيشبرنده خالص تر حركت ميكرد.و اين حركت مرهون ذهن وقاد,روح جستجوگر ,...وتلاش كم نظير شبانه روزي او در راه فهميدن و فهماندن بود,..."
البته اگر دوست فيلسوف بزرگ اين دو شخصيت رو قبول داشته باشن, چون ظاهرا ايشون امام خميني رو هم قبول ندارند.
يا علي مددي
alirezafarzan
Monday 25 November 2002, 05:48AM
salam dr shriati motefakere filsofi bod ke dar oje khfaghan sokot nakard va eslame 1400 sale pish ra motabeghe zaman roshan kard va ye ki az hezar jomle zibaye ishan ( agar tanha tarin tanha shavam baz ham khoda hast)
respina
Tuesday 4 September 2007, 02:24PM
سلام
من يه تازه واردم كه فقط به عشق بحث و گفتگو در مورد اين چهره هاي بزرگ وماندگار در اين تالار عضو شدم. بنده به شخصه با شخصيت پرستي مخالفم چون خود دكتر هم با شريعتيسم مخالف بود. به اعتقاد من بايد كتابها و مطالب ايشون رو مطالعه كرد ودر مورد اونها نظر داد كه اگر كسي با بي طرفي تمام كتابهاي ايشون رو مطالعه كنه حتما بهره مي بره.
با خوندن كتاب شيعه تازه مي فهمي كه شيعه يعني چه و رسالت شيعيان جهان چيست يا كتابهايي مثل "آري اينچنين بود برادر"و"پدر مادر ما متهميم" "ابوذر" فاطمه فاطمه است" " نيايش "بيانگر روح بلند و فكر روشن اين انسان آزاده است.شريعتي مطالبي بيان كرد كه هيچ كس قدرت بيانش رو نداشت.
به قول شهيد مطهري :" بعضي مقالات دكتر شريعتي و از جمله «زن در چشم و دل محمد (ص) » را هيچ يك از ما نمي توانستيم بگوييم."شريعت مطهرص9
شريعتي يك عامي نبود كه بتوان به آساني در موردش به اين تندي قضاوت كرد.
وقتي حاج سيد احمد خميني(ره) در مورد شريعتي اينطور مي فرمايند: "خدمات ايشان چيزي نبود كه حالا من بخواهم راجع به آن صحبت كنم ، براي اينكه ايشان واقعا معلم انقلاب بودند و هستند.ايشان بزرگترين فردي هستند كه رابط بين دانشگاه و حوزه شدند.بزرگترين فردي بودند كه با كتابهي خودشان،اسلام را ،همان اسلام واقعي را به ما و جامعه عرضه كردند." كدامين راه سوم!؟ص22
البته رهبر هم بر اين معتقدند كه كه شريعتي بر خلاف آن چه همگان تصور مي كنند، يك چهره ي همچنان مظلوم است و اين بدليل طرفداران و مخالفان اوست.
يا حق
m_raadi
Tuesday 4 September 2007, 08:23PM
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام
انشاءالله حال دوستان خوب باشد.
بنده کاری به دکتر شریعتی ندارم و بحث در مورد ایشان را به دیگر دوستان محول می کنم تنها دلیلش هم بی اطلاعی از اکثر آثار ایشان و بی اطلاعی از اکثر وقایعی است که به ایشان مربوط می شود.
اما راجع به سخنان این دوستمان که گفتند: «ائمه ما به كرات در احاديثي كه از ايشان رسيده گفته اند كه قرآن كلام خداست و تنهاكساني كه به علوم آن احاطه دارند ما هستيم . و يا هر كس به راي قرآن ر ا تفسير كنددر دين خدا بدعت آورده و از دين خارج است»
اگر بفرمایند ائمه ما در کدام حدیث گفته اند تنها قرآن را ما می فهمیم و تنها ما کلمات قرآن را می توانیم درک کنیم ممنون می شوم. بله درست است در متشابهات قرآن، ائمه (ع) ما را به مفاهیم اصلی می رسانند (البته با دلیل و استنباط) اما اینکه فهم ظاهری و ابتدایی قرآن منحصر به ائمه (ع) باشد چنین چیزی در فرهنگ ما وجود ندارد. بلکه بلعکس قرآن خود را چنین معرفی می کند: «... بلسان عربی مبین» (النحل: 103؛ همچنین الشعرا: 195) به زبان عربی شیوا، یعنی قرآن به زبان عربی است و زبان عربی را هم که روشن و بدون ابهام است و هرکس می تواند آنرا بفهمد.
همچنین بعضی احادیث ما می گوید که هرگاه احادیثی از ما به شما رسید با قرآن تطبیق دهید اگر مخالفت نداشت آن را اخذ کنید (وسائل الشیعه، ج 27، ص 118) و این دوست عزیزمان هم که به وجود چنین احادیثی اعتراف کرده اند، پس حتماً ما قرآن را در حد معانی اولیه و ظاهری و مورد نظر می توانیم بفهمیم که ائمه (ع) به ما دستور داده اند احادیث ما را با قرآن بسنجید و اگر ما قرآن را نفهمیم پس چگونه ائمه (ع) به ما دستور سنجیدن احادیث با قرآن را داده اند؟!
بنده فکر می کنم این دوست عزیز ما گرفتار «اخباری گری» شده اند و انشاءالله با مطالعه بیشتر از این گروه دور شوند و به کلام ائمه (ع) و قرآن رجوع کنند.
اما راجع به این گفته دوست عزیزمان که « چرا ما تفسير امام حسن عسگري را كنار بگذاريم و بريم ببينيم مولوي چي گفته؟»
ای کاش این دوست گرامی ما کمی مطالعه و تحقیق در این زمینه انجام می دادند و به این سرعت و بدون علم در این موارد اظهار نظر نمی کردند.
کتاب تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (ع) از نظر علمای مذهب که زمینه رجال و بررسی روایات خبره بوده اند، ارزش و اعتباری ندارد. عالم کم نظیر شیعه علامه حلی این کتاب را سراسر مجعول می داند (خصالة الرجال، ص 257) همچنین سند این کتاب مورد خدشه است. و به نظر اهل تحقیق بسیاری از مطالب آن با کتاب خدا و روایات قطعی از اهل بیت (ع) و مسلمات تاریخی تعارض دارد.
مثلاً در این کتاب (در ضمن تفسیر آیه 100سوره بقره) آمده است که پیامبر (ص) به ابوبکر فرمود: «خداوند تو را نسبت به من به منزلۀ سمع و بصر و رأس در برابر جسد و به منزلۀ روح در بدن قرار داد.» (بررسی صحت و اعتبار روایات تفسیر منسوب به امام حسن عسکری، ص 231) چنین مطلبی حتی در کتب اهل سنت هم وجود ندارد. و موارد بسیار دیگر که بخاطر خلاصه نویسی از گفتن آن خودداری می کنیم.
باید به این دوست عزیزمان بگوییم اعتبار این تفسیر در حد همان داستان ها و افسانه های مولوی است.
اما در مورد کتاب کافی که ایشان آن را مرجع معتبر تلقی کرده است باید بگوییم اهل فن می دانند بیش از نیمی از روایات این کتاب معتبر نیست. شهید ثانی از 16122 حدیث موجود در کافی 9485 حدیث آن را ضعیف می شمارد. (تاریخ عمومی حدیث، ص 367) علامه مجلسی در مرآة العقول مجموعه احادیث کتاب الحجة اصول کافی که از نظر سند معتبر است را 236و بقیه احادیث که از نظر سند نا معتبرند را 726 حدیث می داند. (غلو، در آمدی بر افکار و عقاید غالیان در دین، ص 63 و 64) در نتیجه اخبار کافی نیز مانند کتاب بحار الانوار که مورد اعتراض دوستمان قرار گرفته بود باید بررسی شود و صحیح و ضعیفش مشخص شود.
و اما در مورد علامه طباطبایی (ره) که ایشان گفته اند: « اما در مورد علامه طباطبايي بايد بگويم كه بسياري از علما با ايشان مخالف بوده اندو هستند, و ايشان را بدعتگذار در دين ميدانند به اين معني كه از نظر عده اي كه منهم فكر ميكنم نظرشان صحيح است وارد كردن عرفان و فلسفه در تعاليم اسلامي كاري خطا وايجاد انحراف در دين است.»
ایشان باید بدانند که این اظهار نظر بدون تحقیق نیازمند جوابگویی در آخرت است. از نظر شما باید امام خمینی نیز بدعت گذار در دین باشد. همچنین آیت الله بروجردی که رضایت به ادامه دادن درس فلسفه علامه طباطبایی داده اند باید بدعت گذار در دین باشد. (مهر تابان، تحت عنوان پيام آية الله بروجردي به علاّمه و جواب ايشانPAGEREF _Toc70323234 \h49 (http://www.maarefislam.com/doreholomvamaarefislam/bookscontent/mehretaban/mehretaabaan4.htm#_Toc70313130)) اگر منظور این دوست عزیزمان از وارد کردن فلسفه در دین، همان مباحث عقلی است که از بدیهیات و مسلمات شروع شده و قضایا و مطالبی را اثبات می کند، پس آیات قرآن که به تعقل دستور می دهد و همچنین خطبه اول نهج البلاغه و روایات در باب عقل در کتاب کافی و مناظرات منسوب به ائمه (ع) و ... نیز باید از نظر ایشان بدعت در دین باشد.
بنده خواهشمندم نام آن عده که علامه طباطبایی را بخاطر فلسفه بدعت گذار نامیده اند را اگر اهل علم هستند نام ببرید تا بدانیم چه کسانی مخالف قرآن و ائمه (ع) و تعقل هستند.
حرف آخر: امیدوارم دوست عزیزم جناب filsoofebahal (http://www.iranclubs.net/forums/member.php?u=252)با مطالعه بیشتر و با درک صحیح تر به مباحث بپردازند و انشاءالله بدون تحقیق و فکر مطالبی را بیان نکنند که لسان المومن من رواء قلبه و انّ قلب المنافق من وراء لسانه لان المومن اذا اراد ان یتکلم بکلام تدبره فی نفسه ...» (نهج البلاغه، خطبه 176) همانا زبان مومن در پسِ قلب او و قلب منافق از پسِ زبان اوست. زیرا مومن هرگاه بخواهد سخنی بگوید می اندیشد.
با تشکر --- m_raadi
MSR
Tuesday 4 September 2007, 08:42PM
شايد تمام عقايد دكتر شريعتي درست نباشد اما ايشان پايه گذار يك ديد تازه به مذهب تشيع شد و ما را متوجه بدعت هاي بوجود امده در تشيع كرد.به نظر من امروزه نياز بيشتري به تفكر شريعتي وجود دارد
با نگاه به همين تالار دين ودنيا و ديدن تفكر بعضي افراد كه خود را شديدا مذهبي و دوستدار اهلبيت مي دانند مي توان به اهميت اين موضوع پي برد.
149
Wednesday 5 September 2007, 01:06AM
این لینک برای شناخت بیشتر دکتر شریعتی واثاروی:[]
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA% DB%8C
149
Wednesday 5 September 2007, 01:35AM
http://www.iranclubs.org/forums/%C3%99%C2%86%C3%98%C2%B3%C3%98%C2%A7%C3%99%C2%86%2 0%C3%98%C2%A8%C3%98%C2%A7%20%C3%98%C2%BA%C3%98%C2% B1%C3%99%C2%88%C3%98%C2%B1%20%C3%99%C2%85%C3%9B%C2 %8C%C3%A2%C2%80%C2%8C%C3%98%C2%AA%C3%98%C2%A7%C3%9 8%C2%B2%C3%98%C2%AF%C3%98%C2%8C%20%C3%98%C2%A8%C3% 98%C2%A7%20%C3%98%C2%AF%C3%98%C2%B1%C3%99%C2%88%C3 %98%C2%BA%20%C3%99%C2%85%C3%9B%C2%8C%C3%A2%C2%80%C 2%8C%C3%98%C2%A8%C3%98%C2%A7%C3%98%C2%B2%C3%98%C2% AF%20%C3%99%C2%88%20%C3%98%C2%A8%C3%98%C2%A7%20%C3 %98%C2%B9%C3%98%C2%B4%C3%99%C2%82%20%C3%99%C2%85%C 3%9B%C2%8C%C3%A2%C2%80%C2%8C%C3%99%C2%85%C3%9B%C2% 8C%C3%98%C2%B1%C3%98%C2%AFhttp://www.iranclubs.org/forums/%C3%99%C2%86%C3%98%C2%B3%C3%98%C2%A7%C3%99%C2%86%2 0%C3%98%C2%A8%C3%98%C2%A7%20%C3%98%C2%BA%C3%98%C2% B1%C3%99%C2%88%C3%98%C2%B1%20%C3%99%C2%85%C3%9B%C2 %8C%C3%A2%C2%80%C2%8C%C3%98%C2%AA%C3%98%C2%A7%C3%9 8%C2%B2%C3%98%C2%AF%C3%98%C2%8C%20%C3%98%C2%A8%C3% 98%C2%A7%20%C3%98%C2%AF%C3%98%C2%B1%C3%99%C2%88%C3 %98%C2%BA%20%C3%99%C2%85%C3%9B%C2%8C%C3%A2%C2%80%C 2%8C%C3%98%C2%A8%C3%98%C2%A7%C3%98%C2%B2%C3%98%C2% AF%20%C3%99%C2%88%20%C3%98%C2%A8%C3%98%C2%A7%20%C3 %98%C2%B9%C3%98%C2%B4%C3%99%C2%82%20%C3%99%C2%85%C 3%9B%C2%8C%C3%A2%C2%80%C2%8C%C3%99%C2%85%C3%9B%C2% 8C%C3%98%C2%B1%C3%98%C2%AF
seyyed.reza
Monday 21 April 2008, 11:24PM
دوستان عزیز با عرض سلام
با عرض شرمندگی
پس از مدت ها غیبت به تالار گفتمان ایرانیان برگشتم
استاد مرتضی مطهری در رابطه با دکتر شریعتی بر این عقیده اند که برخی نوشته های ایشان به سمت و سوی انحراف کشانده شدند و حتی در برخی از نوشته ها تاکید کرده بودند که معانی شرک و کفر آشکار گردیده است
شهید مطهری در طی تذکری به دکتر از ایشان می خواهند تا نوشته های مورد نظر در کتبشان را اصلاح نمایند ولی دکتر به این مساله تن نمی دهد و شهید مطهری در طی تذکر رسمی به ایشان اینگونه خطاب می کند که در صورتی که این اصلاحات قبل از چاپ صورت نگیرد کلیه معنای و مفاهیم متون مورد نظر را افشا و اشکار می سازد.........
دکتر شریعتی که با این تذکر شهید مطهری مانعی را بر سر راه خود دیده بود پس از مدتی حاضر شد نماینده خویش را به محضر استاد مطهری فرستاده و متون مورد نظر را مطابق نظر علامه مطهری اصلاح نمایند و کتب حاضر دکتر شریعتی حاصل نظارت و ویرایش علامه مطهری است و نسخه های اصلی آن در دسترس نمی باشند
3Reza
Wednesday 23 April 2008, 10:31AM
سلام
من خیلی دکتر رو دوستش دارم و همیشه سعی میکنم که با اندیشه های دکتر زندگی کنم. البته سعی میکنم!
master00
Wednesday 23 April 2008, 10:46AM
به نظر من ایشون از جمله تاثیر گذارترین ها بودن...لطفا این بحثو دامه بدید منم کمک میکنم..:smile07:
هستي
Thursday 24 April 2008, 10:30AM
دوستان عزیز با عرض سلام
با عرض شرمندگی
پس از مدت ها غیبت به تالار گفتمان ایرانیان برگشتم
استاد مرتضی مطهری در رابطه با دکتر شریعتی بر این عقیده اند که برخی نوشته های ایشان به سمت و سوی انحراف کشانده شدند و حتی در برخی از نوشته ها تاکید کرده بودند که معانی شرک و کفر آشکار گردیده است
شهید مطهری در طی تذکری به دکتر از ایشان می خواهند تا نوشته های مورد نظر در کتبشان را اصلاح نمایند ولی دکتر به این مساله تن نمی دهد و شهید مطهری در طی تذکر رسمی به ایشان اینگونه خطاب می کند که در صورتی که این اصلاحات قبل از چاپ صورت نگیرد کلیه معنای و مفاهیم متون مورد نظر را افشا و اشکار می سازد.........
دکتر شریعتی که با این تذکر شهید مطهری مانعی را بر سر راه خود دیده بود پس از مدتی حاضر شد نماینده خویش را به محضر استاد مطهری فرستاده و متون مورد نظر را مطابق نظر علامه مطهری اصلاح نمایند و کتب حاضر دکتر شریعتی حاصل نظارت و ویرایش علامه مطهری است و نسخه های اصلی آن در دسترس نمی باشند
بسمه تعالی
اشکال استاد مطهری در بعضی برداشتهای ایشان از کتاب اسلام شناسی وی بوده است نه همه نوشته ها.
رهبر انقلاب(ايت الله خامنه اي) در باره شريعتي قبلا در يك گفتگوي چند صفحه اي نظراتي دارند كه من جملاتي از ان را مي اورم:
بنظر من شريعتي برخلاف انچه همگان تصور مي كنند يك جهره همچنان مظلوم است واين بدليل طرفداران ومخالفان اوست.
مخالفان به اشتباهات دكتر شريعتي تمسك مي كنند واين موجب مي شود كه نقاط مثبتي را كه در او بود نبينند.بي گمان اواشتباهاتي داشت . اما برجستگي وزيبايي هايي هم برخوردار بود.
اما ظلم طرفداران شريعتي به او كمتر از ظلم مخالفانش نبود
انها در مقابل مخالفان صف ارايي كردند وسعي كردند او را يك موجود مطلق كنند.ودر حقيقت شريعتي را سنگري كردند براي كوبيدن ديگران.
از او سوء استفاده سياسي كردند براي مقاصد سياسي.
که البته در جای دیگری هم مفصل تر بحث کرده اند که بعدا می اورم.
noor-alzahra
Thursday 24 April 2008, 10:56AM
سلام
متاسفانه بی انصافی در مورد دکتر شریعنی زیاد هست ولی اون چیزی که صد در صد در مورد دکتر شریعتی میشه گفت ایشون اشتباعات غیر قابل انکاری داشتند که منشات گرفته از تحصیلاتشون در غرب هست.من با یک واسطه از ایت الله خامنه ای نقل قول میکنم.ایشون در جمع دانشجویان در سال 1377 فرموده بودند اقای شریعتی گاهی اوقات صحبت هایی میکردند که بدون اطلاعات کافی از دین بود ایشان می فرمودند روزی در مشهد ایشان سخنرانی داشتند.فردای ان روز در ملاقاتی که با من داشتند من با دلیل و برهان برای ایشان توضیح دادم که قسمتی از سخنرانی ایشان اشتباه بوده است و فقط ایشان در جواب من گفتند کاش من دیروز شما را دیده بود.این گفتار اقای شریعتی فقط یه چیز رو میرسونه و اونم نگاه بالای ایشان به دین وصاحب نظران هست و این که بسیار راحت اشتباهشان را میپذیرفتند.حالا چرا بعضیا میگند ایشون به تذکر اقای مطهری گوش نکردند بسی جای تامل داره.
hasan32
Thursday 24 April 2008, 11:43AM
Dr Shariati was, is and will be a great man in Iran's history
سلیمی
Thursday 24 April 2008, 03:29PM
خسته نباشید. ممنون از ایجاد این تایپک.
منم از طرفداران دکتر هستم ولی قبول دارم که ایشون نیز مانند هر انسان دیگری دارای اشتباهاتی هستند. بنابراین سعی میکنم با چشمانی باز هوادار ایشون باشم.
3Reza
Thursday 24 April 2008, 05:43PM
دکتر دین رو با شکلی که واقعا دین است مطرح کرد! مثلا کتاب « مسئولیت شیعه بودن» واقعا کتابی هست که آدم رو مجذوب میکنه!
سلیمی
Friday 25 April 2008, 03:10PM
اینکه میگن دکتر دین رو از طریق افراد غربی شناخت رو من اصلا قبول ندارم چون پدر ایشون در ان زمان یکی از بزرگترین عالمان دین بود.
محمّد
Saturday 26 April 2008, 09:32AM
اينکه ميگن دکتر دين رو از طريق افراد غربي شناخت رو من اصلا قبول ندارم چون پدر ايشون در ان زمان يکي از بزرگترين عالمان دين بود.
سليمي جان, پدر ايشون يک آخوند بود ولي عالم بزرگ دين نبود.
سلیمی
Saturday 26 April 2008, 12:56PM
چه طور این رو میگین؟
من در مطلبی خوندم که اقای بروجردی بعد از ملاقات با ایشون شعر معروف مولوی رو میخونن که مضمونش اینه" قران را عاقلان میخوانند و پوست ان در دست افراد نادان باقی میماند" به این معنا که ایشون از افرادی هستند که از قران معناهایی درک میکنند که همه افراد قادر به درک ان نیستند.
و البته برگزاری یادمان های مختلف برای ایشون در مراکز دانشگاهی بر این امر صحه میگذارد.
3Reza
Wednesday 30 April 2008, 07:36AM
زندگینامه
تاريخ نشان داده است كه ميان شرايط اجتماعي و تكامل انديشه روشنفكران تاثير متقابلي حكمفرماست. معمولاً يك روشنفكر حساس و صادق در يك محيط غيرانساني احساس خفگي ميكند و عليه نابرابري و استثمار دست به طغيان ميزند. او با نيروي انديشهاش كه از طريق سخن گفتن و نوشتن بيان ميشود، عليه سيستم فاسد جامعهاش اعلان «جهاد» ميكند. واضح است كه اين وظيفه چندان ساده به نظر نميرسد، چرا كه متضمن رويارويي شديد ميان يك سيستم پرقدرت مادي و يك انديشه به ظاهر ضعيف است. با همه اينها، صحيفة تاريخ پرصفحة بشريت نمونههاي بسياري را شاهد است كه در اين روياروييها، يك انديشه تنها، هنگامي كه قادر به بسيج تودهها گردد، همة سدها و موانع را از سر راه برداشته و بر بزرگترين قدرت مادي نهفته در يك انسان يا يك سيستم نيرومند، فائق مي آيد. تقريباً همة ملتها داراي يك چنين مردان بانفوذ انديشمندي درميان خود بودهاند. ايران با فرهنگ و تمدّن غني و باشكوه خود، انديشمنداني به جهان تقديم كرده است كه نه تنها بر ايرانيان، بلكه بر انديشه بشريت تاثير عميقي بجاي گذاشتهاند. دكتر علي شريعتي يكي از اين روشنفكران چند بعدي است كه نامش در كنار بزرگاني چون فرانتس فانون، ژان پل سارتر، ژاك برك، گورويچ، آلبر كامو و لوئي ماسينيون كه بر قلمرو انديشههاي جهانيان حاكم بودهاند، ثبت است.
دكتر شريعتي اساساً يك متفكر، يك معلم، يك مبلغ، و يك مبارز بود. او بعنوان محصول پاك و مؤمن عصر و زمان خود، كاشف راه و زندگي جديدي بود كه تنها به ايران محدود نميشد، و به همين دليل از ديگر متفكراني كه بر افكار عمومي در ايران تاثير گذاشتند، متمايز بود. شريعتي در اوضاع اجتماعي ـ سياسي معاصر خود يك شورشگر، يك اصلاحطلب و يك «مجاهد» بحساب ميآمد، اما روحيه مخالفت و سركشي او از پوچگرايي و نيهيليسم ناشي نميشد، بلكه برعكس شناخت آگاهانه مشكلات واقعي ايرانيان و بويژه نسل جوان، روح شريعتي را برانگيخت. برتر و بالاتر از هرچيز، او رنج عميقي از بدبختي و سرنوشت مصيبتبار نوع انسان ميكشيد. سرمايههاي او در اين مسير خوفناك ذهن فعال، ديد و برداشت تشخيصگرايانه، و گنجينه آگاهي و شناختي بود كه از مكاتب فكري و عملي گوناگون گردآورده بود. شگفتانگيز نيست كه شريعتي با برخورداري از ان مواهب و استعدادات، در سه صحنة مذهب، جامعهشناسي و سياست به منظور ارائه سنتزي ميان ارزشهاي سنتي و ارزشهاي جديد، ظاهر شد، و شرافت انساني و خير اجتماعي را سرلوحة اهداف نهائي خود قرار داد.
براي ارزيابي درست شخصيت و ماهيت انديشههاي شريعتي، بايد نگاهي به محيط خانوادگي و اجتماعي او كه بدون شك در شكلگيري جريان فكري شريعتي جوان نقش برجستهاي داشت، بيفكنيم. او اولين نسل دانشمند تبار خود نبود، و تحت تاثير سنتهاي خانوادهاش، بويژه پدرش محمدتقي شريعتي، قرار گرفت. پدربزرگش «آخوند حكيم» و عموي پدرش «عادل نيشابوري» از علماء و دانشمندان بسيار برجسته فقه، فلسفه و ادب بشمار ميآمدند. خاندان او تنها يك ملاي روضهخوان نبودند، بلكه مبارزان و مجاهداني فعال بودند كه در راه ايمان و وجدان بشري مبارزه كردهاند. پدرش «كانون نشر حقايق اسلامي» مشهد را بنيان نهاد و از مبتكرين و آغازگران جنبش نوين اسلامي بحساب ميآيد.
علي شريعتي در سوم آذرماه سال 1312 در مزينان، يك روستاي سنتي كوچك، كنار كوير، در نزديكي مشهد ديده به جهان گشود. گرچه پدرش نخستين معلم او بحساب ميآمد، اما او در سيستم آموزشي جديد در دبيرستانهاي ابنيمين و فردوسي مشهد هم تحصيل نمود، و در اين مراحل زبان عربي و فرانسه را نيز آموخت. علي با داشتن گرايش تدريس، به دانشسراي تربيت معلم وارد شد و پس از دوسال مدرك مربيگري گرفت. بدين ترتيب در سن 18 سالگي شغل معلمي را آغاز نمود كه تا پايان عمر عاشق اين شغل بود. در ادامة تحصيلات آكادميك، در سال 1337 از دانشگاه مشهد با احراز رتبة ممتاز با مدرك ليسانس ادبيات فارغالتحصيل شد. عطش پايانناپذير او براي كسب دانش و آگاهي بيشتر هنگامي به اوج خود رسيد كه توانست با استفاده از بورس تحصيلي، از دانشگاه سوربن پذيرش بگيرد. پنج سال بعدي اقامت او در پاريس شايد سازندهترين و مهمترين دوران گسترش و تعميق دانش و ديدگاه اجتماعي و فلسفي او بحساب ميآمد. مطالعه انديشههاي گوناگون فيلسوفان و نويسندگان جديد و علاوه بر اين همكاري شخصياش با بعضي از آنها باعث شد تا به تفكر بپردازد و انديشههاي جديدي از خود ابداع كند. در سال 1342، در جامعهشناسي و تاريخ اديان، يعني مهمترين موضوعات مورد علاقهاش دكتري گرفت. پس از آن او دانش و آگاهي خود را در راه تحليل مشكلات سياسي ـ اجتماعي مردم و كشورش بكار برد و راه حل جديدي ارائه داد.
علي شريعتي در دوران نوجواني دردها، غمها، رنجها، بدبختيها و محروميتهاي مستضعفين را احساس كرد و خود نيز آنها را تجربه نمود. محيط اجتماعي دوران نوجوانياش با بيسوادي، خرافات، فقر، ستم، استبداد، سلطه خارجي و استثمار آميخته بود. بيتوجهي دولت نسبت به فقر، و ايجاد يك سيستم غيرعادلانه، تاثير عميقي بر ذهن اثرپذير او بجاي گذاشت و باعث شد نفرت عميقي نسبت به اين سيستم پيدا كند.
علي شريعتي تا دوران جوانياش شاهد اوضاع نابسامان دو پادشاه سلسله پهلوي بود كه اقداماتشان كشور را به جانب اسارت سوق ميداد و مردم ايران را از سنتهاي قومي، فرهنگي و ارزشهاي خود بيگانه ميكرد. تا اين زمان، در نظام رسمي ارباب و رعيتي نسلي پرورش يافته بود كه به نحو عميقي مجذوب غرب و برخي از ايدئولوژيهاي مسلط آن شده بود. جوانان تحصيلكرده در اثر همين گرايشات تماس خود را با مذهب قطع كرده بودند. در دهة 30، هنگامي كه شاه و دولت او در ايران برنامة اصلاحات وسيع را آغاز كردند و عمداً ايرانيان جوان و تحصيلكرده را با پيشنهاد مشاغل جديد و همكاري با سيستم، به غير مذهبي بودن، تشويق ميكردند، دكتر علي شريعتي با دانش و آگاهي عميقي كه از گرايشات و انديشههاي جديد داشت، در جهت مخالف اين جريان گام برداشت و اسلام را محور اصلي موضوع تعاليم خود قرار داد. او از همان آغاز دوران معلمياش، و نيز در زماني كه هنوز نوجواني بيش نبود، نيروي خود را در راه تبليغ منطقي، علمي و مترقي اسلام صرف كرد. اين جنبه از زندگي او با تحولاتي همراه بود كه اولين و نخستين مرحلة آن با دوران دكتر محمّد مصدق همزمان شد كه طي آن ايرانيان ناسيوناليست و ضدامپرياليست سر برافراشته و كوشش كردند برتري خود را به اثبات رسانند. علي به همراه پدرش در مشهد، فعالانه در نبرد سياسي عليه نفوذ و سلطه بيگانه درگير شد. آنها در كانون نشر حقايق اسلامي، تعاليم قرآني را تفسير مينمودند و عميقاً مورد بحث و بررسي قرار ميدادند. علي شريعتي يكي از معلمان كانون بود و سخنرانيها و نوشتههايش توجه شديد تودهها و روشنفكران را جذب كرد.
به دنبال سقوط و خلع دكتر مصدق، شريعتي از پيرامون به مركز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملي به رهبري آيتالله سيد محمود طالقاني، مهندس مهدي بازرگان و استاد يدالله سحابي پيوست. علي شريعتي يكي از سخنگويان و فعالان آتشين اين نهضت عليه سلطه و استثمار غرب در ايران بود. فعاليتهاي بيدارگرانهاش باعث دستگيري او در سال 1336 و انتقال فورياش به زندان قزلقلعه در تهران به مدت هشت ماه شد.
پس از قبول شدن در بورس تحصيلي، علي شريعتي براي مدتي دست از فعاليتهاي سياسي كشيد و براي ادامه تحصيلات عاليه به فرانسه رفت. او از اين دوران براي مطالعه جدي و نيز فعاليت علني سياسي در راه احقاق حقوق بشر و آزادي دموكراتيك در ايران، بهرهبرداري خوبي كرد. وي اندكي پس از رسيدن به پاريس به گروه فعالان ايراني نظير ابراهم يزدي، ابوالحسن بنيصدر، صادق قطبزاده و مصطفي چمران پيوست و در سال 1338 سازماني بنام «نهضت آزادي ايران» (بخش خارج از كشور) بنيان گذاشته شد. حدود دو سال بعد شريعتي دو جبهه تحت نامهاي جبهه ملي ايران در آمريكا و جبهه ملي ايران در اروپا را تأسيس كرد. در جريان كنگرة جبهه ملي در ويسبادن (جمهوري آلمان فدرال) در اوت 1962، شريعتي با توجه به قدرت فكري و قلمياش، بعنوان سردبير روزنامه فارسيزبان جديدالانتشار ايراني در اروپا يعني «ايران آزاد» انتخاب شد. اولين شماره اين نشريه در 15 نوامبر 1962 منتشر گرديد. اين نشريه ديدگاههاي روشنفكران ايراني خارج و نيز واقعيتهاي مبارزات مردم ايران را منعكس ميكرد.
در سالهايي كه علي شريعتي در اروپا بود، بقدر كافي رژيم تهران را تحريك كرده و با خود به ضديت واداشته بود. معمولاً سياستمداري با يك چنين سابقه فعاليت ضد رژيم هرگز فكر بازگشت به ميهن را آنهم در آن زمان به ذهن خود راه نميداد. در واقع هيچيك از همكاران او در آن زمان به چنين كاري دست نزدند. اما دكتر شريعتي فطرت و شهامت ديگري داشت. او يك سياستمدار به تعبير ماكياوليستي آن نبود. فطرت معلمي او را برانگيخت و معتقد كرد كه در آن موقعيت، ميهن به دانش و تحصيل موفقيت آميز دو دوره دكتري او نياز شديد دارد. بدين ترتيب وي در سال 1343 با يك سابقه پيشرفته آكادميك، و افق ذهني وسيع، پاريس را به مقصد ايران ترك كرد.
چنين بنظر ميرسيد كه دولت ايران ظاهراً از اين حركت خشنود شده است، چون از اين فرصت براي جلوگيري از تاثير و نفوذ شريعتي و نيز كنترل مؤثر فعاليتهاي او استفاده خواهد كرد. به همين خاطر لحظهاي كه دكتر به ايستگاه مرزي بازرگان در مرز ايران و تركيه رسيد، دستگير شد. اين امر به دستور مستقيم شاه صورت گرفت. خبر دستگيري او با اعتراض شديدي چه در داخل و چه در خارج ايران مواجه شد و باعث محبوبيت و اثبات درستي راهش گرديد.
پس از شش ماه حبس، دكتر علي شريعتي آزاد شد و به تهران رفت تا ماموريت مورد علاقه و سخت خود را براي بيدار كردن تودهها از طريق گنجينه و ذخيره وسيع دانش تئوريك و عملياش آغاز كند. اما دولت نيز به همين نحو مصمم بود نگذارد او زمينة بازي براي ايجاد پايگاه در پايتخت بدست آورد. و عليرغم برخورداري از يك سابقة عالي آكادميك و تجربة وسيع، و با توجه به وجود مشاغل وسيع در زمينة تدريس و تحقيق، باز هم نتوانست هيچگونه شغلي در تهران بدست آورد. شريعتي كه با موانع و محروميتهاي شديدي در تهران مواجه شده بود، راهي شهر بومياش مشهد شد، اما حتي آنجا هم محدوديتها و قيد و بندهاي زيادي آشكار بود. بهرحال با مشقت بسيار توانست در «طرق» در نزديكي مشهد، يك شغل معلمي بدست آورد.
به تدريج دكتر شريعتي توانست ساعات اندكي از تدريس در كلاسهاي دانشگاه مشهد را به دست آورد. اما موفقيتهايش در همين ساعات كم، با حضور انبوه دانشجويان، و نيز دعوتهائي كه براي سخنراني از دانشگاههاي مختلف برايش ميرسيد، آشكار گرديد. بهرحال محبوبيت عظيمش بدليل پيامي كه به همراه خود آورده بود، از نظر رژيم قابل تحمل نبود و دانشگاه او را در سال 1349 هنگامي كه تنها 37 سال داشت، بازنشسته كرد.
اين رفتار خشونتآميز روحيه او را افسرده نكرد. بلكه برعكس عزم راسخ او را براي بالابردن روحيه و وجدان تودهها جزم كرد. بدينخاطر به تهران نقل مكان كرد، و از اين به بعد، حتي بيشتر از گذشته، به تعبير مجدد و تبليغ اسلام پرداخت. او ماموريت خود را با دلگرمي تمام با همكاري در حسينيه ارشاد آغاز نمود. و بدين ترتيب بود ه سلسله سخنرانيهاي آزاد خود را پيرامون اسلامشناسي، جامعهشناسي و تاريخ اديان شروع نمود. جسارت او باعث شد كه برخلاف ساير حسينيهها و مساجد، روزانه هزاران دانشجو، كارگر و زنخانهدار براي استماع سخنان او به آنجا بيايند. همزمان با اين سخنرانيها، كتابها و جزواتي درمورد موضوعات اجتماعي و مذهبي، او وي نشر و توزيع ميگرديد. تعداد كلي سخنرانيهاي منتشر شدهاش به بيش از 200 ميرسد، كه در نوع خود بينظير است. در كشوري كه هيچ كتابي جز قرآن تيراژش به 5000 نميرسيد، كتابهاي شريعتي در 100000 نسخه به چاپ ميرسيد و اين بدون شرح بود!
بزرگترين اعتراضي كه از جانب دولت به شريعتي وارد ميشد، اين بود كه او به نسل جوان ايران جهتي تازه ميداد و آگاهي اسلامي را در آنهايي كه از مفهوم تمدن بزرگ موردنظر «شاهنشاه آريامهر» سرخورده شده بودند، زنده ميكرد. شاه چگونه ميتوانست چنين مردي را تحمل كند؟ ساواك وارد عمل شد و بر تحولات جديد نظارت دقيق كرد. بدينترتيب در يك هجوم ناگهاني در سال 1351، حسينيه ارشاد مورد حمله قرار گرفت و بسته شد، اما به كمك دوستان، شريعتي توانست بگريزد و مخفي شود. ساواك كه از يافتن او عاجز مانده بود، پدرش را دستگير نمود. اين عمل باعث رنجش و نگراني دكتر گرديد، و او در عوضِ آزادي پدرش، خود را تسليم نمود، اما تقاضاي او رد شد و پدر و پسر هردو محبوس گرديدند. بهرحال چندي بعد پدرش آزاد شد، اما علي شريعتي براي 18 ماه در زندان باقي ماند، و اعتراضات به وشع او در ايران و خارج مورد توجه قرار نگرفت. بيشترين فشار براي آزادي او از سوي روشنفكران برجستة فرانسوي و الجزايري بر رژيم ايران وارد آمد. تا آنجا كه حواري بومدين رئيسجمهور الجزاير كه خود يكي از دوستان و تحسينكنندگان شريعتي بود، در جريان كنفرانس مارس 1375 اوپك در الجزاير دربارة دكتر شريعتي با شاه صحبت نمود و او را به آزاد نمودن دكتر ترغيب نمود. شريعتي به ظاهر آزاد شد، اما شديداً تحت كنترل بود. بزرگترين و مرگآورترين مجازاتها براي او، كه همان جلوگيري از نوشتن و ايراد سخنراني بود، در اين سالها به او وارد شد.
شريعتي در جريان بازداشت آخر در معرض شكنجه قرار گرفت. سعي ميكردند كه او را وادارند از رژيم حمايت كند، او با شدت و قدرت هرچه تمامتر از اين كار خودداري ميورزيد و ميگفت:«اگر همچون عينالقضات شمعآجينم كنند، حسرت يك آخ! را بردلشان خواهم گذاشت». ساواك كه نتوانست بر او پيروز شود، براي بيآبرو كردن او يك طرح شيطاني ريخت. يك سري از نوشتههاي او ا در روزنامه كيهان منتشر نمود تا چنين وانمود نمايد كه شريعتي با شاه و رژيم او از در همكاري در آمده است. اما حتي سر تودهها را نيز نتوانستند شيره بمالند!
3Reza
Wednesday 30 April 2008, 07:38AM
ادامه:
نوشتههاي شريعتي ممنوعالانتشار شد و خود او كاملاً از حقوق سياسي و اجتماعي محروم گرديد. بدينترتيب او كه در محيطي خفقانآور بسر ميبرد، به سنت صحيح اسلامي و به سبك پيامبر به فكر هجرت افتاد. اما دكتر براي خروج از كشور بصورت آبرومندانهاي سرِ ساواك را شيره ماليد. ساواك در پروندههاي خود، او را بنام «شريعتي» ميشناخت، اما نام فاميل او در شناسنامه، «مزيناني» بود. او پاسپورتي با نام «علي مزيناني» گرفت. شريعتي پس از گرفتن گذرنامه و اجازة خروج، براي ديدن خانوادهاش از تهران به مشهد رفت، اما نقشة خود را آنقدر مخفي نگهداشت، كه حتي پدرش هم از آن مطلع نشد. به هرحال او با احتياط فراوان در 26 ارديبهشت ماه 1356، تهران را به مقصد بروكسل ترك نمود. نقشه اين بود كه همسر (پوران شريعت رضوي) و سه دخترش (سوسن، سارا و مونا) چند روز بعد در لندن به او بپيوندند، بعد از آن قرار بود تمامي اعضاي خانواده به آمريكا نزد پسرشان (احسان، كه در آن زمان در آمريكا مشغول تحصيل بود) بروند.
به احتمال زياد، دكتر شريعتي هنگام ترك ايران به اين مشكوك شد كه كسي او را تعقيب ميكند، به همين خاطر، هنگام فرود هواپيما در فرودگاه آتن، از آن پياده شد و پس از يك توقف 24 ساعته با يك پرواز ديگر عازم بروكسل گرديد. پس از دو روز اقامت در آنجا به لندن رفت تا از همسر و بچههايش استقبال كند. اما چون ورود آنها براي چند هفته به تعويق افتاد، به پاريس نقل مكان كرد. بر طبق تازهترين نقشه قرار بود خانوادهاش در 28 خرداد تهران را ترك كنند. بدين خاطر براي ديدن آنها به لندن رفت. در طي تمامي اين مدت، دكتر چند بياحتياطي نمود، براي مثال ميتوان از توقف كوتاه او در بروكسل، رفتن به پاريس، آخرين مبادلة پيام با خانوادهاش اشاره نمود. اما شايد، آخرين اشتباه سرنوشتسازش هنگامي بود كه شخصاً به فرودگاه لندن رفت تا از خانوادهاش استقبال كند. هيچكس نميتواند به درستي بگويد كه در آن هنگام كه دو دخترش (سوسن و سارا) به او گفتند كه به مادر و خواهر كوچكشان اجازه خروج ندادند، دكتر چه حالي داشته است.
پدر و دو دختر به آپارتمانشان در ساتهمتون رفتند. آن شب پدر تا ساعت 3 بامداد با دخترانش صحبت كرد. بعد از آن به اتاقش رفت. صبح روز بعد، 29 خرداد ماه 1356، جسد او را كه به وضع اسرارآميز و مشكوكي در گوشة اتاق افتاده بود، پيدا كردند. هيچكس نگفته است كه اين مرگ طبيعي بوده، و در عينحال هيچكس مدركي مبني بر كشته شدن دكتر ارائه نداده است. اما مخالفان رژيم شاه به اتفاق آراء معتقد بودند كه عوامل و مأموران ساواك، دكتر علي شريعتي را از ميان برداشتهاند. اما آنها كه او را ميشناختند و ميشناسند، و آنها كه تعريف درست شهادت را ميدانند، همگي بر اين امر صحه ميگذارند، كه او «شهيدِ شاهد» است.
با مرور كلي تمامي اين حوادث، دكتر علي شريعتي را ميتوان انساني صادق و مخلص دانست، كه عليه يك سيستم مكار، بيرحم و حيوان صفت وارد مبارزه شد. او از صميم قلب معتقد بود كه هرگز هيچ جرمي عليه بشريت انجام نداده و بنابراين از مرگ نميترسد. شايد همين مسأله موجب سهلانگاريهاي او در رابطه با امنيت خودش ميشد.
حتي پس از مرگ شريعتي، بين طرفداران او و شاه يك مبارزه شديد درگرفت. دولت شاه براي ريشهكن كردن خاطره شريعتي به يك تلاش اهريمني به منظور تبليغ در مورد او پس از مرگش دست زد. طرفداران و پيروان مكتب شريعتي به اين توطئه شريرانه پي بردند و تصميم گرفتند يك مبارزه موفقتآميز براي به شكست كشاندن طرحهاي شيطاني دولت آغاز كنند. هنگامي كه خبر مرگ ناگهاني دكتر شريعتي به ايران رسيد، مأموران ساواك تلاش كردند چنين وانمود سازند كه او براي معالجه بيماري قلبياش ايران را ترك كرده است، و در آنجا به دليل سكتة قلبي فوت نموده است! و از همسرش، دكتر شريعترضوي خواستند تا اجازه دهد جنازة شوهرش را به ايران بازگردانند و بطور رسمي و با هزينة دولت او را طبق وصيتش در بارگاه امام رضا (ع) به خاك بسپارند. اما همگان ميدانستند كه اين اشكهايي كه از دولتمردان در فراق شريعتي ميريزد، تنها چند قطره اشك تمساح است و تمامي اين اقدامات با انگيزهاي شوم صورت ميگيرند.
در همين زمان شاخة خارج از كشور نهضت آزادي ايران و شاخههاي جبهه ملي ايران در اروپا و آمريكا پيامهايي به نخستوزير انگلستان و سازمان عفو بينالملل مخابره كردند و از دولت انگلستان خواستند تا جنازة دكتر را به دولت ايران تحويل ندهند. در ضمن، احسان شريعتي، كه در آمريكا به تحصيل مشغول بود، بطور تلگرافي يك وكيل انگليسي گرفت و از او خواست تا جلوي تحويل جنازة پدرش را به مقامات ايراني بگيرد. سپس خودش در 3 تير به انگليس پرواز نمود و جنازة پدرش را تحويل گرفت. روز بعد مراسم تشيیع جنازه با شكوه وصفنشدني و با حضور انديشمندان برجسته جهان در يكي از مساجد لندن برپا شد، و در 5 تير، تابوت به دمشق فرستاده شد. هواپيماي حامل جسد دكتر علي شريعتي، 5 صبح روز بعد در دمشق مورد استقبال امام موسي صدر، انديشمندان جهان اسلام، دوستان متعهد، دانشجويان و تحسينكنندگان دكتر قرار گرفت. تابوت را مستقيماً به آرامگاه مقدس حضرت زينب (ع)، كه شريعتي، او و مادرش، فاطمه را بزرگترين زنان تاريخ اسلام ميدانست، بردند. و بدين ترتيب دكتر علي شريعتي در گوشة حرم زبان گوياي نهضت عاشورا، در حومة دمشق بخاك سپرده شد.
حتي تشيیع جنازه دكتر شريعتي نيز پر از درس بوده است. مبارزه براي تشيیع جنازة او، در وهلة اول، نشانة شكست نقشهها و طرحهاي دولت ايران بود. عكسالعمل بينالمللي در قبال مرگ اسرارآميز شريعتي، و مقاومت موفقيتآميز نهضت آزادي ايران و ديگران در مقابل تلاش دولت وقت ایران براي تبليغ درمورد شريعتي، پس از مرگ وي، در عمل نشانة نفوذ و تاثير شريعتي بود. بدينترتيب، بار ديگر اثبات شد كه ميتوان از طريق بسيج سازماندهي شدة جمعي افكار عمومي در راه يك هدف مشترك، اقتدار رژيم را درهم شكست.
با بررسي زندگي و فعاليتهاي دكتر علي شريعتي، انسان بطور طبيعي ترغيب ميشود كه انديشههاي او را نيز كه پاسخي به ايدئولوژيهاي رايج رقيب بودند، مورد بررسي قرار دهد. البته انديشههاي دكتر فراتر از آن بودند كه بتوان در يك مقاله به آن پرداخت، به همين جهت من در اينجا بصورت اشارهوار به برخي از آنها اشاره مينمايم و خوانندگان عزيز ميتوانند براي مطالعة بيشتر به مقالات متعددي كه موجود ميباشد، رجوع كنند.
يكي از موفقيتهاي بزرگ دكتر شريعتي در زمينة تاثيرگذاري بر جوانان بود. شريعتي با روش ايمانبرانگيز، منطقي، علمي و مترقي خود نفوذ فوقالعادهاي روي جوانان تحصيلكرده ايران بجاي گذاشت و آنها را از ستايش كوركورانه غرب و بيتفاوتي يا خصومت نسبت به مذهب بازداشت. او با يك برداشت اسلامي بسياري از مكاتب فكري، فلسفي، الهي و اجتماعي را مورد مطالعه قرار داد. از اعماق اقيانوس عرفان شرق سربرآورد و بر مرتفعات بلند و دشوار علوم اجتماعي جديد غرب بالا رفت و با وجود اين خود را نباخت و مغلوب نشد، و با تمام تجاربي كه در اين سير بدست آورده بود، به پايگاه اوليه و بومي خود بازگشت. دكتر شريعتي نه يك متعصب مرتجع بود كه بدون آگاهي از موضوعات و مسائل جديد با آنها سر به مخالفت بردارد و نه به اصطلاح از روشنفكران غربزده بود كه به تقليد از غرب برميخيزند و پايگاه و هويت خود را از دست ميدهند. او كه از شرايط و اوضاع و احوال و نيز نيروهاي فعال زمان خود كاملاً آگاه بود، رسالت روشنگري تودهها و آشناكردن آنها با تاريخ و ارزشهاي باشكوه خود را آغاز كرد.
شريعتي روشنفكري بود كه در راه وسط گام برميداشت، و در عرصة ايدئولوژيك از «راست» و «چپ» بطور يكسان انتقاد ميكرد. اگر او از يك طرف ايرانيان از خودبيگانه را به باد حمله ميگرفت، از طرف ديگر با همان شدّت با بنيادگرايان مذهبي افراطي كه مخالف هر فكر مترقي بودند، و از مذهب براي كسب قدرت و كنترل مردم بهرهبرداري ميكردند، مخالفت ميورزيد.
مفهوم منحصر بفردي كه شريعتي به تشريح آن پرداخت، مسألة «آزادگي» بود. و البته «آزادگي» مفهومي متمايز از «آزادي» است. دكتر شريعتي در چهارچوب اين مفهوم، از خودسازي انقلابي انسان طرفداري ميكرد. او رابطة ميان شكل و محتوي در آگاهي تودهها را درست مثل رابطة ميان «واقعيت» و «حقيقت» ميدانست. مبارزه فرد براي آزادي اجتماعي از برداشت او از «حقيقت نهايي» ناشي ميشود كه در قلب جهان وجود دارد و در هر فرد انساني نهفته است. اما بايد اين را كشف كرد و به بارور كردن آن پرداخت.
شريعتي در جهاني كه به گفتة خود او «زر» و «زور» و «تزوير» در آن حاكم بود، يك انسان استثنائي، يك «مرد خدا» و نيز «مدافع حقوق مردم» در زمينههاي اجتماعي و سياسي بشمار ميرفت. اگر ما سه بعد آگاهي يعني تفكّر صحيح، شناخت واقعي و عقيده خالص را اساس انقلاب اجتماعي بدانيم، آنوقت پي ميبريم كه نقش دكتر علي شريعتي در انقلاب اجتماعي ايران، يك نقش برجسته بود. دكتر با ويكتورهوگو هم عقيده بود كه ميگفت:«زماني كه مردم به واقعيتها و تضادهاي اجتماعي آگاه گردند، بيدار شده و مسئوليتها و تعهّدات انساني خود را درك خواهند كرد. بدين ترتيب، هيچكس قادر نيست آنها را از مبارزة قانوني و انقلابيشان بازدارد.» بعلاوه او عميقاً اعتقاد داشت كه در مقابل چنين تودة آگاهي، نيازي به فرد يا گروه نيست تا خود را بعنوان رهبر تحميل كند و آنها را به عمل برانگيزاند. بلكه بجاي آن خود مردم بسيج شده و دست به انقلاب خواهند زد.
دكتر شريعتي در چند زمينه گوناگون به گذشته مينگرد و آنرا ميستايد. او با توجه به مصيبتها و بدبختيهاي انسان تحت ستم كنوني از گذشته باشكوه ياد ميكند تا براي حال الهامبخش و عامل هماهنگي و اتحاد باشد. او به هر سيستمي ـ چه مذهبي، اجتماعي يا سياسي ـ كه انسان را استثمار ميكند و بر او ستم روا ميدارد، شديداً انتقاد ميكند. در اين رابطه، او بر انسانيت و بشردوستي تاكيد ميورزد.
دكتر شريعتي قهرمان سركوبشدگان و فقرا، و در همان حال، منتقد سرسخت قدرتمندان، ثروتمندان و سيستم سرمايهداري بود. او اين اصل را پذيرفته بود كه:«تاريخ، تضاد ميان منافع طبقاتي است، و ميان «مغضوبين زمين» و طبقات سرمايهدار و مالك يك رويارويي هميشگي وجود داشته است.» او يك بعد جامعهشناسي جالب به تجمع ثروت بويژه در محيط ايران افزود. به گفتة او:«آدم وقتي فقير ميشود، خوبيهايش هم حقير ميشوند، اما كسي كه زر دارد يا زور دارد، عيبهايش هم هنر ديده ميشوند و چرندياتش هم حرف حسابي بحساب ميآيند.»
بطوركلّي تمام تحليلهاي فلسفي، تاريخي و جامعهشناختي شريعتي يك جهتگيري مذهبي داشت كه بعد اسلامي آن از همه برجستهتر بود. او يك روش سيستماتيك براي شناخت و فهم اسلام تجويز ميكرد. به گفتة او «تفكر صحيح اساس شناخت حقيقي است، و شناخت حقيقي عقيده و ايمان استوار را به بار ميآورد.» به عقيدة او اين سه اصل باعث ايجاد آگاهي در انسان ميشوند. دكتر شريعتي معتقد بود كه ايمان ظاهري و صوري به خرافه و جزميت منجر ميشود. اين نوع تحليل يك امر غيرمعمول بود. او با توجه به آيات قرآن، ميگفت كه اسلام يك دين جديد نيست، بلكه بخشي جدانشدني از يك حركت بزرگ است كه در طول كل تاريخ بشري جريان داشته است. او اسلام را به ديگر نهضتهاي طول تاريخ كه براي رهايي انسان و بهبود زندگي مردم بوجود آمدند، نسبت ميداد. بدين ترتيب او اسلام را با اصالت بشر (اومانيسم) مترادف ميدانست.
دكتر واقعيات را بررسي ميكرد و از افكار انتزاعي و اصطلاحات بيمعني اجتناب ميورزيد. او با اومانيسم خاص خود نظريات بسيار تند و راديكالي دربارة روحانيت، مسجد و حتي تشيع ارائه ميدهد. او صريحاً ميگويد كه در دوران خلافت اموي، ماهيت روحانيت تغيير پيدا كرد زيرا آنها خود را به طبقة حاكم وابسته نمودند. بدين وسيله، در جريان زمان، روحية واقعي اسلام را از بين بردند و جهت آنرا تغيير دادند. آنها به فرمان قدرت مادي اين جهان، روحية واقعي اسلام و عقيده را از بين بردند. وي در رابطه با مسجد معتقد بود كه اين مكان در اصل محل تحقق روحيه تساويطلبانه مادي و معنوي اسلام به شمار ميرفت. مسجد سمبل جوابگوئي به مسائل و مشكلات بود. اما، شريعتي معتقد است كه با ايجاد تحريفات متعدد در ايمان، مسجد نيز با ساخت قدرت غيرعادلانه از در همكاري درآمد. او در اينباره ميگويد:«...به مسجد بروم؟ بين مساجد و معابد چه تفاوتي وجود دارد؟...ديدم آنهايي كه ما را به نماز ميخوانند، ما را به وحدت ميخوانند، چهرههاي مقدسي هستند كه بنام خلافت، بنام امام، بنام ادامه سنتهاي پيامبر، ما را به بردگي ميبرند و قتلعام ميكنند...».
تعبير شريعتي از تشيع بطور مسلم در ادبيات شيعه بينظير است. در تحليل مفصل او، ميان تشيع اوليهاي كه در دوران امام علي(ع) و صحابهاش تكامل يافت و تشيع تحريف شده توسط صفويان در ايران، تفاوت و تمايز عمدهاي وجود دارد. درحاليكه تشيع صفوي از طريق فشار و زور تحميل شد، تشيع علوي برپاية شناخت و عدالت بود. تشيع صفوي تنها به خليفه اشاره داشت و نه به نهاد خلافت، به گذشته تملك داشت، نه به حال، به درد زندگي بعد از مرگ ميخورد، و نه دوران حيات انسان. هدف تشيع علوي، رهائي شيعيان از چنگال بيعدالتي، حكومتهاي زور، و حكام و رهبران جاهل بود. تشيع صفوي نه تنها شيعه را به مذهب تشريفات و شعاير تبديل كرد، بلكه اصول امامت را نيز تحريف نمود و اصول عمده و اساسي مسئوليت و تعهد در قبال مستضعفين و فقرا را انكار نمود.
دكتر علي شريعتي را در رابطه با انقلاب ايران، بايد بخاطر انديشههاي اجتماعي ـ سياسي و مذهبياش، معلم انقلاب دانست. سخنرانيها و نوشتههاي او پيام بيدارگرايانة سيّد جمال الدّين اسد آبادي و متفكران اسلامي نظير او را زنده ميكرد. هدف دوگانة شريعتي اين بود كه از يك طرف اصول اساسي اسلام را به آنهايي كه درگير مبارزه سياسي بودند بشناساند، و از طرف ديگر نسل جوان را عليه ايدئولوژيها و فرهنگهاي بيگانه و وارداتي بسيج نمايد. دكتر شريعتي در اوج خفقان، معتقد بود كه «مكتب اسلام» تنها عنصر رهاييبخش مسلمانان است، و اسلام و قرآن را بايد با تفسير مجدد از خرافات و تحريفات تاريخي پاك نمود، و به منظور رويارويي با امپرياليسم و ديكتاتوري به «وجدان مذهبي» مردم تكيه كرد.
متاسفانه امروزه يك بحث بيحاصل دربارة معاني، روح و جهتگيري دقيق انديشهها و تعاليم او درگرفته است. برخي از روحانيون از او بعنوان يك متفكر مسلمان، يك فرد رنجديده، يك شخص با حسننيت و فداكار ياد ميكنند. با وجود اين ميگويند كه علي شريعتي نه پيامبر بود و نه معصوم، نه مجتهد بود و نه مفتي. نوشتههاي او از منبع وحي الهي سرچشمه نميگرفت، حتي خودش نيز چنين ادعايي نداشت. ميگفتند كه درك او از فقه، تفسير، فلسفه و بويژه فلسفه اسلامي كامل نبود. استفاده او از مفاهيم و اصطلاحات مكاتب فكري ديگر و تلاش براي تعبير مجدد آنها باعث بوجود آمدن تناقض ميشد.
گروه ديگري از ايرانيان سياسي فعال كه برتري اسلام را ميپذيرند، اما سلطة روحانيون را در زمينههاي مادي رد ميكنند، انديشههاي شريعتي را امري ضروري براي تفسير مجدد اسلام، مسئوليتپذيري فرد، اعادة ايمان، رهايي انسان از دگماتيسم و فاناتيسم، آزادي و ايمان به غرايز مذهبي مردم بحساب ميآورند. اين بحث و مجادلة تلخ و اسفانگيز از كتابهائي كه توسط طرفين نگاشته ميشود بخوبي آشكار است.
شريعتي خود به خطاپذيرياش آگاه بود و در بسياري موارد به آن اشاره داشت. براي مثال ميگويد:«من نميگويم كه هيچ عيب و نقصي در نوشتههاي من نيست، هست. چرا به من كمك نميكنيد كه به رفع آنها بپردازم؟» اما به نظر ميرسد كه اين مجادلات بيشتر جنبة سياسي دارند. ولي هر دو گروه مذهبي و غير روحاني به دكتر شريعتي بعنوان يك طرفدار وفادار و فداكار فرهنگ اسلامي احترام ميگذارند، و اين خود شاهد خوبي بر نفوذ فوقالعاده و عظيم انديشههاي او بر تودههاي ايراني و بويژه جوانان تحصيلكرده است. علاوه بر اين، مسأله قابل توجه در اين است كه دكتر شريعتي تنها متفكر ايراني و معلم قبل از انقلاب است كه نوشتههايش تا امروز هم مشتاقانه خوانده ميشوند. او بدون شك پيشتاز و طلايهدار يك مكتب فكري همگون و مترقي است. هرگونه تلاش براي بهرهبرداري از شريعتي در راه اهداف خاص سياسي و برداشتهاي خاص از جريان فكري او نه تنها تحريف انديشههاي او در كل به حساب ميآيد بلكه روح و روان او را آزرده ساخته و بيعدالتي و بيانصافي بزرگي نسبت به اوست، و بهمين ترتيب منصفانه نيست كه دكتر شريعتي را بخاطر عيب و نقصهايش تخطئه كنيم، چه برسد به اينكه بگوئيم او اگر زنده بود پا در جاي پاي اين گروه يا آن گروه ميگذاشت.
بهرحال آنچه در سالهاي نخستين انقلاب رخ داده است بسيار دلگيركننده است. همزمان با گسترش شكاف بين گروههاي مختلف بر سر سيستم سياسي ـ اجتماعي جديد ايران و تشديد برخوردهاي آنان، عدهاي دكتر شريعتي را نه تنها استاد انقلاب خودشان بلكه بعنوان وزنة سنگين مقابل آيتالله خميني معرفي ميكنند، كه اين حركت تاكتيكي پاسخ سريع و فوري روحانيوني را برانگيخته است كه آيتالله خميني را تنها رهبر انقلاب ميدانند. كه در اين مبارزه به نظر ميرسد كه دكتر شريعتي هم قرباني شده است، بگونهاي كه امروز آثارش زير تيغ برّان سانسور قرار گرفته است، و با اينكه حكومت ايران براي بزرگداشت اساتيدي چون استاد مطهري، مراسمهاي متععدي در طي روزهاي مختلف برپا ميكند، اما دكتر شريعتي مورد اجحاف قرار ميگيرد.
زندگي دكتر علي شريعتي ناگهان در آغاز شكوفائي جسمي و فكريش و در بطن دوران طبيعي بارور شدن و پختگي بيشتر، به پايان رسيد. ايمان، صداقت، فداكاري و استقلال او، غير قابل ترديد بوده و هست. بدرستي كه شريعتي يك معلم جاودانه و فناناپذير بود. مادامي كه فرقهگرايي و جزميت وجود داشته باشد، آزادي فكري ناديده گرفته شود، از ايدئولوژيها براي انگيزههاي قدرتطلبانه بهرهبرداري گردد و مذهب وسيلة كسب مشروعيت سياسي و پوشاندن ديكتاتوري شود، شريعتي در صحنه حاضر خواهد بود و انديشههاي فناناپذيرش در ايران نفوذ خواهد داشت.
ghadem
Wednesday 30 April 2008, 08:57AM
کسی رابطه ی دکتر شریعتی باگروه فرقان رو می دونه؟؟؟
3Reza
Wednesday 30 April 2008, 08:59AM
کسی رابطه ی دکتر شریعتی باگروه فرقان رو می دونه؟؟؟
با مشخصاتی که شما گفتی و با شناختی که از دکتر دارم، این قضیه رو رد میکنم! و اگر واقعا دکتر مقتدای آنان باشد، آنان دچار کج فهمی از اندیشه های دکتر شده اند.
سلیمی
Wednesday 30 April 2008, 10:22AM
فوق العاده بود .خسته نباشید.
میخواستم بپرسم این منبع این مقاله رو بدونم اگه ممکنه؟
پایدار باشید.
ghadem
Wednesday 30 April 2008, 10:34AM
حمیدرضاجان من هم تاحدودی با نظرت موافقم احتمالا اونا از اندیشه های شریعتی بد برداشت کرده اند مانند خوارج
3Reza
Wednesday 30 April 2008, 11:49AM
فوق العاده بود .خسته نباشید.
میخواستم بپرسم این منبع این مقاله رو بدونم اگه ممکنه؟
پایدار باشید.
این مقاله، توی آرشیو هارد دیسک من بود و مطالب زیادی هم گشتم و از دکتر توی همین آرشیو پیدا کردم. ولی منبعش یادم نیست. چون من مطالبی که از اینترنت برمی دارم رو به word تبدیل میکنم و بعدش میخونم و اکثر اوقات منبعش یادم میره.
سلیمی
Wednesday 30 April 2008, 01:53PM
ای کاش یادتون بود چون قلم بسیار شیوایی بود به همراه شناخت بالا از دکتر.
3Reza
Wednesday 30 April 2008, 03:12PM
ای کاش یادتون بود چون قلم بسیار شیوایی بود به همراه شناخت بالا از دکتر.
واقعا متاسفم. البته من چیز بد که تو باشگاه نمیذارم;)
سلیمی
Wednesday 30 April 2008, 05:49PM
ممنون از اینکه چیز بد توی باشگاه نمیذارید:smile09:
3Reza
Thursday 1 May 2008, 07:03AM
ایخداوند....
ای خداوند! به علماي ما مسووليت
و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنايي
و به روشنفكران ما ايمان و به متعصبين ما فهم
و به فهميدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف
و به پيروان ما آگاهي و به جوانان ما اصالت
و به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده
و به خفتگان ما بيداري و به دينداران ما دين
و به نويسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد وبه شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف و به نوميدان ما اميد و به ضعيفان ما نيرو
و به محافظهكاران ما گستاخي و به نشستگان ما قيام
و به راكدان ما تكان و به مردگان ما حيات و به كوران ما نگاه
و به خاموشان ما فرياد و ب همسلمانان ما قرآن
و به شيعيان ما علي و ب فرقههاي ما وحدت
و به حسودان ما شفا و به خودبينان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهي
و به همه ملت ما همت تصميم واستعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت ببخش !
هستي
Thursday 1 May 2008, 09:34AM
بسمه تعالی
شريعتي صداي ناقوس بيداري مذهبي بود گرچه عاري از دقت اما توأم با صداقت و نقد پذیری
نسل دهه هاي 40 و 50 كه امثال بنده، جوانترين آنها بوديم و حالا نسبت به شما پيرمرد محسوب ميشويم. در آن محافل، علقه خانوادگي و شخصي به دين داشتند اما سرشان با دلشان همراه نبود يعني هر چه در شبكه واژگاني وارداتي، درگيرتر و آكادميكتر ميشدند، سرشان سنگينتر و دلشان خاليتر ميشد و سر از دل، بيشتر فاصله ميگرفت. غافل از اين كه نميشود سوار ترن «هگل» و «ماركس» شد، يا سوار ترن «جان لاك» و «پوپر» شد و به مدينه فاضله اسلام و مدينةالنبي رسيد.
در يك چنين عصر و عرصهاي بود كه دو پديده از خراسان ظهور كردند و تأثيراتي عميق بر روشنفكري ديني گذاشتند. يكي مطهري بود كه خداي دقت و انضباط فكري است و به صراحت ميگفت كه عليرغم بعضي تشابهات، يك جايي راه اسلام از ليبراليزم جدا ميشود، يك جايي راه اسلام از ماركسيسم و از فاشيزم جدا ميشود و آنجا ديگر نبايد از ترس متهم شدن به املي با كسي تعارف كرد و ديگري، شريعتي است كه صداي ناقوس بيداري مذهبي بود گرچه عاري از دقت اما توأم با صداقت و نقدپذيري.
امثال ما البته بيشتر در آن زمان با ذهن و زبان شريعتي، محشور بوديم قبل از اينكه با مطهري و عظمتهاي او آشنا بشويم. براي ما خيلي جالب بود كه كساني چون علي شريعتي و جلال آل احمد با چه شجاعتي دارند برخلاف مسير رودخانه روشنفكري ترجمهاي كه از غرب، سرازير شده، حركت ميكنند؛ دگمهاي روشنفكري را يكي يكي ميشكنند و جلو ميآيند، دگمهايي كه غالباً دفاع از غرب و غربگرايي بود، پرستش مدرنيته بود، تحقير ملت خود و تفكيك دين از سياست بود و شما بدانيد علت تهاجم مجددي هم كه الان در محافل روشنفكري ديني يا لائيك (ولي هر دو ليبرال) عليه شريعتي و آل احمد شروع شده، همين است.
علتش اين است كه اين دو جرئت كردند و دگمهاي روشنفكري وابسته را شكستند و عليرغم منافع و ايدههاي غرب و سكولاريزم و استعمار، وضعيت گرفتند.
الان آقايان ميگويند و مينويسند كه آل احمد چون غرب را نميشناخت، عليه غرب و غربزدگي، كتاب نوشت و بحث كرد و به نقد روشنفكري پرداخت و از «خدمتها و خيانتهاي روشنفكري» بحث كرد و همين سال گذشته در سالگرد مرحوم دكتر شريعتي در دانشگاه تهران، يكي از همين آقايان از قول مرادش گفت كه علي شريعتي با اين همه انتقادي كه به ليبراليزم و غرب و استعمار كرده، همين انصار حزبالله خودمان است و مطالب انتقادي دكتر شريعتي عليه نظام ليبرال سرمايهداري و غرب و سكولاريزم را قرائت كردند و گفتند كه ايشان راست افراطي بوده است و دوره اين نوع روشنفكري ديني كه غربستيز و ليبرالستيز و استعمارستيز است سپري شده است چون شريعتي مخالف جامعه مدني و دمكراسي ليبرال و پلوراليزم و نسبيگرائي است. علت حمله به آل احمد و شريعتي، همين است.
شريعتي البته با خيلي از كساني كه امروز خودشان را ميراثدار او ميدانند متفاوت بود. او قصد تقويت دين را داشت گرچه شتابزده، و من به ياد ميآورم بخشي از جلسات او را كه در مشهد و در منزل پدري من برگزار ميشد و عمق نگراني و سوزدل را در نگاه و صداي او ميديدم كه گاه به دستپاچگي هم منجر ميشد.
اما مطهري، كاري كرد كه قابل مقايسه با هيچكس، نه شريعتي نه آل احمد و نه هيچ كس ديگر، نيست. مطهري كه من بعدها او و افكار او را شناختم تمام مطالعات و محاسبات قبلي را در ذهن ما به هم ريخت.
ما كم كم دانستيم كه مطهري بار دو غم را بر دوش دارد. از طرفي غم دفاع از اسلام در برابر ماركسيستها و ليبرالهاي آرتدوكس كه در محافل روشنفكري آن دوران، شلتاق ميكردند و امروز بعضي از پيرمردهاي آنها هنوز هستند و جزء مناديان اصلاحطلبي ويژهاي در ايران هستند و كسي هم آن موقع جلوگيرشان نبود، از طرفي هم غم سنگينتر و غريبانهتر مطهري در دفاع از اسلام و توجيه و تبيين اسلام نزد بچه مذهبيهايي كه مذهبي حرف ميزدند اما ماركسيستي فكر ميكردند و همين طور پيرمردهايي كه ادبيات مذهبي، مصرف ميكردند و نماز هم ميخواندند ولي ذهنشان با گاوآهن ليبراليزم، شخم و شيار خورده بود و هر آيه و روايتي كه ميخواندند يا ميشنيدند، فوري بايد وارد پارادايم ليبرالي ميشد با محتواي ليبرالي، ويراستاري ميشد سپس يا تأييد ميشد يا رد ميشد و يا تفسير به رأي و تأويل و دچار تحريف ميشد چون محكماتشان در ليبراليزم بود نه اسلام.
مطهري ميدانست كه چون حوزه به قدر كافي اجتهاد نميكند عملاً روشنفكري ديني به تله التقاط ميافتد. تحجر و التقاط در يك سيكل مشدد، يكديگر را تقويت ميكنند. وقتي اجتهاد نشد و تحجر، دامنه پيدا كرد. زمينه براي التقاط ايجاد ميشود وقتي در التقاطها، افراط شد، زمينه براي تحجر بعدي آماده ميشود. تنها يك كليد، اين دو قفل را، قفل التقاط و تحجر را تواماً باز ميكند و آن كليد «اجتهاد درست ديني» است. مطهري را به اين مناسبت است كه ميشود شهيد «نبرد تأويل» دانست.
….
كار مطهري به اين دلايل، از شريعتي و آل احمد به نظر من پيچيده تر و سختتر بود و به همين دليل هم مطهري بيشتر تنها ماند.
تاريخ مقاله: بهار و تابستان ۱۳۷۹
منبع : كتاب نقد ۱۴-۱۵ - خشونت و تساهل - سایت شهبد آوینی
3Reza
Thursday 1 May 2008, 09:41AM
امروز بعضي از پيرمردهاي آنها هنوز هستند و جزء مناديان اصلاحطلبي ويژهاي در ايران هستند
با تمام صحبتهایتان تقریبا موافقم و معتقدم که استاد مطهری مدافع واقعی اسلام بود. اما با این جمله ای که در بالا گفته اید، منظورتان اصلاح طلبهای حال حاضر در ایران هستند یا کسانی که در آن زمان می خواستند اصلاح طلبی کنند؟!
هستي
Thursday 1 May 2008, 09:49AM
نوشته از جناب رحیم پور ازغدی است.
3Reza
Thursday 1 May 2008, 09:53AM
نوشته از جناب رحیم پور ازغدی است.
آهان! آخه واسه من یه دفعه سوالی پیش اومد که منظورشان چه کسی است، گفتم شاید شما بدانید.
خب بگذریم!
سلیمی
Thursday 1 May 2008, 10:27AM
ممنون از شما اما من یه سوال دارم چرا شریعتی رو عاری از دقت میدونین؟
3Reza
Thursday 1 May 2008, 12:11PM
ممنون از شما اما من یه سوال دارم چرا شریعتی رو عاری از دقت میدونین؟
اونایی این حرف رو میزنن که خودشون زیاد دقت نمی کنن! چون فردی به نکته سنجی و آگاهی شریعتی خیلی کم بوده و ایشان قلم بسیار توانایی هم داشتند که باعث شده است اندیشه هایشان به درستی به دیگران انتقال پیدا کند.
محمّد
Friday 2 May 2008, 11:14AM
جناب 3reza میخواستم یک مساله ای رو تاکید کنم. آیا پدر ایشون از علمای بزرگ بودن؟ اینطور که من میدونم و این چند روزه جستجو کردم همچین چیزی ندیم.
3Reza
Friday 2 May 2008, 11:42AM
جناب 3reza میخواستم یک مساله ای رو تاکید کنم. آیا پدر ایشون از علمای بزرگ بودن؟ اینطور که من میدونم و این چند روزه جستجو کردم همچین چیزی ندیم.
راستش را بخواهید، نمیدانم که از علمای بزرگ بوده اند یا نه. ولی از روحانیون مورد اعتماد در مشهد بوده اند. اطلاعات دیگری ندارم. البته میتواند یکی از دلایل کم توجهی به ایشان، فرزندش باشد که بیشتر اندیشه هایش را بروز داده. البته مطمئنا پدر دکتر شریعتی، از فضلا بوده اند که توانسته اند همچین فرزندی را تربیت کنند.
3Reza
Friday 2 May 2008, 01:07PM
سلام
من خیلی مطلب امروز دارم، ولی نمیدونم چرا قاطی کرده! توی ورد مینویسه که تعداد کاراکتراش هست، 6000، اما توی باشگاه میارم، خطا میده که تعدادشون هست 60000!! کسی میتونه کمکم کنه؟!
MSR
Friday 2 May 2008, 01:12PM
حمید رضا فکر کنم اگه دوقسمتش کنی درست بشه....اخه تا یه مقدار معین تو هر پست میشه کاراکتر داشت...تو دوتا پست بزن
3Reza
Friday 2 May 2008, 01:14PM
حمید رضا فکر کنم اگه دوقسمتش کنی درست بشه....اخه تا یه مقدار معین تو هر پست میشه کاراکتر داشت...تو دوتا پست بزن
حسین جان میدونم. من چند قسمتش کردم، ولی بازم گیر میده! توی ورد که میزنم میگه مثلا 6000 تاست، ولی میام تو باشگاه میذارم، زیاد میشه!! نمیدونم قضیه اش چیه!
MSR
Friday 2 May 2008, 01:18PM
نمی دونم...توی تایپیک مدیریت مطرح کن تا جواب بده اگه نتونستی کاریش کنی
محمّد
Saturday 3 May 2008, 09:57AM
احتمالا بعضی کاراکتر ها رو توی ورد count نمیکنه. مثل space . فکر کنم, مطمئن نیستم چون PC ندارم.
هستي
Sunday 4 May 2008, 08:20AM
ممنون از شما اما من یه سوال دارم چرا شریعتی رو عاری از دقت میدونین؟
بسمه تعالی
بعضی اشکالاتی که دیگران به او نسبت داده اند:
سیر مارکسیستی تاریخ را می پذیرد در حالیکه نقد های بسیاری برمارکسسم وجود دارد.
در بسیاری از مواد بیان اوهنری وذوقی است(کویر)
بر بعد انقلابی دین تاکید می کند در حالیکه دین یک ایدئو لوژی فراگیر است.
به ابوذر اهمیت میدهد واورا سوسیالیست می شمارد وسلمان را نادیده می گیرد. وحتی حلاج را مسخره می کند.
اما با این همه درزمانی که او زندگی میکرد تبلیغ وجه انقلابی دین شهامت زیادی می خواست ویک ضرورت بود .
------
پدر دکتر شریعتی مفسر قران بوده است.
.
سلیمی
Sunday 4 May 2008, 11:25AM
ایا اینکه برای بیان بهتر از عباراتی ادبی استفاده کند این نشان بی دقتی است در حالیکه یکی از وجوه معجزه بودن قران همین مساله است.
من تا بحال امری دال بر تمسخر حلاج ندیده ام و اما اهمیت دادن به فردی خاص نشان بی دقتی است؟
3Reza
Tuesday 6 May 2008, 07:40PM
بهتون توصیه میکنم که حتما کتاب «شیعه» دکتر رو بخونید! حتما پاسخ خیلی از سوالاتون رو میگیرید.
ghadem
Wednesday 7 May 2008, 08:56AM
بابا انقدر این شریعتی رو شاخ نکنید
3Reza
Wednesday 7 May 2008, 08:59AM
بابا انقدر این شریعتی رو شاخ نکنید
معین جان کمی درباره دکتر بهتر صحبت کن. شریعتی و شریعتیها نیازی ندارند که ما بزرگشون کنیم. به اندره کافی اندیشه های ایشون بزرگ هست که تا چندین نسل مردم گفته های ایشون رو بخونن و به ایرانی بودن ایشون افتخار کنن.
ghadem
Wednesday 7 May 2008, 09:15AM
به نظرت شریعتی بزرگتره و به اسلام خدمت بیشتری کرده یا استاد مطهری؟؟
3Reza
Wednesday 7 May 2008, 09:28AM
به نظرت شریعتی بزرگتره و به اسلام خدمت بیشتری کرده یا استاد مطهری؟؟
هر دو خدمات زیادی داشته اند. استاد مطهری هم به مانند شریعتی مردی از جنس اسلام بود و اسلام رو به خاطر اسلام و خدا میخواست و نه به خاطر چیزهای دیگر.
البته این مقایسه کمی بی مورد هست.
ghadem
Thursday 15 May 2008, 11:33AM
اون کتاب ممنوعه ی شریعتی رو خوندی؟؟
3Reza
Thursday 15 May 2008, 11:36AM
اولا دکتر کتاب ننوشته و هر کتابی که هست، سخنرانیهای ایشان هست و دست نوشته هایی که بیشتر شعر گونه می باشد.
دوما اسمش چیه؟!
در ضمن، به دلیل همون دلیل بالایی که اعلام کردم، من نمیتونم مطالبم رو بذارم، هر کس علاقه منده، میتونه ایمیلش رو بده تا براش بفرستم!!
ghadem
Thursday 15 May 2008, 01:09PM
منم اسمش رو نمی دونم ونخوندم ولی شنیدم که این کتاب در رد روحانیت نوشته شده می خواستم ببینم ازش اطلاعی داری یا نه؟
در ضمن علت مرگ شریعتی رو هم اگه بگی ممنون می شم چون هرکی یه چیزی می گه
سلیمی
Thursday 15 May 2008, 01:25PM
علت مرگ ایشون تا اونجایی که من دیدم و مطالعه کردم مشخص نشده و در پرده ابهام باقی مونده.
با اینکه در ان زمان حمله قلبی اعلام شد ولی خانواده ایشون وجود هرگونه بیماری رو به شدت تکذیب کردند.
3Reza
Thursday 15 May 2008, 01:26PM
میتونی کتاب « مرگ شریعتی» اثر « محمدرضا حاج بابایی» و « سعید ابراهیمی» رو بخونی که به وضوح توش توضیح داده و البته اسنادی هم ارائه کرد. در ضمن ماله انتشارات « نگاه امروز» است.
ghadem
Thursday 15 May 2008, 01:28PM
کتابه چی شد؟؟
3Reza
Thursday 15 May 2008, 01:31PM
خب منظورم این بود که اطلاعی ندارم که همچین کتابی دارن.
ghadem
Thursday 15 May 2008, 02:20PM
خوب برو با اطلاع بیا
3Reza
Thursday 15 May 2008, 02:24PM
خوب برو با اطلاع بیا
چشم.:)
yamin
Thursday 15 May 2008, 05:33PM
د كتر شريعتي يه ادم خيلي بزرگه .تازه تازه بعضي از اقايون دارمن حرفاشو تكرار ميكنن در حالي كه هون موقع اين حرفارو قبول نداشتند. در ضمن قران تمام انسان ها را به تفكرو تيقل در ايات فرا ميخواند.دكتر شريعتي هم اين كارو كرد
3Reza
Saturday 12 July 2008, 03:49PM
آنگاه که تقدیر واقع نگردیده و از تدبیر هم کاری ساخته نیست، خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندام ها و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت هست، تجلی کند، اگر همه هستیمان را یک خواهش کنیم، یک خواهش مطلق شویم، اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه سرشار از یقین و امیدواریمان بخواهیم، پاسخ خویش را خواهیم گرفت.
3Reza
Saturday 12 July 2008, 03:50PM
اگر تنهاترین تنها شوم، باز خدا هست. او جانشین همه نداشتنهای من است.
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان و جاودان اسیب ناپذیر من هستی.
ای پناهگاه ابدی، تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.
3Reza
Sunday 13 July 2008, 07:45PM
مرگ هر لحظه در كمين من است . توطئه ها در ميانم گرفته اند . من با مرگ زندگي كرده ام با توطئه خو كرده ام . اما اكنون و اين چنين نمي خواهم بميرم . هنوز خيلي كار دارم چشمهايي كه از زندگي عزيزترند انتظار مرا مي كشند ...
... انچه نگرانم كرده است ناتمام مردن نيست مردن اگر خوب انجام شود ديگران كار را تمام خواهند كرد و شايد بهتر . اما ترسم از نفله شدن است . ( دست دشمن سر به نيست كردن و به گردن دست انداختن )
3Reza
Sunday 13 July 2008, 07:47PM
... خدا از ادم هاي قالبي رام خشكه مقدس يك بعدي بدش مي ايد . اگر نه چرا فرشته هاي مطيع و پاكش را كه همگي از اغاز خلقتشان ( يا در حال ركوع اند و يا در حال سجود و ... ) به پاي ادم عصيانگر خطاكار خونريز مي افكند؟ علي چرا چهار هزار خر مقدس حافظ قران و شب زنده دار صائم الدهر قائم الليل را در نهروان به زير شمشير مردانه اش مي گيرد ؟ يك شرابخوار بي بندو بار اما مرد و وفادار و با شعور مثل ... به همه اين جمادات انسان گونه مقدس ماب بي عقل مي ارزد .
خدا از ادم هايي كه ضعف و زبوني خود را مي خواهند با خدا پرستي جبران كنند بيزار است . از ان ها كه يك تخته شان كم است و جاي خالي انرا با مذهب پر مي كنند نفرت دارد ...
(كتاب هبوط)
3Reza
Tuesday 15 July 2008, 07:25AM
الهي به آنان كه دوستشان داري بياموز كه عشق اززندگي بهتر
و به آنان كه دوست ترشان داري بچشان كه دوست داشتن ازعشق برتر است..........
3Reza
Tuesday 15 July 2008, 07:28AM
وصیت نامه دکتر علی شریعتی:
ديگر چه نيازي است به تو ، شريعتي ؟!
بسم الله الرحمن الرحيم
دلم گرفته از اين روزها ، دلم تنگ است ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست هزار عرصه براي پريدنم تنگ است چگونه سر کند اينجا ترانه خود را دلي که با تپش عشق او هماهنگ است هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد چگونه راه بجويد که روبرو سنگ است . خورشيد در پس کوههاي ستبر عزم رفتن دارد و من در غروب دلتنگي ، دست پريشان دل را فشرده ام و سر بر شانه آشفتگي به دنبال زانوي محرمي مي گردم . نخلستان بني نجار کجاست ؟ حلقوم چاههاي آشنايش کو ؟ بهانه اي در حلقومم گره خورده است ! بهانه اي که هجم هجومش تکلف کلامم را از هم پاشيده است . آشنايان معذورم بداريد از اديبانه سخن گفتن که سوزش اين زخم چنان آه از نهادم بر آورده است که رشته هم ضابطه هاي نيک سخن گفتن را دريده است . بگذاريد چون او سخن بگويم و و بي هيچ تکلفي از درد بنالم . ديروز بود که آمدي ، ازدل کوير ، کويري که تو را جوشاند تا چشمه زلالي باشي براي هميشه حلقوم هاي تشنه و دست جادوگر دنيا در برابر اين عطاي عظمي چه تقدير شگفتي از کوير نمود که تا انتهاي ابد نامش را در قاموس دلهاي دگرگونه جاودانه ساخت که پيش از تو کوير تنها يک برهوت گمشده بود و پس از تو يک آشنا سرزمين کشف ناپذير . ديروز که آمدي چشمه زلالي شدي براي حلقومهاي تف ديده انديشه مان ، دستها ي سرگردانمان را فشردي و بي هيچ تاملي در کوچه هاي بن بست، درب گلين خانه فاطمه را نشانمان دادي . خانه کوچکي که خود سرودي از همه تاريخ بزرگتر بود . ديروز که آمدي قفل تمامي دربهاي کليد شده انديشمه مان را شکستي و ياري مان دادي که علي را کشف کنيم . ديروز که آمدي ... چه مي گويم ؟ مگر مي شود حجم آنهمه حادثه را دردخمه کوچک ذهن گنجاند . مگر مي شود تو را و عظمت انديشه ات را به وصف نشست که تو در حصار تنگ کلام نمي گنجي . عظمت تو را تنها بايد به تماشا نشست ، به چشيدن ،به لمس کردن که حجم تو اي کشف ناپذير ، هرگز به حقارت دستهاي کوچکمان نمي آيد . بگذار وصف تو را به ديگر سوي نهم و چون هميشه که از هجوم حجم تنهايي به تو پناه مي آوردم ، اين بار نيز زانوي محرمت را بيابم و سنگيني حلقومم را براي آن مويه کنم که توصيف تو به چه کار مي آيد ؟ توصيف تو به چه کار مي آيد ؟ نه تو آنقد رکوچکي که من با تلاش حقيرانه ام بزرگ نشانت دهم و نه آنقدر من بي دردم که دامن درکت را رها کنم و جداي از تو به توصيف بنشينم . تو به من آموختي که در اوج همه تنهايي ها و سردرگمي ها و پريشاني ها ، براي رهايي از عقده هاي بغض که نه ، چه مي گويم ؟! اگر بغضها نباشند ، يقينا " بي تفاوتي ها هستند ، غفلتها هستند ، فراموشي ها هستند ؛ براي ياد آوري اصالتها و آرمانها و عشقها و شورها ، براي ترس از فراموشي خويشتن ، نامه اي بنگارم ، نامه اي براي همه عصر ها و نسلها و من سنت تو را براي تو مي نويسم ، تويي که محرم تريني براي اين حلقوم . اي بي قرار ترين ميهمان شام ! اندکي در شام دلم قرار گير ، اگر چه ميدانم که حجم حضورت در حقيرستان دلم نمي گنجد . سالهاست که تو رفته اي ، آنچنان شتابناک که از خويشتن شرممان شد . سالهاست که تو رفته اي ، اما هنوز مصلحت انديشان ما ،مصلحت نمي بينند که تو زنده باشي و انديشمندان ما صواب را در اين ديدند که هنوز تو اشتباهاتي داشته باشي و اين اشتباهات بهانه اي باشد که در جمع دوستداران تو حضور نيابند . اشتباهاتي که نمي دانم چرا هيچ کس نمي داند که مصداقش در چيست ؟ تو گويي هيچ کس علاقه اي به نشان دادن مصاديقش ندارد . من اما ، من اما ، اگر حلقوم انديشه ام ياري دهد ، خواهم گفت که اشتباهات تو چيست و چه کساني از آن رنج مي برند ، رنج که نه ، بگذار بگويم برادر ، بگويم که اشتباهات تو زيستن خيلي ها را به خطر انداخته است . همان گونه که نامت ، نان خيلي ها را به خطر انداخته است . خيلي هايي که ميشناختي ، مي شناسم و خواهند شناخت .
خيلي ها که مصلحت بودنشان با کلام تو در تضادي دست و پنجه نرم مي کند .
آري برادر ، چه نيازي است به گفتن ، که تا انتهاي ابد ، همه آناني که آشيانه انديشه شان را با عنکبوت جهل آذين بسته اند ، خواهند دانست که اشتباهات شريعتي چه بوده است ؟
چرا تو زنده باشي ؟
بگذار در سالروز شهادتت درشت ترين خبر روزنامه ها پيام افتتاحيه سمينار فرش باشد و بزرگواران ما به تصويب ابعاد فرشنامه هايي بنشينند که بيش از آن هيچ پايي نبايد دراز شود .
چرا تو زنده باشي ؟
وقتي که ديگر هيچ کس با ابوذر از چهارراه درد عبور نمي کند ، يگانه مرد انديشه ات در ربذه تنها مي ماند .
وقتي ديگر هيچ کس به رسالت حسين کاري ندارد .
بايد که زينب وار دودکش آشپزخانه اش به معراج برود .
وقتي ديگر هيچ سري درد نمي کند .
بايد که سراغ پيشاني بندهاي سرخ را از نمايشگاهها گرفت .
چرا تو زنده باشي ؟
وقتي به حمد الله ارتفاع انديشه انديشمندانمان آن قدر صعود کرده است که ديگر هيچ کدام ، هيچ اشتباهي ندارند ، چرا به تو ، به تو که اشتباهات پر دردسري داشته اي بها داده شود ؟
بگذار انديشمند عادل ما ، عدالت را تراز کند و دلش براي صفويه بسوزد و تاملي
در تشيع علوي داشته باشد .
چه نيازي است به تو ؟
وقتي برادرانم از آن سوي شهر عبور ميکنند ، از چهارراه درد ، از چهارراه فقر ، از کنار قصر عقيل مي گذرند ، تا در ماواي اميدهاي مردم ، پاهايشان را از روانشناسي فراتر بگذارند و از استاد معظمشان سوال کنند که :
چگونه مي شود با ارواح تماس داشت ؟
وقتي روزگار ، روزگار نو شدن است . و هيچ کس از انديشمندان ما نيز برخلاف مد سخن نميگويند
چرا جملات از مدافتاده تو بار ديگر تکرار شود و پرستيژ محافل مارا بر هم بزند.
آري بــــــــــــرادر !
وقتي نخبگان شهرمان متفق القولند که اسلام بدون سرمايه خديجه حيات ماندن و بودن پيدا نميکرد .
ديگر با من بگو ، چرا بايد مثلث زر ، زور ، تزوير آرامش آناني را که ميخواهند با سرمايه شان خادمان به اسلام باشند را بر هم بزند ؟
وقتي قرار است آرامش تا مغز استخوان خانه هايمان نفوذ کند ، ديگر چه نيازي است به تو ؟
تويي که کلامت به بي قراري مان مي خواند .
نيستي بـــــرادر .
نيستي تا نشانت دهم که داشتن و خواستن چه بلايي بر سرنور چشمهايمان آورده است ؟!
و بازار عافيت چه کسب و کاري گرفته است ، اين روزها ؟!
شرم دارم از تو . لحظه اي چشمهاي کويري ات را بگردان ، تا با تو مويه کنم که اين روزها شاگردانت ، حتي آنان که حيات فکري خود را مرهون و مديون تو هستند ، براي بودن در جمع دوستدارانت استخاره ميکنند تا دريابند که خير درچيست ؟ شايد در داشتن ها و خواستن ها
اين روزها برادر ، غنچه همه عشقها و شورها و اشکها و فريادها و رسالتها و آرمانهايمان درچهارديواري قطور مصلحت مي پوسد و هيچ کس مصلحت نميبيند که قطره آبي در پاي اين غنچه هاي پژمرده بريزد .
چرا تو زنده باشي ؟
وقتي ديگر نيازي به تو نيست ،
بايد که انديشمندان ما به ياري رزمندانمان بشتابند و فرضيه بدهند و چنين افاضه کنند که :
"خدا پدرت را بيامرزد ."
تو با آنکه اشتباهاتي داشتي
اما در مسلمان کردن نسل جوان ما خيلي موثر بودي ، خدا خيرت دهد .
حالا که بحمدالله همه جوانها يمان مسلمان شده اند لطفا تشريفتان را ببريد آفريقاي جنوبي و آنها را مسلمان کنيد .
ما ديگر باشما کاري نداريم ، شما نيز به مصلحتتان نيست که با ما کاري داشته باشيد .
و اساسا تفکرات شريعتي به درد يک انقلاب ميخورد و نه يک نظام .
ديروز گفته بودم ، که مي خواهم خيلي حرفها را بگويم ،
اما بگذار اين رازهاي سر به مهر ، همچنان مکتوم باقي بماند ، که بزرگي ميگفت : " دوستدار علي کسي است که به تعداد دشمنان علي دشمن داشته باشد . "
و من نميدانم چرا آنان که به هر نحوي تو را و انديشه هايت را با منافعشان در تضاد مي بينند ، هيچ گاه نمي انديشند که شريعتي و کلام شريعت ،گشايش هديه خدا بر همه عصرها و نسلها بود .
تا آناني که شجاعت انديشيدن دارند از قحط سالي انديشه نميرند .
آري برادر !
بگذار آناني که زنده بودن تو را مصلحت نمي بينند ، همچنان در گرداب تلاشهاي خود دست و پا بزنند .
بگذار انديشمندان ما هيچ کدامشان افتخار ندهند که در جمع دوستداران تو حضور يابند ،
بگذار آناني که حيات فکري خود را مرهون و مديون تو هستند باز هم مصلحت نبينند که از تو سخن بگويند ،
بگذار اسلامي ترينها و انقلابي ترينهاي اين ديار مصلحت نبينند که به يادبود تو بنشينند .
بگذار آناني که شجاعت انديشيدن را ندارند ، همچنان با هر آنچه که بوي تو را دارد دست و پنجه نرم کنند .
بگذار هزار گذاردن ديگر اتفاق بيفتد .
نيمدانم چرا نيمدانند ، ياد تو نه از آن روست که تو نيازي به ياد کردن داشته باشي ، که عظمت روحت از حقارت اين کلام منزه است .
که اگر به يادبود تو مينشنيم از شدت نيازي است که در خويشتن احساس ميکنيم .
نياز به ياد آوري اصالت ها و غيرت هاي فراموش شده مان
و نميفهميم چرا خيلي ها نميفهمند کلام شريعتي همچون شجره طيبه اي است که تا انتهاي ابد مخاطبان خويش را خواهد يافت و همچون هميشه راه گشايشان خواهد بود حتي اگر خيلي ها نخواهند .
و ديگر چه بگويم که : تلک شقشقه هدرت ثم قرت
و
قرص خورشيد ، آمد او را به هوا برد که برد
ولي آن نور درشت ، چشم ما بود
وتو اي نور درشت ، اگر در تپش باغ ، خدا را ديدي همت کن
و بگو : ماهي ها حوضشان بي آب است.
3Reza
Tuesday 15 July 2008, 07:30AM
من هرگز نمی نالم .
قرن ها نالیدن بس است
می خواهم فریاد کنم
اگر نتوانستم سکوت میکنم
خاموش مردن بهتر از نالیدن است
***
اخلاص :
یکتایی در زیستن ،
یکتایی در بودن،
یکتایی در عشق .
***
آه که چقدر فاصله ما دور است
فکر میکنم هیچ وقت نرسی
و من در کنار این دنیا تنها بمانم
و تو همیشه منظره من باشی
و در پیش چشمهای من ،
در سینه چشم انداز من ،
قبله نگاه من
و هیچ وقت نه در کنار چشمهای من،
هیچ وقت
در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو
تو را خواهم دید
و آن گاه چه بگویم
به یک نابینا ، یک بیگانه ، یک دور دست
که چه ها می بینم ؟؟؟
3Reza
Friday 18 July 2008, 04:50PM
اگر تنهاترین تنها شوم
باز هم خدا هست....
تنها عنصر وجود ما كساني هستند كه دوستشان داريم و ديگر هيچ.
زندگيمان هر چه قدر هم در سنگري مخفي باشد , بر بلنديهاي سوخته
از باد پنهان باشد , باز هم در چهره هايي كه دوستشان داريم به ما
نزديك است ,در فكري كه متوجه انهاست , در نفس كشيدن انها براي ما , در نفس كشيدن ما براي انها.
خانه شما اينجاست -خانه اي بي سنگ , بي در , بي پنجره. اينجا بر بلنديهاي كلامي كه در ان عشق مي تپد , كلامي كه از باد عشقي خالص تطهير شده است.
3Reza
Friday 18 July 2008, 04:51PM
زندگی دکتر شریعتی
نگاهي به زندگي دکتر علي شريعتي با بازخواني کتاب «طرحي از يک زندگي» نوشته پوران شريعت رضوي
سال شمار زندگی دکتر :
۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه
۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین»
۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»
۱۳۲۷: عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی
۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱: اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خیابانی علیه حكومت موقت قوام السلطنه و دستگیری كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان.
۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۳: گرفتن دیپلم كامل ادبی
۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبیات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر غفاری
۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶ نفر از اعضاء نهضت مقاومت
۱۳۳۷: فارقالتحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول
۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی
۱۳۴۰: همكاری با كنفدراسیون دانشجویان ایرانی، جبهه ملی، نشریه ایران آزاد
۱۳۴۲: اتمام تحصیلات و اخذ مدرك دكترا در رشته تاریخ و گذراندن كلاسهای جامعهشناسی
۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز
۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنرانیها در حسینیه ارشاد
۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی
۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی
۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.
سال های كودكی و نوجوانی:
دكتر در كاهك متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سال های كودكی را در كاهك گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مكتب دار ده كاهك).
دكتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابنیمین در مشهد، ثبت نام كرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضاخان و اشغال كشور توسط متفقین، استاد (پدر دكتر)، خانواده را بار دیگر به كاهك فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابنیمین برمیگردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیتهای استاد كم میشود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در كتاب خانه پدر بود. دكتر در ۱۶ سالگی سیكل اول دبیرستان (كلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.
در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حكومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی كه به تدریج از او روشنفكری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.
آغاز كار آموزی:
با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دكتر در ادارهی فرهنگ استخدام شد. ضمن كار، در دبستان كاتبپور در كلاس های شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم كامل ادبی گرفت. در همان ایام در كنكور حقوق نیز شركت كرد. دكتر به تحصیل در رشته فیزیك هم ابراز علاقه میكرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دكتر در این مدت به نوشتن چهار جلد كتاب دوره ابتدایی پرداخت. این كتابها در سال ۳۵، توسط انتشارات و كتابفروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس شد. در سال ۳۴، با باز شدن دانشگاه علوم و ادبیاتانسانی در مشهد، دكتر و چند نفر از دوستانشان برای ثبت نام در این دانشگاه اقدام كردند. ولی به دلیل شاغل بودن و كمبود جا تقاضای آنان رد شد. دكتر و دوستانشان همچنان به شركت در این كلاسها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شركت كنند. در این دوران دكتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را میآزمود. هفته ای یك بار نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گهگاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ میكرد. در این دوران فعالیتهای او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شكل ایدئولوژیك به خود نگرفته بود.
ازدواج :
در تاریخ ۲۴ تیرماه سال ۴۷ با پوران شریعت رضوی، یكی از همكلاسیهایش ازداوج كرد.
دكتر در این دوران روزها تدریس میكرد و شب ها را روی پایاننامهاش كار میكرد. زیرا میبایست سریعتر آن را به دانشكده تحویل میداد. موضوع تز او، ترجمه كتاب «در نقد و ادب» نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دكتر سر موقع رسالهاش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع كرد و مورد تایید اساتید دانشكده قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شده است. پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد.
دوران اروپا :
عطش دكتر به دانستن و ضرورتهای تردید ناپذیری كه وی برای هر یك از شاخههای علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد میكرد. ورود به فرانسه نه تنها این عطش را كم نكرد، بلكه بر آن افزود. ولی قبل از هر كاری باید جایی برای سكونت مییافت و زبان را به طور كامل میآموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار توانست اتاقی اجاره كند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس) ثبت نام كند. پس روزها در آلیس زبان میخواند و شبها در اتاقش مطالعه می كرد و از دیدار با فارسیزبانان نیز خودداری می نمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری نپایید. زیرا وی نمیتوانست خود را در چارچوب خاصی مقید كند، پس با یك كتاب فرانسه و یك دیكشنری فرانسه به فارسی به كنج اتاقش پناه میبرد. وی كتاب «نیایش» نوشته الكسیس كارل را ترجمه میكرد.
فرانسه در آن سالها كشور پرآشوبی بود. بحران الجزائر از سالها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفكران خواهان پایان بخشیدن به آن. این بحران به دیگر كشورها نیز نفوذ كرده بود.
تحصیلات و اساتید :
دكتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال ۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم انسانی ثبت نام كرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد كه فقط در ادامه رشته قبلیاش میتواند دكتراییش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع رسالهاش را كتاب «تاریخ فضائل بلخ»، اثری مذهبی، نوشته صفیالدین قرار داد.
بعد از این ساعتها روی رسالهاش كار میكرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گستردهتر از سطح دكترایش بود. ولی كارهای تحقیقاتی رسالهاش كار جنبی برایش محسوب می شد. درسها و تحقیقات اصلی دكتر، بیشتر در دو مركز علمی انجام می شد. یكی در كلژدوفرانس در زمینه جامعه شناسی و دیگر در مركز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی.
دكتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیتهای سازمانهای دانشجویی ایران در اروپا شركت میكرد. در سالهای ۴۰-۴۱ در كنگرهها حضور فعال داشت. دكتر در این دوران در روزنامههای ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریكا و نامهء پارسی حضور فعال داشت. ولی به تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه، انتقادات دكتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید كرد و از روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دكتر با خواندن كتاب «دوزخیان روی زمین»، نوشته فرانس فانون با اندیشه های ایننویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای دانشجویان از مقدمه آن كه به قلم ژانپل سارتر بود، استفاده كرد.
دكتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع كرد و با درجه دكترای تاریخ فارقالتحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه دیدار میكرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو میكرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محلها برگزار میشد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، دكتر علیرغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به كسی چون او – با آن سابقه سیاسی – امكان تدریس در دانشگاهها را نخواهند داد و نیز علیرغم اصرار دوستان هم فكرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریكا، برای تداوم جریان مبارزه در خارج از كشور، تصمیم گرفت كه به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، عمدتاً جهت كسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهء ایران و تودههای مردم بود، همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.
http://www.siaheh.com/up/images/0018.jpgاز بازگشت تا دانشگاه :
دكترسال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حكم دستگیری از سوی ساواك بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دكتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرزهای هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حكم معلق مانده بود. پس اینك لازمالاجرا بود. پس بعد از بازداشت به زندان غزلقلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموزگاری دوباره به اداره فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدت ها تدریس كرد، تا بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یك آگهی برای استادیاری رشته تاریخ در تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشكلات و كارشكنیهای بسیاری بود. ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استادیاری او مورد قبول واقع شد و او در دانشگاه مشهد شروع به كار كرد. سالهای ۴۵-۴۸ سالهای نسبتاً آرامی برای خانوادهی او بود. دكتر بود و كلاسهای درسش و خانواده. تدریس در دانشكدهی ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانوادهاش تمام كارهای او محسوب میشد.
دوران تدریس :
ازسال ۴۵، دكتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشكده مشهد، استخدام میشود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدنهای غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، برخوردش با مقررات متداول دانشكده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز میكرد. بر خلاف رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز میكرد. دكتر، مطالب درسی خود را كه قبلاً در ذهنش آماده كرده بود، بیان میكرد و شاگردانش سخنان او را ضبط میكردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده میشد و پس از تصحیح، به عنوان جزوه پخش میشد. از جمله، كتاب اسلامشناسی مشهد و كتاب تاریختمدن از همین جزوات هستند.
اغلب كلاس های او با بحث و گفتگو شروع میشد. پیش میآمد دانشجویان بعد از شنیدن پاسخهای او بیاختیار دست میزدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی و دوست بود. اگر وقتی پیدا میكرد با آنها در تریا چای میخورد و بحث میكرد. این بحثها بیشتر بین دكتر و مخالفین اندیشههای او در میگرفت. كلاسهای او مملو از جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشتهها درس خود را تعطیل میكردند و به كلاس او میآمدند. جمعیت كلاس آن قدر زیاد بود كه صندلیها كافی نبود و دانشجویان روی زمین و طاقچههای كلاس، مینشستند. در گردشهای علمی و تفریحی دانشجویان شركت میكرد. او با شوخیهایشان، مشكلات روحیشان و عشقهای پنهان میان دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، كتاب «كویر» را چاپ كرد. حساسیت، دقت و عشقی كه برای چاپ این كتاب به خرج داد، برای او، كه در امور دیگر بیتوجه و بینظم بود، نشانگر اهمیت این كتاب برای او بود. (كویر نوشتههای تنهایی اوست).
در فاصله سال های تدریسش، سخنرانیهایی در دانشگاهای دیگر ایراد میكرد، از قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتیشریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلیتكنیكتهران و دانشكده نفت آبادان. مجموعه این فعالیتها سبب شد كه مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع كنند و به كلاسهای وی كه در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دكتر، با موافقت مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداری دكتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده شد، تا روی آن كار كند. به هر حال عمر كوتاه تدریس دانشگاهی دكتر، به این شكل به پایان میرسد.
حسینیه ارشاد :
این دوره از زندگی دكتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغهترین دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانیها و تدریس در دانشگاه، تحولی عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دكتر به دوران حسینیه ارشاد معروف است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عدهای از شخصیتهای ملی و مذهبی، بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامهی آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و تعلیم مبانی اسلام.
از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیتهایی چون آیتلله مطهری دعوت میشد تا با آنان همكاری كنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دكتر) كه با ارشاد همكاری داشت، از دكتر دعوت شد تا با آنان همكاری داشته باشد. در سالهای اول همكاری دكتر با ارشاد، به علت اشتغال در دانشكده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانیهای او مشروط به اجازه دانشكده بود، برای همین بیشتر سخنرانیها در شبجمعه انجام میشد، تا دكتر بتواند روز شنبه سر كلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفكر نبودن دكتر و بعضی از مبلغین، باعث بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد كه دكتر دیگر در ارشاد سخنرانی نكند. اما بعد از تشكیل جلسات و و نشستهایی، دكتر باز هم در حسینیه سخنرانی كرد. هدف دكتر از همكاری با ارشاد، تلاش برای پیش برد اهداف اسلامی بود. سخنرانیهای او، خود گواهی آشكار بر این نكته است. در سخنرانیها، مدیریت سیاسی كشور به شیوهای سمبلیك مورد تردید قرار میگرفت. در اواخر سال ۴۸، حسینیه ارشاد، كاروان حجی به مكه اعزام میكند تا در پوشش اعزام این كاروان به مكه، با دانشجویان مبارز مقیم در اروپا، ارتباط برقرار كنند.
دكتر با وجود ممنوعالخروج بودن، با تلاشهای بسیار، با كاروان همراه می شود. تا سال ۵۰دكتر همراه با كاروان حسینیه، سه سفر به مكه رفت كه نتیجه آن مجموعه سخنرانیهای میعاد با ابراهیم و مجموعه سخنرانیها تحت عنوان حج در مكه بود، كه بعدها به عنوان كتابی مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرین سفر در راه برگشت به مصر رفت، كه این سفر رهآورد زیادی داشت، از جمله كتاب آری این چنین بود برادر.
در سالهای ۴۹-۵۰، دكتر بسیار پر كار بود. او میكوشید، ارشاد را از یك موسسه مذهبی به یك دانشگاه تبدیل كند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این كار میكند، در حالی كه در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دكتر در ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، كه باعث به وجود آمدن جوی یكدستتر و همفكرتر شد. با رفتن این افراد، پیشنهادهای جدید دكتر، قابل اجرا شد. دانشجویان دختر و پسر، مذهبی و غیر مذهبی و از هر تیپی در كلاسهای دكتر شركت میكردند. در ارشاد، كمیتهیی مسئول ساماندهی جلسات و سخنرانیها شد. به دكتر امكان داده شد كه به كمیتههای نقاشی و تحقیقات نیز بپردازد. انتقادات پیرامون مقالات دكتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوین تاریخ اسلام و همچنین حضور زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسی برای دانشجویان دختر و مبلمان سالن و از این قبیل مسائل بود. این انتقادات از سویی و تهدیدهای ساواك از سوی دیگر هر روز او را بیحوصله تر میكرد و رنجش میداد. دیگر حوصله معاشرت با كسی را نداشت. در این زمان به غیر از درگیریهای فكری، درگیریهای شغلی هم داشت. عملاً حكم تدریس او در دانشكده لغو شده بود و او كارمند وزارت علوم محسوب میشد. وزارت علوم هم، یك كار مشخص تحقیقاتی به او داده بود تا در خانه انجام دهد. از اواخر سال۵۰ تا۵۱، كار ارشاد سرعت غریبی پیدا كرده بود. دكتر در این دوران به فعال شدن بخشهای هنری حساسیت خاصی نشان میداد. دانشجویان هنر دوست را تشویق میكرد تا نمایشنامه ابوذر را كه در دانشكده مشهد اجرا شده بود، بار دیگر اجرا كنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یكی دوماه قبل از تعطیلی حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواك شد، تا حدی كه در زمان اجرای نمایش بعد به نام «سربداران» در ارشاد، حسینیه برای همیشه بسته و تعطیل شد، درست در تاریخ ۱۹/۸/۵۱.
آخرین زندان :
از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دكتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواك به دنبال او بود. از تعطیلی به بعد، متن سخنرانیهای دكتر با اسم مستعار به چاپ میرسید. در تیر ماه ۵۲، دكتر در نیمه شب به خانهاش مراجعه كرد. بعد از جمعآوری لوازم شخصیش و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه كرد و خودش را معرفی كرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شكنجههای او بیشتر روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام میشد و بیشتر مواقع فردی ناظر بر این ملاقات ها بود. دكتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی كتاب نه!! بعد از مدتی هم حكم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ساواك سعی میكرد دكتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه كند. ولی موفق نشد. دكتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز برخوردار. او با نیروی ایمان بالایی كه داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریك تحمل كند. در این مدت خیلی از چهره های جهانی خواستار آزادی دكتر از زندان شدند. به هر حال دكتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال۵۴، به خانه برگشت و عید را در كنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یك سره تحت كنترل و نظارت ساواك بود. در واقع در پایان سال ۵۳، كه آزادی دكتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دكتر مكرر به سازمان امنیت احضار میشد، یا به در منزل اومیرفتند و با به هم زدن آرامش زندگیش قصد گرفتن همكاری از او را داشتند. با این همه، او به كار فكری خود ادامه میداد. به طور كلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از كشور مینوشت. در همان دوران بود كه كتابهایی برای كودكان نظیر كدو تنبل، نوشت.
در دوران خانهنشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. در اواخر، بر شركت فرزندانش در جلسات تاكید میكرد. بر روی فراگیری زبان خارجی اصرار زیادی میورزید. در سال۵۵، با هم فكری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، احسان، را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن شد كه نزد او برود و در آنجا به فعالیتها ادامه دهد. راههای زیادی برای خروج دكتر از مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم مستعار و …
بعد از مدتی با كوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. در شناسنامه اسم دكتر، علی مزینانی بود، در حالی كه تمام مدارك موجود در ساواك به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد برای بلژیك بلیط گرفت. چون كشوری بود كه نیاز به ویزا نداشت. از خانواده خداحافظی كرد و قرار به ملاقت دوباره آنها در لندن شد. در روز حركت بسیار نگران بود. سر را به زیر میانداخت تا كسی او را نشناسد. اگر كسی او را میشناخت، مانع خروج او میشدند. و به هر ترتیبی بود از كشور خارج شد. دكتر نامهای به احسان از بلژیك نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ویزا ازامریكا تحقیق كند.
ساواك در تهران از طریق نامهیی كه دكتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از كشور شده بود و دنبال رد او بود. دكتر بعد از مدتی به لندن، نزد یكی از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت كرد. بدین ترتیب كسی از اقامت دوهفتهیی او در لندن با خبر نشد. پس از یك هفته، دكتر تصمیم گرفت با ماشینی كه خریده بود از طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جوابهای گنگ و نامفهوم دكتر، که می خواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشكوك میشود. ولی به دلیل اصرارهای دكتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یكی از اقوام قبول میكند. این خطر هم رد میشود. بعد از این ماجرا، دكتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه میشود كه از خروج همسرش و فرزند كوچكش در ایران جلوگیری شده. بسیار خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن میرود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به خانه میآورد. دكتر در آن شب اعتراف میكند كه جلوگیری از خروج پوران و دخترش مونا میتواند او را به وطن بازگرداند، او می گوید كه فصلی نو در زندگیش آغاز شده است. در آن شب، دكتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را همه در خانه میگذرانند و فردا صبح زمانی كه نسرین، خواهر علی فكوهی، مهماندار دكتر، برای باز كردن در خانه به طبقه پایین میآید، با جسد به پشت افتاده دكتر در آستانه در اتاقش روبهرو میشود. بینیاش به نحوی غیر عادی سیاه شده بود و نبضش از كار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فكوهی تماس میگیرند و خواستار جسد میشوند، در حالی كه هنوز هیچ كس از مرگ دكتر با خبر نشده بود.
پس از انتقال جسد به پزشكی قانونی، بدون انجام كالبد شكافی و علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام كردند. و بالاخره در كنار مزار حضرت زینب آرام گرفت!…
مجموعه آثار:
- با مخاطبهای آشنا
- خود سازی انقلابی
- ابوذر
- ما و اقبال
- تحلیلی از مناسك حج
- شیعه
- نیایش
- تشیع علوی و تشیع صفوی
- تاریخ تمدن (جلد۱-۲)
- هبوط در كویر
- حسین وارث آدم
- چه باید كرد ؟
- زن
- مذهب، علیه مذهب
- جهانبینی و ایدئولوژی
- انسان
- انسان بی خود
- علی
- روش شناخت اسلام
- میعاد با ابراهیم
- اسلام شناسی
- ویژگیهای قرون جدید
- هنر
- گفتگوهای تنهایی
- نامهها
- آثار گوناگون (دو بخش)
- بازگشت به خویش، بازگشت به كدام خویش
- باز شناسی هویت ایرانی ـ اسلامی
- جهت گیریهای طبقاتی در اسلام
- درسهای حسینیه ارشاد (۳جلد)
سخن آخر :
ای نسل اسیر وطنم، تو میدانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو میدانی و همه میدانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواستههایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو میدانی و همه میدانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبردهام. تو میدانی و همه میدانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو میدانی و همه میدانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو میدانی و همه میدانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو میكنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو میدانی و همه میدانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل میخندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریههایم احساس میكنم. واسلام
جمع آوری از كتاب : طرحی از یك زندگی
3Reza
Monday 21 July 2008, 07:31AM
به من بگو نگو ، نميگويم ، اما نگو نفهم ، كه من نمي توانم نفهمم ، من مي فهمم .
3Reza
Monday 21 July 2008, 07:32AM
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام.
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد.
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.
آزادی معبود من است.
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است.
هر دردی بی درد است.
هر زندانی رهایی است.
هر جهادی آسودگی است.
هر مرگی حیات است.
مرا این چنین پرورده اند من اینچنینم.
پس چرا از فردا می ترسم؟
.... من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
3Reza
Monday 21 July 2008, 07:32AM
اگر میعادی نباشد ، رفتن چرا؟!
اگر دیداری نباشد ، دیدن چه سود؟!
و اگر بهشت نباشد ،
صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟!
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد ،
بردباری در عطش از بهر چه؟!
3Reza
Monday 21 July 2008, 07:33AM
خدایا!به من زیستی عطا کن، که در لحظه مرگ، به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کرده ام،سوگوار نباشم!انسان نمی تواند به اسمان نیندیشد!چگونه میتواند؟!مگر انسانهایی که عمر را بی چرا،به چریدن مشغولند و سر به زمین فرو برده اند و پوزه در خاک دارند و غرق دراب و علف انداینها که گوسفندان دو پایند!عشق حقیقی،عشقی است فراتر از انسان و فروتر از خدا!انسان نقطه ایست میان دو بی نهایت،بی نهایت لجن،بی نهایت فرشته!اگر پادشاهان می دانستند چه لذتی دارد در میان برگهای کتاب به دنبال واژه ها گشتن،به خاطر ان لذت،شمشیرها می کشیدند.خدایا!اندیشه و احساس مرادر سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر و پست های نکبت بارو پلید این شبه ادم های اندک را متوجه شوم،چه دوست تر میدارم ،بزرگواری گول خور باشم تا هم چون اینان کوچکواری گول زن!
3Reza
Tuesday 22 July 2008, 07:38AM
همه چیز در جهان برای بودن آدمیست و درد این است که بودن،خود برای چیست؟چه خنده اورند آنها که بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اندکه خود ابزار بودن آنهاست!وچه بسیارند آدمیانی که در این گردونه ابلهانه دور میزنند.
آن امانت که خدا برزمین و آسمانها و کوههاعرضه کرد و از برداشتنش سرباززدند و انسان برداشت،همین است. نه عشق است و نه معرفت ونه طاعت..."مسؤلیت ساختن خویشتن "است.کاریکه در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می گیرد! وکه میداندکه"بار این امانت آفریدگاری"تاکجاسنگین است؟ سارتر چه عمیق فشار طاقت فرسای آنرا حس می کند که می گوید "دلهره اور"است!
سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آنرا ایجاب نمی کند.
3Reza
Tuesday 22 July 2008, 07:38AM
جهان دیگر برایم هیچ نداشت ،
و من دلیر ، مغرور و بی نیاز ؛
اما نه از دلیری و غرور و استغنا................
که از "نداشتن" و "نخواستن"
زندگی کوچکتر از آن بود که دلم بر آن بلرزد ؛
هستی تهی تر از آنکه "بدست آوردنی" مرا زبون سازد،
و من تهی دست تر از آنکه "از دست دادنی" مرا بترساند.
3Reza
Wednesday 23 July 2008, 08:20AM
اگر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت
اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت
3Reza
Thursday 24 July 2008, 08:11AM
اگر خفه ام کنند
سازش نخواهم کرد
وحقیقت را قربانی مصحلت نمیکنم
و اما آن قوم اگر موفق شوند و مرا بر دار کشند
و یا همچون عین القضاه شمع آجین کنند
و یا مانند ژور دانو در آتشم بسوزانند
حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت
3Reza
Saturday 26 July 2008, 07:30AM
ای صد افسوس که چون عمر گذشت
معنی اش می فهمم
کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت
کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل
وقت پیری غافل ، به زبانی دیگر
کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت
3Reza
Monday 28 July 2008, 07:31AM
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.
اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد
عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،
اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها بر خلاف غريزه هاهر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست .
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ،
اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .
عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور مي گويد شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند .
عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ،
اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و ديدار وپرهيززنده و نيرومند مي ماند .
اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است .
عشق جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست يك خود جوششي ذاتي است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنا يي پس از عشق درد كوچكي نيست .
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز